مافیا در دنیای جادو
قسمت: 153
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۳: شروع حملات
وینسنت با رسیدن به عمارت دوم خود در میل¬فال، جایی که افرادش در آنجا کار می¬کردند، توجه ناظران منطقه و مردانش را به خود جلب کرد.
«رئیس؟ اینجا چی¬کار می¬کنی؟ فکر می¬کردم تا زمانی که گروه بهتر نشده باشه برنمی¬گردی!» یکی از دستیاران سطح ۱ که در ساختمان ایستاده بود، درحالی این را از وینسنت پرسید که قلبش با دیدن بازگشت وینسنت تندتر می¬زد.
او و سایرین در آنجا می¬دانستند لحظه¬ای که وینسنت دوباره در میل¬فال ظاهر می¬شود، قاتلان و خود ارتش سلطنتی برای مقابله با او در حومه ظاهر می¬شوند.
از آن لحظه به بعد بازی بقا شروع میشد!
این گروه که هنوز برای این تهدید آماده نشده بود، نمیتوانست از این تغییر نقشه عصبی نباشد.
وینسنت این را می¬دانست و بهسرعت برای افرادش توضیح داد: «من چاره¬ای نداشتم. یکی از قاتلها همین یکم پیش علیهم اقدام کرد.»
وینسنت بدون اینکه بداند افراد بیشتری با آن مرد هستند یا نه، یا حتی اینکه دیگرانی آن فرد را تعقیب میکردند یا خیر، نمیتوانست هیچ ریسکی را بپذیرد. اگر او به خانه بازگردد یا به هویت خود به عنوان وینسنت فولر ادامه دهد، ممکن است خواهرش را به خطر بیندازد.
البته این احتمال هم وجود داشت که کسی از قبل از هویت او خبر داشته باشد و نینا را زیرنظر داشته باشد. اما در ذهن وینسنت، اگر این اتفاق می¬افتاد، او همچنان باید به این مکان می¬آمد زیرا تلاش برای نزدیک شدن به خواهرش فقط خطر بیشتری را برای نینا به همراه داشت.
خواهناخواه بهترین کار این بود که به هویت سزارش برگردد و دعا کند کسی علیه نینا عمل نکند.
در این شرایط دستش بسته بود!
از طرفی با این کار می¬توانست در صورتی که آن دشمن مُرده، از هویتش مطلع شده بود، هویت خود را در برابر دشمنانش حفظ کند.
تا زمانی که او بهعنوان سزار دو روز دوام می¬آورد، کیسی مأموریت خود را در دهکده مارتل به پایان می¬رساند و احتمال اینکه هر کسی چیزی مخل در مورد او کشف کند به میزان قابل¬توجهی کاهش می¬یابد.
یکی از مردها حین ریختن عرق سرد پرسید: «...
کتابهای تصادفی
