مافیا در دنیای جادو
قسمت: 179
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۹ نیازهای یک رئیس
کیسی با نگاه متفکرانه به وینسنت توضیح داد: «دقیقا نه. من میخوام بخشی از گروهی باشم که توش خودمختاری داشته باشم تا هر کاری که میخوام انجام بدم. البته میدونم که باید برای این آزادی چیزی ارائه بدم.
اما این پرداخت محدوده و علاوه بر این، من هیچ تعهدی در قبال اون گروه ندارم. من علایق خودم رو دارم و نمیخوام اونا رو به تأخیر بندازم یا صرفاً برای تحقق اهداف بقیه رهاشون کنم.
بنابراین من نمیدونم که این برای من خوبه که به خانواده تو بپیوندم یا نه. شاید در نظر داشتن من به عنوان یه مشاور خارجی منطقیتر باشه.»
کیسی کمی جنبه بیرحمانه این دنیا را دیده بود. او مشکلات خاص خود را داشت و به همین دلیل بود که در حال حاضر هیچ گونه پیوند گروهی نداشت، با وجود اینکه برای اشراف کار میکرد.
اما این اشتباه را مرتکب نشوید که فکر کنید او به اشراف با مهربانی نگاه کرده است. او هم مانند شلبی کینههای خود را داشت و تنها تفاوت او با شلبی این بود که فکر میکرد حتی در میان اشراف گندیده ممکن است معصومیت یا حتی فضیلت وجود داشته باشد.
اما بدون همان سطح حمایتی که شلبی داشت، مجبور بود افکارش را در مورد برخی از مشتریانش به طور خشک ببلعد و خدمات خود را به انواع و اقسام مردم بفروشد.
با این حال، کیسی هرگز آزادی و فرصتهای خود را رها نکرده بود.
حتی اگر وینسنت هم مثل خودش بود، برای پیوستن به خانواده این جوان دست از افکارش نمیکشید.
«یه مشاور خارجی، هوم؟» وینس زمزمه کرد و با مهارت خود به حرکت قلب کیسی نگاه کرد.
-اون دروغ نمیگه.
«من مشکلی با داشتن یه مشاور خارجی نمیبینم. اما هزینهی یه مشاور در سطح تو چقدره؟»
کیسی برای آزادی خود حمایت مالی میخواست، شاید حتی حمایت نظامی. تنها در این صورت میتوانست به این آزادی دست یابد که فقط زمانی که میخواهد عمل کند.
کیسی از دیدن اینکه وینسنت به سرعت فهمید چه میخواهد خوشحا...
کتابهای تصادفی

