مافیا در دنیای جادو
قسمت: 100
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۰۰: مبارزه؟
با بیرون کشیدن اسلحه از قفسه سینه دستیار سطح دو، وینسنت از حرکت دادن دستش روی زخم دریغ نکرد.
درحالیکه حریفش از وحشت فریاد میزد، وینسنت قلبش را گرفت و از سینهاش جدا کرد!
هنگامی که فولر جوان با دستان خالی این اندام را له میکرد، نهتنها مردانی که در اطراف ایستاده بودند ناگهان از ترس لرزیدند، بلکه سه مرد دیگر که توسط زره خود له شده بودند تحت فشار روی آنها منفجر شدند.
خون و گوشت دوباره در خیابان پاشیده شد و باعث شد دستیاران قدرتمند سطح یک و دو درحالیکه اسلحههای خود را در دست گرفته بود به لرزه درآیند.
قویترین آنها همانطور که به افرادش دستور میداد گفت: «لعنتی! این پسره رو بکشید، وگرنه هممون اینجا میمیریم!»
وینسنت این را شنید و احساس کرد که یکی از مردانی که کمتر تحت تأثیر تواناییهای او قرار گرفته است، تیری به سمت او پرتاب کرده. درحالیکه به عقب پرید خندید.
«یه تیر فلزی؟ چه خندهدار.» او زمزمه کرد، کف دست راستش را باز کرد و منتظر بود تا تیر به او ضربه بزند.
همانطور که میخواست، بهجای سوراخ کردن دست وینسنت، تیر ذوب شد و مایعی روی کف دست راست او تشکیل شد. چند لحظه بعد، در برابر چشمان وحشتزده آن مردم، پیکان دوباره شکل گرفت و این بار به سمتی حرکت کرد که از آنجا آمده بود.
وینسنت درحالیکه تیر را سریعتر از وقتی که به سمت خودش فرستاده شده بود، پرتاب میکرد، فریاد زد: «بگیر که اومد!»
تیر کمی مسیر خود را تغییر داد و لحظهای بعد از درون سر تیرانداز گذشت.
او حتی وقتی به او ضربهزده شد جیغ نزد و با حالتی وحشتزده به سمت عقب افتاد و جانش را از دست داد.
«هیولا! بمیر!»
پس از پریدن مردی به سمت وینسنت، مشت درخشانی که توسط جرقههای کوچک احاطه شده بود، از پشت وینسنت ظاهر شد.
وینسنت با دیدن این دستیار سطح دو که سعی داشت به او ضربه بزند، دفاع خود را روی کمر خودش متمرکز کرد و میدانست که نمیتواند به راحتی از این ضربه طفره رود.
بوم!
درست زمانی که مشت میخواست به او ضربه بزند، یک سطح تیز بر روی دفاع او ظاهر شد، زیرا او به طرز ...
کتابهای تصادفی
