مافیا در دنیای جادو
قسمت: 46
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۴۶: رسیدن به میلفال
زمان گذشت و سرانجام وینسنت و روری روستای مارتل را ترک کردند.
در چند روز آینده، آنها در یک کالسکه در کنار چهار مرد از گروه خود سفر میکردند. از میان آنها، سه جوان شاگرد مبتدی بودند که در اولین سالهای زندگی پس از بیداری جادویی خود بودند.
مانند بسیاری از ساکنان روستای مارتل، افراد کم استعداد باید تمام زندگی خود را برای رسیدن به مرحله دسیتار تلاش کنند.
فقط افرادِ کمی بااستعدادترِ روستا میتوانند این مرحله اول را در جوانی خود پشتِ سر بگذارند.
دقیقاً بههمین دلیل، حتی با وجود اینکه آنها چند سال پیش بیداری خود را پشت سر گذاشته بودند، این زیردستان جوان وینسنت هنوز برای فراتر رفتن از اولین سطح جادو تلاش میکردند.
در همین حال، در کنار آنها یک مرد مسن بود، تنها فردی از گروه اندرو که وینسنت تا کنون وارد خانواده خود کرده بود.
این مرد بلند قد و قوی با پوست برنزه و ظاهری تهاجمی، یک کارگر معمولی مزرعه، یک سالمند بود. شاگردی نه چندان دور از دستیار شدن.
به هر طریقی، همه آنها بهدرستی مسلح بودند و مهمات کافی برای حمله به یک مقر فرماندهی داشتند.
وینسنت آنها را به این سفر نیاورده بود تا از آنها در برابر تهدیدهای سطح بالا مانند تهدیدی که خانوادهاش را قربانی کرده بود محافظت کند
هیچ سلاحی در برابر چنین حریفان سطح بالایی تفاوتی ایجاد نمیکند!
آنچه او را برانگیخت خطرات روزمره جادهها مانند سرقتهای کوچک، برخورد با حیوانات وحشی و... بود.
همه موجودات در سرزمین پولاریس این شانس را داشتند که قدرتهای جادویی خود را بیدار کنند و قویتر شوند. این نه تنها برای انسانها، بلکه برای حیوانات، گیاهان، مواد معدنی و غیره نیز صادق بود.
همه چیز در این دنیا ممکن بود!
موجودات جادویی بهمیزانی انبوه وجود داشتند، و هنگام سفر در جادهها، حتی در مکانهای ضعیف مانند مجاورت روستای مارتل، باید مراقب میبود
اما بدشانسی وینسنت این بار به پای او و گروهش نیفتاد و تا چند ساعت آینده در سفر به میلفال آرامش نسبی داشتند.
...
سفر بین میلفال و روستای مارتل طولانی نبود.
فاصله بین این مکانها...
کتابهای تصادفی
