مافیا در دنیای جادو
قسمت: 73
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۳ من میخوام ارتباطات خودم رو ایجاد کنم!
«تو... داشتی به مکالمه ما گوش میدادی؟» روری به مرد جوان بلوند نگاه کرد که یک جواهر جادویی غیرمعمول روی پیشانیاش داشت، سبز رنگ مانند خودش.
شکل جادویی لوکاس بسیار متمایز بود، بسیار شبیه یک پتک، چیزی که به سختی در اطراف دیده میشد، زیرا کاملاً از الگوی هندسی که معمولاً در اطراف پادشاهی یافت میشد فرار میکرد.
«نه، من همین الان دیدم که شما دو نفر دارید با هم حرف میزنید در حالی که به انجمن نگاه میکردید.» لوکاس به روری لبخند زد. سپس به وینسنت نگاه کرد. «سرنوشت ما رو دوباره دور هم جمع کرده، بنابراین نمیتونم این فرصت رو برای صحبت کردن باهات از دست بدم.
من بهت دروغ نمیگم با همچین جواهر متفاوتی، واسه من مضحکه که سعی نکنم به کسی که قبلاً باهاش صحبت کردم نزدیک بشم.»
وینسنت به مرد جوان نگاه کرد و چشمانش را ریز کرد.
این یک جامعه پیچیده بود، اما درست مانند روی زمین، ارتباطات یک نفر میتوانست آنها را کمتر یا بیشتر دور کند، به آنها آسیب برساند یا به آنها کمک کند.
لوکاس علاقهمند بود که وینسنت با فرم جادوییاش چه کاری انجام میدهد و چه چیزی به دست میآورد. او مجبور نبود این را با صدای بلند بگوید. اما همین را میتوان در مورد وینس نیز گفت.
وینس افراد کمی را در میلفال میشناخت و برای برقراری ارتباطات جدید به شدت به آرون و شانس خود متکی بود. در این صورت، جالب نیست که بتواند با یک مرد جوان با پتانسیل بالا، مانند لوکاس، دامنه دسترسیاش را گسترش دهد؟
«هوم، بیا حین راه رفتن با هم صحبت کنیم. ما چند دقیقه وقت داریم.» وینسنت گفت و راه را به لوکاس نشان داد.
«در ضمن، این روری، دوست و شریک تجاری منه.»
«از آشنایی باهات خوشحالم، روری. من لوکاس اوک هستم.»
روری به این مرد جوان بلوند که یک ارشد بود سلام کرد، شاگردی که خیلی از خودش و وینسنت بزرگتر بهنظر نمیرسید.
وینسنت پس از یک مقدمه کوتاه پرسید: «از اونجایی که تو در مورد اهدافت خیلی مطمئن هستی، این واقعیت رو پنهان نمیکنم که کار با استعدادهای جوانی مثل شما برای من هم مفیده. شما درگیر چه چیزایی هستید؟»
لوکاس سرش را به نشانه مثبت تکان داد، زیرا میدانست که باید اینطور باشد. او جواب داد: «من...
کتابهای تصادفی
