مافیا در دنیای جادو
قسمت: 18
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۸: آرزوی انتقام؟
پس از چند روز در شهر قبلی، وینسِنت و لارن بالاخره از حالت خود بیدار شدند.
لارن اولین کسی بود که از خواب بیدار شد و بیشترین تأثیر را گرفت.
او که متوجه شد از آن روز به بعد دیگر نخواهد دید، خود را در اتاق خواب خانهای که پدرش در این شهر گرفته بود حبس کرده بود. او بهسختی غذاهایی را که پدرش سرو میکرد میخورد و همیشه بسیار غمگین بود.
حتی خواب شبانه هم برایش آسان نبود. در میان کابوسهایش، او در تاریکی ناامیدکننده زندگی فعلیاش بیدار میشد، چیزی که عادت کردن به آن چالش برانگیز بود.
او قبلاً از پدرش شنیده بود که مادرش و نوزادی که در شکم کیت بود دیگر در بین آنها نیستند، بنابراین او دو برابر بیشتر رنج میبرد.
قبلاً از نامزدی با مردی که دوستش نداشت خیلی ناراحت بود، اما حالا میتوانست بفهمد چقدر احمق بوده است.
قبلا هیچ مشکلی نداشت، زندگی او را میتوان عالی در نظر گرفت، اما با این حال، بارها به پدر و مادرش شکایت کرده بود…
حالا تنها چیزی که او میخواست این بود که تنها مشکلش نامزدی اجباریاش باشد!
اگر فقط میتوانست بینایی از دست رفتهاش را باز به دست آورد، مادر و برادرش را به قیمت ازدواج اجباریاش بازگرداند…
او حتی برایش مهم نبود اگر که با یک پیرمرد منزجر کننده ازدواج کند!
اما واقعیت او بیرحمانه بود و افکار او چیزی را تغییر نمیداد. حالا او نابینا بود، دیگر مادری نداشت و احتمالاً موقعیت مطلوب قبلی خود را از دست میداد و حتی اگر نمیخواست هم مجرد میماند.
اما در حالی که او در حال زندگی در وضعیت افسرده خود بود، وینسِنت امروز صبح از خواب بیدار شده بود!
پس از بیداری، شنواییاش بهطور کامل بهبود نیافته بود، اما زمانی که پدرش در مورد مادرش، نینا و لارن به او گفت، کاملاً فهمیده بود.
زمانی را دیده بود که تکه استخوانی مادرش را له کرده بود، اما همچنان با چشمانی اشکبار به سخنان پدرش گوش میداد.
روزهای قبل مدام در مورد مرگ مادرش کابوس میدید و وقتی از خواب بیدار شد به آسمان دعا کرد که این فقط یک خواب بد بوده باشد.
اما با شنیدن همه چیز از اندرو هر امیدی در دل وینسِنت شکست!
…
وینسنت بعد از اینکه پدرش به او گفت که چه اتفاقی افتاده است و همچنین وضعیت خواه...
کتابهای تصادفی


