مافیا در دنیای جادو
قسمت: 82
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۸۲ «مذاکره»
لحظاتی بعد کم کم روز شروع به طلوع کرد، اما تاریکی سحر همچنان میلفال را پوشانده بود.
هنگامی که گروه متشکل از دستیارها و شاگردان ارشد خانه خاندان فولر را محاصره کردند، وینسنت در ابتدای خیابانی که دومین ملک محلی او در آن قرار داشت ظاهر شد.
وینسنت با دیدن افراد اطراف گروه روری، ناحیه را از زیر ماسک خود اسکن کرد و آرام به سمت آنها رفت.
بعد از چند قدم یکی از گروه جکس متوجه نزدیک شدن او شد و لباس وینسنت را دید و بلافاصله مشکوک شد.
«رئیس، ببین کی داره میاد سمتمون.» این مرد از افراد خانواده پیترز گفت و توجه داکس و برادر کوچکترش را به وینسنت جلب کرد.
جکس با نگاه به شاگرد مبتدی چشمانش را ریز کرد و لبخندی بر لبانش نقش بست.
این همان چیزی بود که او برای نجات برودی و اقدام علیه این مردم خوار نیاز داشت!
او نمیدانست این احمقی که به سمت گروهش میآید کیست، اما با توجه به رفتارش، لحظه و مکانی که در آن حضور داشت، احتمالاً یکی از اعضای حزب دشمن بود.
«هاها، بیا خیلی زود حلش کنیم برادر بزرگ!» دستیار سطح ۱ به جکس گفت و به وینسنت نگاه کرد و قولنج گردنش را شکست.
«هی تو، فکر کردی کجا داری میری؟» جکس چند قدم به سمت وینسنت رفت و با لحنی پر از اطمینان پرسید.
وینسنت چیزی نگفت، اما باز هم افرادش در داخل املاک متوجه حضور او شدند.
روری به سرعت در بالکن طبقه دوم ظاهر شد و از زیر ماسک به بیرون نگاه کرد تا ببیند وینسنت کجاست.
وینسنت فقط ۱۰۰ متر از جکس فاصله داشت و نزدیکتر میشد!
وقتی به ۵۰ متری وینسنت رسید سرعتش را کم کرد اما به جلو رفت. «تو... اینجا چیکار میکنی، آقای پیترز؟ میدونی اگه این کار رو ادامه بدی، مردای من خواهرزادت رو میکشن؟»
«اوه؟ پس تو واقعاً یکی از اونا هستی، حرو*مزاده!» برادر کوچکتر جکس فریاد زد.
جکس خندید. «اگه این کار رو بکنی، من تو رو میکشم، احمق!»
«من رو بکشی؟» وینسنت همچنان به سمت آن نقطه راه میرفت و جکس و...
کتابهای تصادفی

