مافیا در دنیای جادو
قسمت: 167
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۶۷ حقیقت
«سزار!» نوآ وقتی از خواب بیدار شد فریاد زد و به اطراف نگاه کرد و فهمید که اینجا جایی نیست که ساعتها پیش از هوش رفته است.
یکی از پزشکان کشیک با دیدن و شنیدن واکنش این زن زیبای مو آبی به سمتش رفت و گفت. «کاپیتان بین، تو به پایگاه میلفال برگشتی. یادت هست دیشب چی شد؟»
نوآ با شنیدن این حرف و نگاه کردن به دکتر فهمید که کجاست و یادش افتاد که گروه سزار در آخرین لحظه ظاهر شده و او و یاران موقتش را نجات دادهاند.
«بله، من توی مأموریت دستگیری یا حذف سزار مازانتی بودم.» او به دکتر نشان داد که از وضعیت خود آگاه است.
دکتر با تأیید اینکه او میدانست کجاست و چه اتفاقی در شب قبل افتاده است، دید که هیچ یک از عملکردهای عصبی نوآ تحت تأثیر قرار نگرفته است. «خیلی خب باید بری دفتر فرمانده. اون ازت خواست به محض بیدار شدن بری پیشش.
اوه، نگران بدن یا جادوت نباش. تو فقط به خاطر تخلیه مانا و چندتا جراحت جزئی بیهوش شدی. بعد از یه روز استراحت میتونی برگردی سر وظایفت.»
با شنیدن آن متوجه شد که با وجود اینکه وقتی بیهوش بود توسط افراد سزار جابهجا شده بود، اما آنها هیچ کاری با او نکرده بودند.
از خودش پرسید.
- چرا منو نکشتن؟
از نظر او، از آنجایی که او تنها بازمانده بود، بهترین سناریو برای گروه سزار این بود که نوآ به میلفال برنمیگشت و اینگونه آنها ادعا میکردند همه چیز علیه سزار فقط یک نظریه بوده است. اگر نوآ برنمیگشت، هیچکس نمیتوانست چیزی را علیه سزار ثابت کند و او در نهایت میتوانست از جنایاتی که شب قبل مرتکب شده بود رهایی یابد!
فکرش را بکنید، اگر نوآ جای سزار بود، این گزینه را انتخاب میکرد و به نفع خودش این ماجرا را حل و فصل میکرد.
اما این اتفاق نیفتاده بود و نوآ نمیتوانست در حالی که به دفتر رئیسش میرفت، به آن فکر نکند.
با رسیدن به آنجا، قبل از اینکه مرد قدرتمند با جدیت به او نگاه کند و در جستجوی حقیقت بازجویی او را آغاز کند، نوآ همانطور که مقرر بود به فرمانده احترام گذاشت.<...
کتابهای تصادفی

