فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 0

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

دفتر خاطرات

اخیراً از نوشتن خاطرات روزانه‌ی اینطوری میترسم. هر بار که اتفاقات روزم رو جمع و جور میکنم، آسامورا مدام سرم رو بیشتر و بیشتر پر میکنه. مثل این میمونه که تلاش من برای کنار اومدن با اولین مردی که باهاش زندگی میکنم و تلاش‌هام برای درک اینکه اون واقعاً کیه الان داره برام دردسرساز میشه. فکر می‌کردم سلیقه‌هامون تو آشپزی کاملاً با هم فرق داشته باشه و با توجه به اینکه سبک زندگی و ارزش‌هامون احتمالاً کاملاً با هم متفاوته، هیچ شانسی نداشتم که بدونم کی باهاش در میوفتم. من تلاش زیادی کردم تا این خانواده‌ی جدیدم رو درک کنم، برای اینکه بهش بی‌ادبی نکنم و مطمئن بشم که خوشبختی‌ای که مامانم بالاخره به دستش آورده خراب نمیشه... و این طور بود که این همه ماجرا شروع شد. قبل از اینکه متوجهش بشم، همیشه بهش فکر می‌کردم و مهربونیش رو هر روز از نو می‌دیدم. با این که اولین باری که همدیگه رو دیده بودیم به هم قول داده بودیم که عاشق هم نشیم، تا به خودم اومدم برای کشف هر جنبه‌ی اون هیجان زده بودم... الان هم هنوز دیر نشده. من تو پنهان کردن احساساتم خوبم. وقتی راهنمایی بودم، هرچقدر هم احساس ناراحتی می‌کردم، هرگز گریه نمی کردم و به مامان نمی‌چسبیدم. من هیچوقت ازش چیزایی مثل "منو تنها نذار" نخواستم. اگه این فقط یه مشکل با احساساتمه، باید بتونم این مشکلو پنهان کنم و به زندگیم ادامه بدم. با این حال، در صورتی که آسامورا احساسات عاشقانه‌ی مشابه من داشته باشه، میتونم احساسمو نسبت بهش مخفی کنم؟ انجام این کار میتونه برام غیرممکن باشه. مطمئن نیستم که قلبم بتونه نتیجه‌ش رو تحمل کنه. باید برای خودم حد و مرز تعیین کنم و خیلی زود هم باید این کارو انجام بدم. به هر حال، تو تموم زندگیم تا الان، آسامورا اولین عشقمه.

مقدمه

حدود یک ماه از شروع تعطیلات تابستونی گذشته. به عبارت دیگه، این اولین زمان استراحت طولانی‌ایه که من، آسامورا یوتا، با خواهر ناتنی کوچیکترم آیاسه ساکی می‌گذرونم. آیاسه-سان یه دانش آموز سال دومه که توی دبیرستان سیسی‌ درس میخونه؛ اون الان ۱۷ سالشه. اون انقدر خوشگله که تقریباً همه دانش‌آموزهای مدرسه می‌شناسنش، و با وجود اینکه من اونو خواهر کوچیکترم صدا می‌کنم، تولدهامون به زور یه هفته با هم فاصله داره.

مطمئناً مثل بقیه‌ی آدم‌هایی که عقل سلیم دارن، انتظار دارین تو همچین موقعیتی اتفاقات خاصی بیفته. پدر و مادرمون تصمیم گرفتن دوباره ازدواج کنن و این موضوع باعث شد، من و آیاسه-سان خواهر و برادر ناتنی بشیم، اما ما هنوز هم توی اواسط دوره‌ی نوجوانی هستیم و چون زیر یه سقف با هم زندگی میکنیم، هر روز با همدیگه برخورد میکنیم.

و الان اولین تعطیلات تابستونی‌مون شروع شده. اگه ما خواهر و برادر ناتنی‌ای مثل اون‌هایی که توی اغلب داستان‌ها و افسانه‌ها می‌بینید بودیم، تو آینده‌ی نزدیک شاهد انواع اتفاقاتی که بیشترش توی همون داستانا پیش میان می‌بودیم. چند مورد از اون اتفاق‌ها بازدید از استخر، سفر به دریا، و جشنواره‌های تابستونیه. کلاً، ما خیلی با هم بیرون می‌رفتیم، پیوندمون رو عمیق‌تر می‌کردیم و حوادثی رخ می‌داد که باعث می‌شد ضربان قلبتون بالاتر از حد طبیعی بزنه. این یه روند طبیعی از حوادث این جوریه. این اتفاق به خاطر این که خواننده‌های داستان پیش‌بینیش میکنن باید رخ بده.

با این حال، واقعیت نمیتونه فراتر از داستان باشه. همیشه به همون اندازه‌ای که میتونین تصورش رو بکنین، واقعیت، واقع بینانه و غیر جالبه. هر چند روزی که گذشت، بین من و آیاسه همچین اتفاقایی نیوفتاد. حداقل تا الان که نزدیک به پایان ماه اوته که هیچ اتفاقی نیوفتاده. هیچ پیشرفت قابل توجهی تو رابطه‌مون اتفاق نیوفتاده و ما فقط مثل همیشه روزهامون رو صریح و ساده میگذرونیم. تنها چیزی که با قبل فرق داره، مدت زمانیه که با هم میگذرونیم. گذشته از همه اینها...

«امروز کارت خوب بود، آسامورا-سان.»

«تو هم همین طور، آیاسه-سان.»

…ما مثل غریبه‌هایی باهم حرف میزدیم که تازه با هم آشنا شدن. تو تموم این ماه، من و اون یه کار پاره وقت و تو یه شیفت یکسان با هم کار میکردیم.

کتاب‌های تصادفی