آخرین افسانه:طلوع سرنوشت
قسمت: 7
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
خب خب انگار یواش یواش آزمون بیابون شروع میشه ، یک هفته گذشته و آریان تا همین الانشم خوب دوام آورده ، کی فکرش رو هم میکرد که اون تخم سیاه بشه یکی از نادر ترین گونه های روی زمین ، گرگ شبح، ببینیم این دوتا چه میکنند»
در پایین جایی که شادولف و آریان بودند گرمای سوزان بیابان رو به افزایش بود و شن های طلایی این گرما رو افزایش میداد،رفته رفته تعداد مامولک ها و عقرب هایی که در اطراف آریان ظاهر میشد افزایش پیدا میکرد و مدام سعی به نزدیکی بیشتر میکردند.« شادولف حواست به اطرافت باشه فکر کنم دیگه وقتشه که این آزمون آمورنا خودش رو نشون بده!»دوساعت مثل آرامش قبل طوفان گذشت و بالاخره نبرد میان آریان و موجودات بیابان آغاز شد!«بابایی مواظب باش این موجودات سیاه کوچولو با شش تا پا خطرناکن اون دمشون زهر داره »«میدونم شادولف بهشون عقرب میگن ،باز ***روشکر که الان روزه وگرنه ممکن نبود که تو شب اینا رو ببینم،...»آریان برای لحظه کوتاهی ساکن میمونه و مبارزه رو به شادولف واگزار میکنه«خب اممم بهتره تمرکز کنم ، من منبع مانای کمی دارم برای همین اگه از تمام دریچه های مانا استفاده کنم درسته کل بدنم محافظت میشه اما قدرت تخریب حمله من کم میشه برای همین بیا کل مانای بدنم رو تنها به دست و کف پاهام هدایت کنم.......خیلی خب من یه تقویت کنندم نمیتونم جادوی بزرگ بزنم ولی مشت که میتونم!!، شادولف برو کنار!!!»آریان بعد مکث کوتاه و فریادی که به سمت شادولف کشید به سمت بالا پرید بعد با یک مشت به زمین کوبید مشت او حاوی درخشش قرمز رنگی بود که باعث شد منطقه اطرافش تا ارتفاع کمی شن بارون بشه و لرزش خفیفی در زمین ایجاد کرد همین لرزش باعث شد که عقرب ها برای مدتی متوقف بشن!«خیلی خب شادولف حالا حمله کن!»شادولف با اون بدن کوچیک اما فرز خودش مانند سایه بین گرد و غبار حاصل از مشت آریان حرکت میکرد و با پنجه های برنده خود عقرب ها را له میکرد.
«هممم خوبه خوبه،این پسر ضعفش رو شناخته و میدونه که چجوری از بدنش استفاده که اما چون فیزیکش کوچیکه نمیتونه کامل از اون چیزی که تو ذهنش هست استفاده کنه،اون گرگم که انگار نه انگار تازه متولد شده!خوش بحالت آریان موجود خوبی رو هم پیمان خودت کردی!حالا ببینم از دست این یکی مرحله چطور خلاص میشی پسرم؟!»بعد از گذشت چند ساعت نبرد متوالی میان آریان و عقرب ها خورشید شروع به غروب کردن کرده و آسمان را مانند بیابان طلایی مایل به قرمز نموده به گونه ای که انگار انعکاس تصویر بیبان در آسمان نمایان بود ، «بابا من دیگه خستم نمیتونم ادامه بدم هوا هم داره تاریک میشه گشنمه تشنمه ...»«باشه شادولف میدونم منم خستم.....انگار دیگه قرار نیست حمله کنن خیلی خب تو استراحت کن من مواظبم بعد تو نگهبانی بده تا من استراحت کنم»بعد اتمام گفت و گو آریان چهار زانو میشینه و شروع به مراقبه میکنه ، شادولف هم در کنار بالین او دراز میکشه و میخوابه،آریان در حین مراقبه و جذب مانای اطراف شروع به گسترش حواس خود نموده و محیط را اسکن میکند.