مافیا در دنیای جادو
قسمت: 68
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۶۸: هشدار و دعوت؟
وینسنت با رسیدن به خانه یکی از تجار که در شراکت او شریک بود، بدون تشریفات وارد آن اقامتگاه شد و به دفتر آن مرد رفت.
«وینسنت؟ اینجا چیکار میکنی؟ فکر میکردم تا دو ماه دیگه قرار نیست همدیگه رو ببینیم!» تاجر، آن مرد جوان با موهای مشکی را از شیشه یکی از دیوارهای دفترش دید و با تعجب از روی صندلی بلند شد.
وینسنت وارد دفتر شد و گفت. «ما یه مشکلی داریم، بنابراین ازت میخوام که به سایر شرکای ما اطلاع بدی.»
«مشکل؟» این مرد میانسال، مرد جوان سیاهمو را دید که دختر کوچکی در بغلش نشسته بود، اما او همچنان ایستاد. «در مورد چی حرف میزنی؟ در ضمن نباید تو میلفال باشی؟»
وینسنت مستقیماً به سر اصل مطلب رفت. «کلت مرده. وقتی که اون در حال بازگشت به روستا بود، گروهی از مردان پس از حمله، از گروه ضعیف اون سوءاستفاده کردن و اونها رو به خاطر تفنگهاشون از بین بردن.»
«چی؟» آن مرد با شنیدن آن رنگش پرید، حتی با نادیده گرفتن جواهر جادویی منحصر به فرد روی پیشانی وینسنت.
وینسنت سخنان خود را عمیقتر کرد و از اینکه چه کسی به دست گروه ایروین جوان مرده و اسلحه خود را گم کرده بود، آگاه بود، زیرا افرادش قبلاً او را در مورد نزدیکترین افراد به دهکده در چند روز گذشته مطلع کرده بودند.
«من فقط افرادی رو که این کار رو انجام دادن، کشتم، بنابراین، در حال حاضر، ما در امان هستیم و دیگه نباید اسلحهای خارج از کنترل ما باشه. اما ما نیاز به تغییراتی توی روشهامون داریم وگرنه برای بقیه گروهها هم همچین اتفاقی میافته.»
آن مرد برای لحظهای سکوت کرد و دهانش باز ماند. «کلت، واقعاً مرده؟ اما چرا؟ فقط به خاطر اسلحه؟»
«رها کردن اسلحه در معرض دید، زمانی که از اونها استفاده نمیشه ایمن نیست. تو و مردان من توی گروهت باید از اون درس بگیرید. وقتی که به اونها نیاز دارید، سریع از سلاحهاتون استفاده کنید و اونها رو کنار بذارید. افرادی به اونها علاقهمند میشن که اگه مراقب نباشید میتونن شما رو بکشن.»
گلپ!
او توصیه وینسنت را درک کرد، اما همچنان نگران بود.
وینسنت در حالی که از جایش بلند میشد پاسخ داد: «در مورد اتفاقی که برای کلت افتاد زیاد فکر نکن. من مشکل رو برطرف میکنم، و هر سفری خطرات خودش رو داره، بنابراین همه چیز برای ما تغییر چندانی نکرده. به ...
کتابهای تصادفی


