مافیا در دنیای جادو
قسمت: 156
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۶¬: تک تیرانداز
یک ساعت و چهل دقیقه بعد از حمله قاتل قبلی، وینسنت چندین کیلومتر با میل¬فال فاصله داشت، اما الان درحال حرکت نبود.
او پس از رسیدن به بیرونیترین قسمت دره راکی، روی یکی از تپههای متعدد در منطقه توقف کرد و خود را استتار، و هالهاش را پنهان کرد و در نقطهای قرار گرفت که منظرهای عالی داشت.
در آنجا او با یک تفنگ دوربرد رو به غرب دراز کشیده بود.
'حالا، تنها کاری که باید بکنم اینه که صبر کنم.' او درحالی¬که به سمت راست و سپس به چپ خود نگاه میکرد و دو تفنگ دیگر با کالیبر همان تفنگی که انگشتش روی ماشهاش بود دید، با خود فکر کرد.
تفنگ¬های دیگر در همان جهت، نه¬چندان دور از جایی که او ایستاده بود را، نشانه رفته بودند.
در همین¬حال وینسنت لبخندی بر لب داشت و منتظر بود تا دشمنانش در دام او بیفتند.
وینسنت با حرکت در سایهی ساختمانهای واقع در خیابانهای شهر، میل¬فال را ترک کرده بود. اما در مقایسه با تواناییهای فعلی او، این راه بسیار خوبی برای فرار نبود.
بهعنوان کسی که می¬توانست فلز را در هوا کنترل کند و حتی بدن خود را در هوا نگه دارد، می¬توانست با توانایی¬های مغناطیسی خود پرواز کند. با این¬حال وینسنت قسمتی از راه را پیموده بود و تنها در قسمت آخر سفر خود به این طرف دره راکی، که منطقه نسبتاً خطرناکی برای مردم میل¬فال بود، پرواز کرده بود.
برای آنچه او در ذهن داشت، این مکان عالی بود!
او با ترکیب حالت حرکت خود در شب و مکانی که در آن قرار داشت، توانست چندین نفر از دشمنان خود را با وجود اینکه بسیار ضعیفتر از آنها بود، از بین ببرد!
وینسنت دهها دقیقه را در همان حالت ایستاده گذراند، اما بهعنوان کسی که یک¬بار در زندگی قبلیاش روی زمین، یک روز کامل را در انتظار اهداف خود کمین کرده بود، این برای او چیزی نبود.
وینسنت که میدانست نمیتواند همه¬چیز را کنترل کند، از وضعیت احتمالی گروهش عصبی نبود. تنها چیزی که نگرانش بود خواهر کوچکش نینا بود.
اما حتی این هم در آن لحظه او را آزار نمی¬داد. او از قبل هر کاری میتوانست برای حفظ امن...
کتابهای تصادفی