«خب تا الان نمیدونم چقدر از ورودم به این آمورنا گذشته اما با توجه به اینکه جیره من الان تموم شد معلومه حدود یک هفته از زمان ورود رد شده ،با توجه به اینکه مو قع ورود تقریبا یک روز بی حرکت سر جای خودم موندم و مابقی نزدیک به سه طارن راه رفتم اما نمیتونم محیط بیرونی رو پیدا کنم قبلا گسترش حواسم تا پنج طارن ادامه پیدا میکرد اما الان همین مقداره و هنوز به ورودی نرسیدم!؟ »(,پ،ن یک طارن معادل یک کیلو متر.؟!) «امروز برای اولین بار تونستم که یک مشت واقعی بزنم و مشت قوی هم بود ***یی ولی واضحا نه از زور خودم بلکه به این دلیل بود که تونستم از عنصر باد استفاده کنم ، وقتی که دارم نبرد رو مرور میکنم انتقال مانا به دست پاها و بستن سایر دریچه ها تونستم مقدار فشردگی مانا رو در این دو منطقه زیاد کنم برای همین تداخل مانای من و محیط مثل یک پمپ فشار مثبت عمل کرد و نیروی پیشران ایجاد نمود و همین باعث شد هم پرشم و هم مشتم قوی تر بشه اما این کافی نیست غلظت مانای من زیاد نیست !... آروم باش شادلوف خرخر کردنت همه رو تو بیابون بیدار کرد...خب با این توصیفات یه چیز واضحه من ضعیفم و نمیدونم اون عجوزه چطور فکر کرده من میتونم از پس این آزمون بر بیام !»آریان بعد از بد بیراه گفتن به زینارفیل جای خودش رو با شادولف عوض کرد و شروع به خوابیدن نمود
«واضحه داری تلاش میکنی آریان با دقت به جریان مانای اطرافت بعد نبرد معلومه رگ های مانات دارن بیشتر جذب میکنن همچنین به خوبی تونستی از عنصر باد استفاده کنی،درسته که باد ضعیفه اما همونم برای بچه هشت ساله دشواره مخصوصا اگه تقویت کننده باشی و از فرم جادوگری برای بدنت بهره ببری ،تمرکز مانا در یک نقطه به عنوان محرک نه سپر!»
باد های سرد و تاریک بیابان شروع به وزیدن کرده بود با خز های سیاه شادولف را به رقص درآورده بود شن هایی که روز به گرمی و داغی کوره گشته بود حال مانند خرده شیشه هایی سوار بر باد به سمت بدن شادولف و آریان حمله میکرد،درسته بیابان در شب ها میزبان باد های برنده و روز ها خونه عقرب های زهراگین.«چخبرته شادولف چرا داری زوزه میکشی !؟شادولف هی پسر کجایی!!!یا بهتره بگم من کجام !؟؟؟.. آهای ..من کی اومدم مرز سیلاندرین صبر کن ببینم از کجا فهمیدم اینجا مرز سیلاندرینه!من که تا حالا نیومدم اینجا»
باد های سرد و تاریک بیابان شروع به وزیدن کرده بود با خز های سیاه شادولف را به رقص درآورده بود شن هایی که روز به گرمی و داغی کوره گشته بود حال مانند خرده شیشه هایی سوار بر باد به سمت بدن شادولف و آریان حمله میکرد،درسته بیابان در شب ها میزبان باد های برنده و روز ها خونه عقرب های زهراگین.«چخبرته شادولف چرا داری زوزه میکشی !؟شادولف هی پسر کجایی!!!یا بهتره بگم من کجام !؟؟؟.. آهای ..من کی اومدم مرز سیلاندرین صبر کن ببینم از کجا فهمیدم اینجا مرز سیلاندرینه!من که تا حالا نیومدم اینجا»
کتابهای تصادفی


