آخرین افسانه:طلوع سرنوشت
قسمت: 6
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آریان و زینارفیل هرد سفر خود را دوباره از سر گرفتن در طول سفر آریان با دستکش هایی که کادو گرفته بود مشغول بود و همچنین به تخم جادویی که از کالوستیا آورده بود مانا تزریق میکرد؛در حین سفر موجودات جالبی مشاهده شد مثل مارمولک دم بلند یا گربه صحرا این موجودات بیشتر عمر خودشون را در نزدیکی این بیابان میگذرانند.حدود یک ماه ،یک ماه بعد هردو به بیابان آمورنا معروف به صحرای بی پایان یا صحرای عاشقان مرگ شناخته میشد رسیدند در طول این یک ماه زینارفیل به آریان بیشتر درباره تاریخچه این بیابان سخن گفت مثل:«ببین آریان آمورنا برخلاف ظاهر سادش خطرناکه درواقع اون بیابون مثل یه ویروس عمل کرده و همواره درحال رشد و گسترش هست این بیابون یه موجود زندس پس حواست باشه ،تو این مکان مبارزات زیادی اتفاق افتاده مثل نبرد بین دو الف عاشق که سر یک دختر بود و به مبارزه دل معروف بود برای همین به این صحرا بیابان عاشقان مرگ هم میگن».
« واو استاد اینجا چقدر زیباست شن ها حتی از طلا هم طلایی ترن، وای اون مارمولک رو ببین، میگم استاد این بیابون کجاش خطرناکه بیشتر شبیه به مکان عالی برای سفر های علمی و ماجراجویی هست،برای مثال نگا مسیر حرکت خورشید در انتها انگار خودش میچسبه به بیابون و یک مکان مسطح ایجاد میکنه!»« خب آره اینجا خیلی خوشگله و خیلی هم مکاره اون اول مهمان هاش رو فریب میده و به درون خودش میکشه و بعد شایستگی فرد رو میسنجه اگه اون شخص از منظر روحی با ثبات باشه و هدف قوی داشته باشه ولش میکنه ولی اگر این طور نباشه اون رو خشک و میکشه!»« وایییی چه عجیب الان نظرت چیه ما برگردیم خوش گذشت بیابون رو هم دیدیم دیگه!!»آریان بعد شنیدن اصل ماجرا پا به فرار گذاشت اما زینارفیل یک حلقه باد زیر آریان ایجاد کرد و او را از زمین بلند نمود سپس در داخل بیبان انداخت.«آهای بچه اولین آزمونت اینه وقتی هدفی نداری باید هدف درست کنی من پشت سرتم ولی سعی کن زنده بمونی!»آریان با چشمان از حدقه بیرون زده به خنده شیطانی زینارفیل نگاه میکرد و در دل خود حدود هزاران فحش نسبت به او نثار کرد و بعد سرنوشت خود را پذیرفت. بعد از افتادن او روی شن ها برای مدت کوتاهی روی زمین دراز کشید و به آسمان آبی نگاه کرد« هممم اینجا خیلی گرم و نرمه جون میده واسه خوابیدن،...راستی اون استاد مارصفت کجاست!؟ استاددد!!!!.....انگاری نیست الان من کدوم خاک رو بریزم سرم هرجا که نگا میکنم شنه اصلا من کی وقت کردم اینهمه بیام تو دل صحرا»آزمون آریان آغاز شده بود او توسط بیابان جذب شده و مورد بررسی قرار گرفته بود ساعاتی گذشت اما آریان از جای خودش بلند نشد و همان جای قبلی نشسته و به زمین نگاه میکرد. صدای باد و حرکت شنا کمی ترسناک شده بود و تاریکی هوا و حدافظی خورشید سریعتر؛«.....من .من میترسم چرا کسی نیست استاددد. هوا سرده و تاریک ...استاددد..»آریان مدام زینارفیل را صدا میکرد اما هیچ پاسخی به همراه نداشت!تاریکی بیابان مدام درحال افزایش بود به گونه ای که انتهای بیابان مانند قیر سیاه و مثل عمق اقیانوس تالاریس بی پایان ...بعد مدت کوتاهی چیزی در جیب آریان تکان خورد و همین باعث وحشت اولیه او شد اما بعدا متوجه شد که این تکان ها مربوط به تخم جادویی بود که از پایتخت گرفته بود،ابتدا این تخم به رنگ سیاه متالیک بود اما سیاهی اون حتی از بیابان هم پیشی گرفته و تاریکتر بود، تخم مدام تکان میخورد گویی به بیابان یا ناراحتی آریان واکنش نشون میداد.« نگران نباش بابا من اینجام..» « هااااااا!! این کیه بابا کیه .. صدا تو سرم بود؟»« چرا داد میزنی بابایی منم دیگه تخم البته میشه گفت موجود تخم الان لطفا من...»« هی پس چرا خاموش شدی بچه اصلا مگه تخم حرف میزنه!؟ .....بسه بسه بچه بازی بسه بهتره برم این آزمون کوفتی رو پیدا کنم ولی چجوری ؟»آریان بعد از حدود سه ساعت گریه و زاری بلاخره تصمیم میگیره که آزمون رو انجام بده اما هنوز نمیدونه چه آزمونی؟او در دل بیابان پیش میرفت و روز ها همین طور میگذشت نه خبری از زینارفیل بود نه آزمون تنها تخم سیاه بود که در بغل آریان قرار داشت و هروز بزرگ و بزرگتر میشد و موجودات خود بیابان..«این پسره احمق کی فکرش رو میکرد این همه پیشروی کنه الحق که شاگرد خودمی ولی برام عجیبه این اولین باره که میبینم بیابان با یه نفر اینقدر مهربون برخورد کنه حتی آتریوس هم اگه بود تا الان با توهم ها و اون مارمولکوها طرف شده بود اما این نه..و خودشم اون تخم چرا اینهمه عجیبه هی داره مانای آریان رو میخوره و بزرگ میشه رنگشم سیاه و سیاه تر میشه!»
