مافیا در دنیای جادو
قسمت: 45
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۴۵: به سوی میلفال!
پس از صحبت وینسنت با بازرگانان روستای مارتل، چند هفته گذشت.
وینسنت و روری در این مدت کوتاه معاملات جدیدی را به دست آوردند و سرانجام کسب و کاری را که برای تکمیل حکومت بر روستای مارتل نیاز داشتند به دست آوردند.
هدف آنها این نبود که از روستا به عنوان مقر گروه خود استفاده کنند، بلکه کنترل این منطقه برای آنها مهم بود. علاوه بر اینکه آزمایشی بود برای اینکه در آینده چه کاری را در مقیاس بزرگتر انجام خواهند داد، همچنین برای آنها تجربه خوبی بود که بفهمند افراد وابسته به اشراف و خانواده سلطنتی چگونه با آنها رفتار میکنند.
افراد مهمی در دهکده نبودند، اما مردان دوک برای اجرای قانون آنجا بودند.
وینسنت فهمیده بود که این مکانی که او در آنجاهست بسیار انعطاف پذیر است. او میتواند جاه طلب باشد، آشکارا علیه رقبای خود عمل کند و حتی تا حدی از خشونت استفاده کند.
تا زمانی که او تجارت بزرگ را هدف قرار نمیداد و سعی نمیکرد قوانین یا وضعیت افراد درگیر در این جامعه را تغییر دهد، جای زیادی برای آنها وجود داشت.
استفاده از پول برای به دست آوردن «دوست» کارها را حتی نسبت به زمین خوب قدیمی آسانتر میکرد. رشوه راهحلی بود که نباید نادیده گرفته میشد!
با گذشت زمان، بالاخره نوبت به پایان یافتن این «آزمایش» اجتماعی وینسنت و روری رسید!
تنها چند هفته مانده به تولد ۱۴ سالگی آنها، بالاخره وقت آن بود که به میلفال بروند.
میلفال شهری نزدیک با ۶۰۰۰۰ سکنه بود. در آنجا میتوانند قدرتهای جادویی خود را بیدار کنند و در نهایت تجارت خود را بیشتر توسعه دهند.
روز تولد وینسنت و روری تنها چند هفته با یکدیگر اختلاف داشت و این تنها چیزی بود که آنها را در روستا نگه میداشت!
...
«نینا، امشب میرم میلفال.» وینس به خواهر کوچکش در حالی که روی یک مبل بزرگ در اتاق نشیمن کنارش دراز کشیده بود گفت.
نینا با دیدن حرکات دست برادرش احساس کرد که چشمانش خیس میشود در حالی که قلبش تندتر میزد.
این دختر عادت کرده بود هر روز کمتر وقتش را با وینسنت بگذراند، اما این سفر با سفرهای دیگر فرق میکرد. او نیروهایش را بیدار میکرد، درست همان کاری که لارن سالها پیش کرده بود!
«اما...» او زمزمه کرد و به وینس نگاه کرد در حالی که ایو ز...
کتابهای تصادفی
