مافیا در دنیای جادو
قسمت: 166
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۶۶ شایعه
در حالی که آسمان میلفال کاملاً به رنگ آبی درآمد و سرمای شب جای خود را به گرمای روز داد، مردم عادی این شهر قبلاً در خیابانها آمده بودند و به محل کار خود میرفتند یا فعالیت خود را شروع میکردند.
در برخی جاها زنان میانسال پنجرههای خانه را باز میکردند و شروع به نظافت آنها میکردند. در جایی دیگر، مردان با حیوانات بارکش و واگن از جایی به مکان دیگر حرکت میکردند و منابع مختلف را بین مشاغل محلی جابهجا میکردند.
در همین حال، پیادهروهای شهر پس از غروب «آرام» شلوغ شده بود و افرادی با لباسهای مختلف در حال عبور بودند.
اما در میخانهها و مسافرخانههایی که صبحانه در آنها سرو میشد، جمعیت کمی از قبل جمع شده و داستانسرایان آخرین اخبار را پخش میکردند.
همه جا پر از افرادی بود که شایعات و اخبار پخش میکردند و حتی برای جلب توجه و داشتن بهانهای برای صحبت، داستانهایی تخیلی درست میکردند.
این امر روی زمین معمول بود، و در قلمرو پولاریس نیز چنین بود.
پس از اینکه خبر برای اولین بار به گوش سربازان، اشراف و زیردستان آنها در آن شهر رسید، بستگان مردم که برای اولین بار از وقایع شب گذشته مطلع شدند، به زودی متوجه «همه چیز» شدند و خبر را بین خودشان پخش کردند.
زمانی که شایعات به میخانههای محلی رسید، دیگر برای مهار این خبر دیر شده بود!
«هی مرد نمیدونی دیشب چی شد! سزار مازانتی به شهر برگشت و شورش کرد!
چندتا سرباز، آدمکشهایی که واسه پاداش دنبالش بودن و حتی زیردستای اشراف زادهها هم شب قبل افتادن توی دامش!» مردی لاغر اندام و لباس پوشیده وقتی دوستش را در میخانهای که تازه وارد آن شده بود دید، این را گفت.
«چی؟ داری حرف مفت میزنی! چطور میشه یه شاگرد همه این کارها رو بکنه؟» مردی چاق و بد لباس درحالی که حرف دوستش را باور نمیکرد گفت.
«ولی واقعیت داره. اونا میگن اتحادیه مبارزان در حال نابودیه و حتی مردم عادی هم الان میتونن اونا رو به چالش بکشن. امروز صبح حتی یه نفر از مرداشون رو توی قلمروشون ندیدن!» مر...
کتابهای تصادفی



