مافیا در دنیای جادو
قسمت: 152
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۲: قاتل؛ زمان بازگشت سزار
هنگامی که وینسنت در پایان روز ساختمان انجمن را ترک کرد، از نظر جسمی خسته نبود، بلکه از نظر روحی خسته بود.
هر چه او قوی¬تر می¬شد، بیشتر میتوانست اطلاعات جدید را پردازش کند و قواعد نحوه کار چیزها در این دنیا را درک کند. پس از یک روز مطالعه و مقداری آموزش در مقر انجمن، هنگام غروب در راه خانه خسته شده بود.
با این¬حال، درحالی¬که مانای او در بهترین حالت خود قرار داشت و آمار او بالاتر و بالاتر می¬رفت، وینسنت هنگام بازگشت به خانه خود برای شام روزانه خود با نینا و ایو، متوجه چیزی شد.
چشمانش به پهلو رفت، اما تغییری در قیافه و حرکتش به سمت خانه¬اش نداد.
با این¬حال، وینسنت به وضوح احساس کرد که کسی او را دنبال می¬کند!
او پس از آموزش به عنوان آهنگر برای استخراج فلزات از سنگ معدن، بسیاری از مهارت¬های خاص خود را اصلاح کرد. حالا وینسنت راحتتر میتوانست فلزات بدن اطرافیانش را حس کرده و کنترل کند.
او این را به حدی توسعه داده بود که میتوانست به طور منفعلانه حضور افراد در اطراف خود را از طریق احساس فلزات موجود در بدنشان حس کند، که برای هر فرد نشانههای منحصر بهفردی داشت.
وینسنت متوجه یکی از این نشانهها شد، احساس فوریتی کرد که قبلاً هرگز احساس نکرده بود.
وقتی متوجه شد این شخصی که او را دنبال می¬کند نه یکی از افراد اوست و نه متحد او، از خود پرسید: 'کسی تونسته پیدام کنه؟ چطور؟'
وینسنت با احساس سطح جادویی چنین فردی، که دستیار سطح ۳ بود، نمی¬خواست هیچ ریسکی را در پیش بگیرد.
شاید افراد بیشتری با این شخص مرتبط بوده¬اند، بنابراین خوب نیست که این فرد را به محل سکونت خود که نینا در آنجا بود ببرد.
'لعنتی!' او مقصد خود را تغییر داد و شروع به بردن آن مرد به سمت شرق شهر، جایی که قلمرو او بود، کرد.
اما درحالی¬که وینسنت این کار را انجام می¬داد، بی¬سر و صدا در امتداد پیاده¬روهای شهر حرکت می¬کرد، انگار که بعد از یک روز کاری طولانی به خانه برمی¬گشت.
مردی...
کتابهای تصادفی
