مافیا در دنیای جادو
قسمت: 183
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۸۳ روزهای تعیین کننده
در نهایت، نوآ، نینا، بنسون و انجمن آهنگرها که وینس را میشناختند، تصور داشتند که وینسنت فولر میلفال را به مقصد شهر سالتاستار ترک کرده است.
اما همان بعد از ظهر، خانواده سیمونز، شلبی، کیسی و چند نفر دیگر که به سزار علاقهمند بودند متوجه شدند که او به خیابانهای محل برخواهد گشت!
وینسنت پس از خروج از شهر، نقاب و زره فلزی خود را بر تن کرد و برای بازگشت به میلفال با هویت دوم خود، در حالی که تعدادی از افراد نقابدارش جعبههایی را حمل میکردند، تردید نکرد.
او این بار مانند چند روز گذشته حرکت خود را پنهان نکرد. با حل شدن وضعیتش با نیروهای سلطنتی در این شهر، سزار مازانتی دیگر به دادگاه نظامب یا ارتش چیزی بدهکار نبود که او را مجبور به مخفی کاری کند!
او با سه مرد از ورودی شرقی میلفال عبور کرد و به سمت مقر خانوادهاش رفت در حالی که مردم در خیابان به طرز عجیبی به او نگاه میکردند.
برخی از این مردان به او احترام گذاشتند، زیرا در عرض چند هفته، او از یک شخص گمنام به یکی از محبوبترین افراد شهر تبدیل شده بود.
دیگران از او میترسیدند و او را فقط یک جنایتکار در حال ترقی دیگر میدیدند، کسی که احتمالاً در کمترین زمان مانند رایکر خواهد شد. به این ترتیب، همه به او خوب نگاه نمیکردند و او را فقط یک تکه آشغال دیگر میدانستند که شهر را متعفن میکند.
اما در حالی که مردم عادی حرکت وینسنت به قلمروش را در بخش شرقی شهر تماشا میکردند، برخی از قاتلان استخدام شده توسط خانواده سیمونز از دور او را زیر نظر داشتند.
وینس از این موضوع آگاه بود، زیرا میتوانست هر موجود زندهای را در شعاع ۱۵۰ متری خود حس کند.
او در آن فضا میتوانست حضور موجوداتی با وزن بیش از ۳۰ کیلوگرم را حس کند و حتی بدون دیدن آنها موقعیت آنها را مشخص کند.
وینسنت از طریق این تسلط در اولین مهارت خود، چیزی که در حین کار آهنگر به آن دقت کرده بود، میتوانست دشمنانش را در حال تعقیبش حس کند.
- دو دستیار سطح ۴. اما حرکتی نمیکنن.
وینسنت از نگاه کردن به سمت آنها اجتناب کرد و احساس کرد که هیچ یک از آنها قصد حمله به او را ندارند.
اگر هیچ یک از آنها به او حمله نمیکردند، او نمیتوانست بر...
کتابهای تصادفی
