مافیا در دنیای جادو
قسمت: 191
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۹۱ نتایج کار کیسی
مارکوس از دو نفر از مردانش که اخیراً در دهکده مارتل بودند، پرسید: «چی فهمیدید؟»
در همین حال، او لبخند زد، به این امید که چیزی اطمینانبخش در برابر وینسنت فولر بیابد که بتواند در برابر جوان جسوری که در حالی که نباید با شلبی استپلز ملاقات میکرد، استفاده کند.
مارکوس به رابطه وینسنت و سزار مشکوک نبود. اما ناامید شده از سطح قدرتی که رهبر خانواده مازانتی امروز صبح نشان داده بود، فقط میتوانست خشم خود را روی هدف قرار دادن این احمق دیگر متمرکز کند که او را به چالش کشیده بود.
«خیلی چیز مهمی نبود، ارباب جوان. این وینسنت فولر فقط یه جوون بدبخت به نظر میرسه.» یکی از آن دو مرد این را گفت، درحالی که هر دو با حالات چهره نسبتا پیچیدهای داشتند.
هیچ کدام از آنها چندان به وضعیت افرادی که با آنها مربوط نبود اهمیت نمیدادند. اما وقتی به حقیقت زندگی وینسنت پی بردند کمی احساس بدی پیدا کردند، به خصوص که میدانستند بعید است مارکوس، این مرد جوان را رها کند.
«وینسنت فولر پسر جوون تاجریه که با بازفروش مواد غذایی به اشراف کمتر ثروتمند استان اسکات ثروتش رو به دست آورده.
خانوادهاش چندان ثروتمند نبودن، اما فقیر هم نبودن. اونا نه با استعداد و نه منحصر به فرد بودن و نه ارتباط چشمگیری با افراد قدرتمند استان داشتن.»
پدر وینسنت دوستانی در میان اشراف پایین رده استان داشت. اما بارونها اهمیت چندانی نداشتند و او بین آنها ارتباطات کمی داشت که نمیتوانست مهم تلقی شود.
مارکوس با شنیدن این سخن، خندید و به خود متذکر شد که احمقی که با یافتن زنش به تنهایی او را به چالش کشیده است، هیچ حمایتی ندارد.
«پس اون فقط این خانواده کوچک رو کنار خودش داره؟»
مرد دیگر گفت: «نه، اون کسی رو نداره. چند سال پیش وینسنت فولر توی یه سفر خانوادگی مادرش رو حین درگیری ارشدها از دست داد. بعد از اون، خواهرش توسط یه فرقه غیرمتعارف دزدیده شد و بعد پدرش فوت کرد.
این روزا خانواده فولر فقط متشکل از اون، خواهر کوچکتر ۸ سالهاش و چند نفر از دوستها و زیردستاییه که اخیراً بهش پی...
کتابهای تصادفی

