مافیا در دنیای جادو
قسمت: 57
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل57: اکتشافات
وینسنت یک ثانیه پس از مشت زدن به سر آن آدمک آموزشی، سوراخی به اندازه مشتش را در آن شی چوبی دید.
با دیدن این موضوع دهانش را با تعجب باز کرد، زیرا تا دیروز هرگز نتوانسته بود به آن آدمک آسیب برساند!
'چشمگیره! و من حتی سعی نکردم از قدرتم استفاده کنم!' او در ذهن خود فریاد زد و فهمید که چرا جادوگران تازه بیدار شده نیاز به انزوا دارند.
بدون زمانی برای درک ویژگیهای خود، در نهایت افراد اطراف خود و حتی خودشان را به خطر میاندازند.
با پیشبُرد یک مرحله، قدرت یک جادوگر موقتاً بیثبات میشد و آنها میتوانستند از قدرتی بیشتر یا کمتر از آنچه میخواستند استفاده کنند.
این میتواند به افراد نزدیک به یک جادوگر پیشرفتهی جدید، آسیب جدی وارد کند، اما میتواند برای خود جادوگر نیز خطرناک باشد. بالاخره اینکه نتوانند از همهی قدرتشان آن طور که میخواهند استفاده کنند خوب نیست!
او مشتهایش را گره کرد و بازسازی دوباره آدمک چوبی را تماشا کرد.' بذار هر کاری که میتونم انجام بدم رو آزمایش کنیم!'
او سپس در برابر چنین آدمک جنگی حرکت کرد، چیزی که قادر به ارائه حریفی است که قادر به حرکت و دفاع از خود باشد. اما آدمک تمرینی نمیتوانست حمله کند.
این وسیلهای بود که هر جادوگری در اولین مرحله جادویی برای آموزش از آن استفاده میکرد. همه پول نداشتند که یکی از آنها را بخرند، اما وینسنت و روری این را داشتند زیرا اندرو قبل از اینکه به شهر سالتاستار بروند برای لارن یکی خریده بود.
وینسنت در حین حرکت، به سرعت خود توجه کرد که به طرز محسوسی بیشتر از سرعت قبلیش بود.
"قبل از جذب جواهر جادو، من میتونستم حدود ۲۰ کیلومتر در ساعت بدوم... اما الان، میتونم با سرعت ۴۰ کیلومتر در ساعت حرکت کنم!" او در میان حرکات سریع و آهسته خود، متوجه سرعتش شد.
وینسنت در حالی که در اتاق تمرین حرکت میکرد، سرعت ثابتی نداشت. سرعتش به خاطر کنترلش کم و زیاد میشد.
اما حتی حداقل سرعت او در حال حاضر بسیار سریعتر از خود دیروزش بود.
وقتی سرعتش به حداقل رسید، یک بار دیگر آدمک را دید که از او دور میشود، اما وقتی از نزدیک آن را تماشا کرد، متوجه چیزی شد.
«هوم؟» چشمانش ریز شد، و ...
کتابهای تصادفی

