مافیا در دنیای جادو
قسمت: 33
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۳: در دست گرفتن کنترل عملیات؟
پس از صحبتهای وینسنت، جسی با دهان باز ایستاد و باور نکرد که یک بچه که حتی صورتش مو هم در نیاورده، دارد به او امر و نهی میکند.
«وینسنت آقای اندرو این رو قبول نمیکنه! اگه این راه رو ادامه بدی پشیمون میشی.» او در آخرین تلاشش برای حفظ موقعیتش گفت.
کار برای اندرو برایش خیلی راحت و آسان بود.
جسی دستمزد خوبی میگرفت و به ندرت مجبور به سفر میشد، زیرا اندرو دوست داشت شخصاً با تأمینکنندگان و مشتریان خود تجارت کند.
از دست دادن این موقعیت او را در شرایط سختی قرار میدهد که یا باید کسبوکار خود را راهاندازی کند یا برای کسی کار کند که قطعاً همان فرصتهایی را که اندرو به او داده بود، به او نمیدهد.
پس باید اصرار میکرد که نظر این بچه را عوض کند.
وینسنت قبل از بلند شدن و باز کردن در گفت: «من حاضرم ریسک کنم. از خدماتت توی این سالها ممنونم. اما از این به بعد من وظایف تو رو بهعهده میگیرم.»
وینسنت در حالی که خواهرش را که بدون فهمیدن چیزی به آنها خیره بود در آغوش داشت، دیگر به چشمان آن مرد نگاه نمیکرد.
جسی با عصبانیت به وینسنت نگاه کرد، اما پس از یک لحظه سکوت، پاهایش را محکم کوبید و در حالی که وسایلش را میگرفت از آنجا خارج شد.
«خوش بگذره! امیدوارم بعداً دست از پا درازتر دنبال من نگردی!»
وینسنت بلافاصله پس تماشای خروج از دفتر پر سر و صدای جسی، به سخنان تند این مرد توجهی نکرد.
وقتی این مرد دیگر در اطراف دیده نمیشد، به مردم اطراف نگاه کرد و به طرز عجیبی به جایی که جسی رفته بود نگاه کرد، با صدای بلند گفت.
«جسی دیگه بخشی از این گروه نیست. از این به بعد زیر نظر من هستید. پس هر سؤالی داشتید پیش من بیاید.» او با نگاهی به چهرههای متعجب اطرافیانش گفت.
اما این افراد از قبل انتظار داشتند وینسنت با بزرگتر شدن بیشتر با آنها درگیر شود، بنابراین هیچکس فعلاً به چیزی مشکوک نبود.
وینسنت پس از شنیدن چند نکته از کارگران منطقه، مدتی را در این ملک صرف کرد تا با برخی از اسنادی که هنوز باید بررسی میکرد، آشنا شود.
او بیشتر قراردادهای پدرش و فعالیتهایی که این افراد در حال حاضر انجام میدادند را میدانست. از این گذشته، او ماهها از طرف اندرو مستقیماً از شهر ...
کتابهای تصادفی


