مافیا در دنیای جادو
قسمت: 159
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۵۹: حادثه دره راکی (۳)
کمی بعد از ظهر…
نینا و ایو در املاک استیپلز بودند، جایی که شلبی لحظاتی پیش آنها را پس از رسیدن به خانه خانواده فولر آورده بود.
زمانی که معلمش در اوایل شب در آستانه خانه او حاضر شد، برای نینا عجیب بود. اما پس از شنیدن حرف ایو از اینکه وینسنت شب مشغول است و به او اجازه داده به خانه معلمش بیاید، به¬راحتی این وضعیت را پذیرفت.
نینا همانقدر که باهوش بود، هنوز بچه بود. او به طور طبیعی خوشحال بود وقتی این فرصت را داشت که شب را با یکی از افرادی که خارج از خانواده¬اش بیشتر دوستش داشت بگذراند.
بعد از اینکه زودتر به املاک رسید، با معلمش بازی کرده بود و بعد شام خورد.
حالا او به کتابخانه شلبی نگاه می¬کرد درحالی¬که ایو و نجیب¬زاده دور میزی در محل مطالعه محل سکونتش نشسته بودند.
آنها نینا را تماشا کردند که درحالی¬که چای مینوشید و با صدای آهسته صحبت میکرد، کتابها را ورق میزد، هرچند نینا ناشنوا بود.
ایو وقتی دید که نینا به او نگاه نمی¬کند پرسید: «خبری از وینسنت شنیدی؟»
«نه. تنها چیزی که می¬دونم اینه که قبل از این، به مقر خانواده مازانتی حمله شد و چند نفر از اعضای حزبش زخمی یا کشته شدن.
اگرچه اونا اکثر متجاوزان رو از بین بردن، اما بعضی ازشون داخل اون ساختمون ویرانی به بار آوردن.» شلبی پس از فرستادن مولی به بیرون برای جستجوی اطلاعات در مورد حادثه آن شب، آنچه را که از قبل می¬دانست گفت.
زن جوان مو نارنجی اضافه کرد. «در مورد وینسنت، اون توی شهر نیست. اون کجاست و چی¬کار میکنه، برای فهمیدن جواب این سؤالها به اطلاعات بیشتری نیاز دارم.»
ایو این را شنید و چشمانش را بست و کمی ترسید.
برنامه¬های آنها شامل وضعیت امروز نبود!
با اتفاقاتی که خارج از کنترل گروه آنها رخ می¬داد، این زن نمی¬توانست نگران نباشد.
شلبی به زن بلوند مقابلش گفت: «ولی آروم باش. انگار هیچ¬کس متوجه ارتباط وینسنت با سزار نشده. اگه همچین اتفاقی می¬افتاد، تا الان به ما حمله می¬شد.» او به نینا نگاه کرد، که اگر دشمنان وینسنت...
کتابهای تصادفی


