مافیا در دنیای جادو
قسمت: 30
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۰: وینسِنت مشکوک
بعد از تصمیم وینسِنت، بهسرعت، یک ماه و نیم گذشت!
وینسنت پس از تصمیمگیری در مورد آینده نزدیک خواهرش و خودش، نینا را آماده کرده بود و همه چیزهای ضروری را جمع آوری کرده بود تا آنها به روستای مارتِل برگردند.
او همچنین قبل از اینکه شهر سالتاستار را ترک کند، یک تابوت گرفت، چیزی که قصد داشت از آن برای بردن پدرش به روستای مارتِل استفاده کند.
متأسفانه نقشههای وینسِنت برای پدرش به نتیجه نرسیده بود و پس از یک هفته سفر، سورن و وسلی مجبور شدند به او توصیه کنند که اندرو را زود به خاک بسپارد.
آنها چیزی برای حفظ جسد نداشتند، بنابراین اگر به همین ترتیب به سفر ادامه میدادند، به دلیل بوی وحشتناک جسد با مشکل مواجه میشدند.
از این رو وینسِنت همراه با همسفرانش تشییع جنازه کوچکی را برای اندرو در راه برپا کردند. پس از خداحافظی خود و خواهرش با پدرش، آن دو مرد تابوت را دفن کردند و فولر جوان دست به کار شد. آیتمی بهعنوان نشانه آرامگاه پدرش.
او در جایی که پیرمردش را دفن کرده بود، یک صلیب به جا گذاشته بود.
وینسِنت در زندگی قبلیاش فردی مذهبی نبود. با این حال، او در وجود داشتن چیزی از بعد بالاتر تردید نداشت.
او عضوی از یک خانواده مافیایی بود که در آن خانواده به وجود خدا اعتقاد داشتند، بنابراین آداب و رسومی از ادیان زمینی داشت.
بعد از دفن پدرش، او و نینا طی چند هفته آینده بدون هیچ مشکلی در کنار سورن و وسلی سفر کرده بودند و مسیری را که برای رفتن به شهر سالتاستار طی کرده بودند، دنبال کردند.
روستای مارتِل را از دور دیدند، جایی که ماهها پیش با تعداد کاملاً متفاوتی آنجا را ترک کرده بودند.
…
وینسِنت با دیدن روستای مارتِل که نزدیک و نزدیکتر میشد، نفس عمیقی کشید، در حالی که چهرهای غیرقابل بیان داشت.
بازگشت به این مکان پس از این سفر وحشتناک برای او آسان نبود. اما وینس مصمم بود پروژههای خود را در این مکان آغاز کند.
- روری الان حالش چطوره؟
او کنجکاو بود بداند.
- در مورد اتفاقی که افتاده باهاش صحبت میکنم. اگه علاقهای به پیوستن به خانواده من نداشت، بهش اصرار نمیکنم. همه نمیتونن با مشکلات زندگی من کنار بیان.
با در نظر گرفتن این موضوع، وینسِنت بهزودی شاهد عبور کالسکه گروهش از خیابانهای...
کتابهای تصادفی


