مافیا در دنیای جادو
قسمت: 49
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۴۹: زمان بیداری ۱
وقتی بیرون از اتاق نشیمن آرون مستقر شدند، وینسنت و روری لحظهای دکور آن مکان را مشاهده کردند.
چندین مدال و جوایز مقام اول از مسابقات در قفسهای پشت جایی که آرون چند لحظه پس از نشستن آنها نشسته بود وجود داشت.
تزیینات این دفتر قدیمی بود، با چرمهای مختلف، آیتمها، سر گوزن پرشده و خنجرهایی از انواع مختلف که گویی جایزه هم بودند.
از نظر ظاهری، آرون باید یک شکارچی باشد.
وینسنت با دیدن اینها چشمانش را ریز کرد اما چیزی نگفت.
آرون برای چند لحظه ساکت به روری نگاه کرد. اما به زودی دهانش را باز کرد و سکوت اتاق را شکست. «خب روری دقیقا از من چی میخوای؟ گونههای شیرین دقیقاً برای چی شما رو اینجا فرستاده؟»
روری به وینسنت و سپس به آن مرد نگاه کرد. «من باید یه چیزی رو روشن کنم، ارشد آرون. من و وینسنت از طرف اون به اینجا نیومدیم. اون برای ما روشن کرد که بهت اطلاع بدیم که این هیچ ارتباطی به اون نداره.
اون فقط ما رو راهنمایی کرد و کمک تو بدهی که بهش داری رو صاف میکنه. پس ما برای خودمون اینجا هستیم نه برای اون.»
آرون سرش را به نشانهی مثبت تکان داد. «البته اون از اینجا رفت و نمیخواست هیچوقت برگرده. من میفهمم. اما چرا اون شما رو پیش من فرستاد؟ نه اینکه نخوام بدهیم رو بهش بپردازم، اما یکمی بهنظرم عجیبه.»
وینسنت گفت: «اون میدونه که نمیتونه من و روری رو از ادامه مسیرمون منصرف کنه، بنابراین به تو اشاره کرد چون فکر میکرد میتونی به ما کمک کنی تا خطراتی که تهدیدمون میکنه کمتر بشه.»
«ریسک چی رو؟»او به وینسنت نگاه کرد و چشمانش را ریز کرد.
این جوان سیاه مو مستقیماً سر اصل مطلب رفته بود. «خطرات دنیای تبهکاری.»
پس از شنیدن این، چشمان آرون بازتر شد و پشتش را به صندلی راحتی خود تکیه داد. «پس اینطوره...»
روری گفت: «ما تجارتی داریم که میخوایم وارد این شهر کنیم، اما هنوز در مورد نحوه تقسیم قدرتهای محلی چیزی نمیدونیم. مطمئناً کسی با ارتباطات تو میتونه توی این مورد به ما کمک کنه.»
«اما شما بچهها چرا میخواید با دنیای تبهکاری درگیر بشید؟» او سوال کرد: «شما مطمئناً میتونید با کار توی روشنایی روز رشد کنید.»
او میتوانست این جوانان را به دنیای تبهکاری محلی معرفی ...
کتابهای تصادفی


