مافیا در دنیای جادو
قسمت: 31
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۱: اتحاد مجدد؟
صبح روز بعد...
وینسنت قبل از هر کاری به همراه خواهرش به آکادمی ستارگان رفت و قصد داشتند او را برای سال بعد ثبتنام کنند.
سال جاری تا دو ماه دیگر به پایان میرسید و پس از تعطیلات، زمان شروع دوره جدید فرا میرسید.
او نمیتوانست خواهر کوچکش را پیش کسی بگذارد، زیرا به افرادی که برای پدرش کار میکردند اعتماد نداشت. بنابراین او فقط میتوانست نینا را در آکادمی ثبتنام کند و منتظر شروع دوره کلاس باشد.
بنابراین وینسنت ساعات اولیه صبح را صرف ثبتنام خواهرش در آکادمی کرد، جایی که او در ۶ سال گذشته مدتی را در آنجا گذرانده بود.
او برخی از معلمان خود را در آنجا دید، اما زمان زیادی را صرف صحبت با کسی جز کارکنانی که مسئول ثبتنام دانشآموزان جدید بودند، نکرد.
«خب، "نینا فولر" ثبتنام شد. تو باید یه هفته قبل از شروع کلاسهاش، هزینه سالانه رو بپردازی تا ثبتنامش رو تأیید کنی.» یک زن میانسال پس از باور دروغی که او برای توجیه غیبت والدینش گفته بود، این را به وینسنت گفت.
وینسنت پس از گرفتن اخطار در این مورد از آن زن تشکر کرد و رفت و قول داد که یک هفته قبل از شروع کلاسها برای دوره بعدی برگردد.
نينا پرسيد: «داداش كجا میريم؟»
وینسنت به سرعت آنچه را که میخواست بگوید، روی یک تکه کاغذ نوشت و به او نشان داد.
«ما به دیدن یکی از دوستای من میریم. اما نینا یادت نره دیشب چی بهت گفتم. در مورد وضعیتمون با کسی صحبت نکن. پس دوباره بهم بگو، وقتی مردم در مورد والدینمون پرسیدن، چه باید بگی؟»
نینا آن را خواند و به صورت برادرش نگاه کرد، «اونها برای مراقبت از خواهر لارن یه جای دورن.»
وینسنت به او لبخند زد و نینا را در آغوشش نگه داشت.
بعد از چند دقیقه پیادهروی او به خانه روری رسید.
تق! تق!
«روری، این منم، وینسنت.» او فریاد زد، به این امید که دوست قدیمیش هنوز در آنجا باشد.
روری فردی بود که بیشتر به او اعتماد داشت، تنها کسی که در مورد برنامههای خود برای آینده با او صحبت کرده بود. به این ترتیب، قبل از اینکه وینسنت به مسائل مربوط به گروه پدرش رسیدگی کند، میخواست از این شخص بشنود که قصدش چیست.
«وینسنت؟» صدایی کمی کودکانه اما بسیار قطورتر از صدای ماههای پیش، از داخل آن خانه با حس تعجب و...
کتابهای تصادفی


