مافیا در دنیای جادو
قسمت: 76
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۷۶ انتقام ضروری؟
«بیاید جلو نامردا! ببینیم انقدر شجاع هستید که خواهرزاد ام رو جلوی من کتک بزنید!» شخص قوی تر فریاد زد در حالی که جوان مو آبی کنار داییاش لبخند زد.
برودی پیترز از خانواده ای اصیل نبود، چه رسد به گروهی مرتبط در میلفال. اما او از دوران جوانی مورد ناز و نوا*زش خانواده قرار گرفته بود و بهترین فرصتها در اختیارش قرار داده شده بود.
در ۲۰ سالگی، او قبلا یک شاگرد متوسط با استعداد سبز بود، کسی که آینده روشنی در پیش دارد.
با وجود اینکه او از یک پیشینه ثروتمند نبود، اما با اطمینان عمل میکرد و افراد کمی بودند که او لحن یا اعتماد به نفس خود را در مقابل آنها آنها پایین بیاورد.
اما در این میخانه محقر، شخصی او را کتک زده بود، وسایلش را گرفته بود و از همه مهمتر در ملاء عام تحقیرش کرده بود.
او نمیتوانست این را بپذیرد و بعدازظهر قبل نزد داییاش، قوی ترین شخص خانوادهاش دویده بود!
'وقتشه که اون سه تا حرومزاده رو شکست بدیم!' برودی در حالی که لبخند میزد فکر کرد و دید که داییاش مسئولیت این موضوع را بر عهده میگیرد.
جکس پیترز به اطراف نگاه کرد و به زودی راهزن جوان را دید که در عذاب بود و مردی قدبلند و میانسال که وسایل مرد جوان بر،هنه را در دست داشت.
«تو... تو یکی از افرادی هستی که خواهرزاده ام رو اذیت کرده؟» او به سمت یکی از قوی ترین مردان وینسنت فریاد زد.
گروه وینسنت بیشتر شامل جوانان و شاگردان سطح متوسط بود. اما ۴ نفر از آنها آنها شاگرد ارشد بودند. دو نفر از آنها آنها اکنون در میخانه زندِر بودند.
کسی که پای راهزن بر*هنه را شکسته بود به این مرد عضلانی نگاه میکرد که یکی از آنها آنها دستیار سطح ۲ و دیگری سطح یک بود. چشمانش را باریک کرد و وسایل راهزن کوچک را رها کرد و سریع یکی از دستانش را پشت بدنش برد، جایی که یکی از اسلحههایش بود.
«آقا، مرد جوونی که کنارته، شب قبل بعد از باختن توی یه شر*ط بندی سعی کرد این موسسه رو نابود کنه. ما فقط برای محافظت از بقیه مشتریها و خود مؤسسه اقدام کردیم.» او ترجیح داد با آن شخص به مشکل نخورد. «هشدارهایی در مورد اتفاقاتی که ممکنه برای افراد مزاحم بیافته وجود داشت، بنابراین خواهرزادهات خطرات رو پذیرفت.»
«نوچ! تو شاگرد ارشد لعنتی! چجوری جرات میکنی با من حرف بزنی؟ فکر میکنی میتوانی خواهرزاده ام رو لمس کنی فقط چون اینا قوانین این میخانه...
کتابهای تصادفی



