مافیا در دنیای جادو
قسمت: 155
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۵: متحدان و دشمنان
درحالی¬که ساختمان وینسنت توسط مردان ارتش و مردان خسته یا زخمی آنها در منطقه محاصره شده بود، روری و سایر مردان خانواده فولر از قبل از این مشکل آگاه بودند.
روری و ده نفر از خانواده که قادر به بازگشت به مقر خود برای کمک به مردان خود نبودند، در حال¬حاضر در خانه¬ای ساده در ضلع شمالی شهر جمع شده بودند.
جوان مو قرمز شماره دو خانواده، وقتی در مقابل گروهی که در مدت زمانی که پس از اخطار پست در اختیار داشت، ایستاده بود، ظاهر وحشتناکی داشت.
وقتی آخرین نفر از آنها رسید، او مستقیماً به سر اصل مطلب رفت. «ما نمی¬تونیم به ستادمون کمک کنیم. مردان ما باید خودشون از اون محافظت کنن.»
او و بقیه مردم آنجا نمی¬دانستند در بقیه شهر چه می¬گذرد. تنها چیزی که آنها می¬دانستند این بود که با توجه به صداهایی که حتی به این منطقه رسیده بود، حملات باید تا به¬حال به این پاسگاه رسیده باشد.
روری با لحنی عصبی گفت.
روری با لحنی عصبی گفت: «در ضمن باید دنبال وینسنت بریم. اون باید تنها در حال فرار باشه. اگه دنبالش نریم و دشمنها اون رو احاطه کنن، دچار مشکل میشه.»
یکی از سه دستیار سطح یک آنجا با نگرانی گفت: «چطور میخوایم به رئیس برسیم؟ اون خیلی خوب حرکت می¬کنه و هیچ ردی از خودش جا نمی¬ذاره.»
روری گفت: «من وینسنت رو می¬شناسم. می¬دونم اون کجا میره. ما فقط باید بریم جایی که اون توی چنین شرایط ناامید کننده¬ای میره.» او مطمئن بود که دوستش را پیدا خواهد کرد.
وینسنت قطعاً از استراتژی خطرناکی استفاده میکند، اما بهترین شانس را برای بقا به او میدهد. در فراری مانند فراری که قبلاً با ترک مخفیانه پست خود آغاز کرده بود، او سعی نمی¬کرد در جایی پنهان شود که دشمنان بتوانند او را محاصره کنند. با در نظر گرفتن این موضوع، روری میدانست که تنها یک¬جا میتواند برای یافتن وینسنت و حمایت از او برود.
درحالی¬که بسته¬بندی وسایل خود را تمام می¬کرد، اما لباس نامحسوس...
کتابهای تصادفی