صدا های حرکت شن روان و زوزه های باد و وزن سنگین تخم آریان رو هم از لحاظ جسمی و هم روانی خسته کرده بود دمای سوزناک بیبان با پیشروی بیشتر افزایش پیدا میکرد و آریان رو عصبی تر!«چرا این آزمون کوفتی خودش رو نشون نمیده تخم عزیزم بهتر نیست یکم مانا برای منم نگه داری! یعنی اگر غلظت مانا تو محیط زیاد نبود تا الان صد بار از کمبود مانا تو بدنم مرده بودم....الان چند روز گذشته زینارفیل کجاست....بهتره یکم بخوابم.»آریان به علت خستگی زیاد و پیادروی طولانی در این یک هفته دیگه نتونست تحمل کنه و برخلاف ترس از محیطی که داشت و در این روز ها نخوابیده بود چشمان خود را بست و به خواب هفت پادشاه رفت......صدای خش خشی از فشرده شدن شن ها در کنار گوش آریان ذهن او را قلقلک میداد و همین باعث بیداری او شد هنگامی که چشمان خواب آلود خود را باز کرد جانور سیاهی دید که دقیقا بالای سر او ایستاده بود و همین آریان را وحشت زده کرد و سریع واکنش نشون داد طوری که با کمک انتقال مانایی که زینارفیل در طول سفر یاد داده بود جریان مانارو در زیر خود ایجاد کرد و از عنصر باد استفاده نمود و فاصله خود را از آن موجود افزایش داد.«وای *** این چیه!شانس آوردم فقط چند ساعت خوابیدم ولی کم مونده بود بمیرم!!! هعی چرا اینجوری نگام میکنی سرت رو کج کردی سگ سیاه؟!!.....صبر کن ببینم اون پوست تخم نیست که اون جاست..عه نگوو!!»«درسته بابایی منم اون تخم ولی من سگ نیستم که»موجود درون تخم بلاخره به دنیا اومده بود و از طریق تلپاتی با ذهن آریان حرف میزد.«یعنی تو واقعا از اون تخم دراومدی؟و چطور میتونی تو ذهنم حرف بزنی!!!ولی خوشگلی یعنی ترسناک نیستی الان که دقت میکنم با اون چشمای درشت و نازت خیلی بانمکی!!و چرا من رو بابایی صدا میکنی؟»«نمیدونم چرا ولی از وقتی که مانات رو ریختی تو تخم من اون گرمای مانای تو رو حس کردم و من رو جذب خودش کرد مانات برخلاف بقیه و محیط خیلی خیلی لطیفه و من اولین بار بود که تونستم با درون یه نفر ارتباط برقرار کنم پس تو بابامی!امم من چیم دقیق نمیدونم ولی فکر کنم گرگم تا سگ»« خوبه ولی معلومه تو هم مثل منی یه تنها که خیلی نمیدونه منم دقیقا نمیدونم چیم یا کیم من رو یه اژدها بزرگ کرده ولی من از یه نژاد دیگم مامان بابا ندارم تو هم جای اینکه پیش مامان بابات باشی و بدونی سگی یا گرگ ،که البته من فکنم سگی،تو دل بیابون به دنیا اومدی..ولی اشکال نداره من تو رو بزرگ میکنم!»آریان و این حیوان تازه متولد شده برای مدت طولانی گرم گفت و گو شدند و بعد چند روز بلاخره آریان از دلتنگی دراومد و خندید.او پس از بررسی و دانش خودش همراه با توضیحات حیوان متوجه شد که این موجود یک گرگ هست اما تنها همین بود نه بیشتر!«خیلی خب حالا که میدونم چی هستی و من رو بابا صدا میکنی بیا برات اسم بزاریم اممم بزار فکر کنم،رنگت سیاهه به طوری که اگر درخشش متالیک چشمات نباشه تو تاریکی حتی نمیشه تو رو تشخیص داد وگرگ بودنت بهت شادولف میگم یعنی ترکیب سایه و گرگ نظرت چیه؟»« هر اسمی که بابایی بزاره قبول دارم!»«خیلی خب شادولف بیا بریم از این بیابون کوفتی خارج بشیم و اون زینارفیل خبیث رو پیدا کنیم!»آریان و شادولف هردو شروع به حرکت و سفر در بیابان کردند و رفته رفته رفتار بیبان تغییر میکرد سراب های بیشتری تشکیل میشد مخصوصا که جیره آب آریان رو به اتمام بود.در همین حال زینارفیل در حال تماشای آریان از آسمان بود او از قدرت اژدهایی خود استفاده میکرد ،تنها نژادی که در این دنیا حق پرواز کردن داشتند اژدهایان بودند.
کتابهای تصادفی

