آخرین افسانه:طلوع سرنوشت
قسمت: 8
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
آریان بعد از اینکه بیدار شد خودش رو در نزدیکی های مرز سیلاندرین یافت در مکان درخت مقدس جایی که به دنیا آمده و پدر مادرش فوت شدن!اما او نمیداند و متعجب از اینکه در این مکان طوفانی جایی که افرادی رو میبینه و فریاد های نبرد موی تن او را سیخ کرده بود!«مطمئنا بیابون این قدرت رو نداره من رو تلپورت کنه تا این مسافت اما چطوری از اینجا سر درآوردممممم!..»برای لحظه ای سر آریان گیج میرود و صحنه روبرویش عوض میگردد مکانی خالی و بیکران که تنها یک نفر روبروی او بود یک الف؟«تو کی هستی ؟، اینجا کجاست؟..دارم ازت سوال میپرسم سریع جواب بده!»«میدونی آریان خیلی عجیبه برای اولین بار پسر بچه 8ساله وارد بیابان میشه و به تنهایی در اون سفر میکنه پسری که فضای ذهنی اون اینقدر بزرگ باشه! حالا جواب سوال اولت! من کیم!؟ فکر کنم زینارفیل اون اژدهای ماده کمی درباره تاریخچه این بیابان گفته ، من الفی هستم که این مکان رو خلق کردم البته همه داستان رو اشتباه میدونن ولی چاره ای نیست؟»«صبر کن ببینم الان چرا باید بهت اعتماد کنم شاید تو هم یکی از آزمونایی!؟»«خب درکت میکنم ولی بگم آزمون تموم شده!در واقع بهتره بگیم آزمون رو من تموم کردم به نظرم حیفه که تو رو با این آزمون به خطر بندازم سرنوشتت پیچیده تر از اونیه که فکر میکنی!»« سرنوشتم چیه هی کجا میری!؟؟؟..»« گوش بده آریان من نمیتونم همه چیز رو الان بگم ولی یادت باشه هر چیزی در زمان خودش مشخص میشه!..بدرود پادشاه!»«مرد حسابی یکم بلند حرف بزن ببینم چی میگی!»
بعد از رفتن الف آریان در دنیای واقعی بهوش اومد و در کمال تعجب خودش و شادولف رو در جایی که به بیابان وارد شده بودند دید و با نسیم ملایمی که وزید عطر حضور زینارفیل در هوا پیچید و زینارفیل سریع به سمت آریان حرکت کرد.«هی آریان چطوری؟تبریک میگم آزمون بیابان رو تموم کردی واقعا بهت افتخار میکنم حتی بابات هم با این سرعت تمومش نکرده بود!... چرا ساکتی؟»«چرا ساکتم ها چرا ساکتم اینم سواله! آخه پیری من از گرسنگی میمیرم و تو اون بیابون لعنتی کم مونده بود تلف شم بعد تو کجا بودی؟»زینارفیل بعد از مشاهده چهره برافروخته آریان و داد هوار کردنش قهقه بلندی سر داد و اشک چشماش رو که از خنده بود پاک کرد،«آهای جوجه منم گفتم الان چی شد! خب تعریف کن ببینم تو توهمات با کی جنگیدی ؟»«هیچکس!»«چی یعنی چی هیچکس! مگه میشه»اون توهمات داخل ضمیر ناخوداگاهم بود و اول داخل نزدیکی سیلاندرین بود بعد یه فضای خالی که یهو یه الف قد بلند با مو های سفید سمتم اومد همین»زینارفیل چهره جدی و عصبی به خود گرفت!«چی داری میگی بچه؟!؟تو الف قد بلند دیدی و چرا ضمیر ناخودآگاه ؟یعنی مبارزه درکار نبوده؟»«نه استاد بهم گفت خودم آزمون رو تموم کردم چون حیفه تو رو به خطر بندازم و گفت سرنوشتت پیچیده تر از این حرف هاست!»« داری میگی یکی از خالقان بیابان اومد بهت گفت حیفه تو رو بکشم ، خودش اومد؟!»« آره چند بار باید بگم !!» زینارفیل از این وضعیت متعجب مانده بود یکی از قویترین مانایوزر های تاریخ کسی که نبردش باعث ایجاد مکانی شده بود که تهدیدی برای بقیه بود به آریان با چشم متفاوت نگاه میکرد و اون رو خاص میدونست!«میدونی آریان اون الفی که دیدی قوی ترین جادوگر در تاریخ 23000ساله مانایوزر هاست و اگه اون تو رو شخص خاصی میدونه مطمئنا هستی !دیگه بهتره برگردیم پایتخت کالوستیا تا برسیم تو 9سالت شده با پارتی بازی تو رو تو مدرسه کروسالیس ثبت نام میکنم دیگه آموزش های اولیت تموم شده ..ولی بدون اگر این چیزی که فکر میکنم درست باشه آریان زندگیت ساده نخواهد بود.، و این رو بگو بهت چیزی دیگه نگفت مثل سرباز یا فرمانده ، یا دانا ؟؟! لقبی بهت نداد!؟»« استاد یک آروم دستام شکست، ولی لقب...فکر کنم آخرش گفت بدرود پادشاه! همچین چیزی گفت یکم موقع رفتن صدا نا واضح شد»با شنیدن این حرف جریان مانای محیط متلاتم شد و زینارفیل به حدی از تعجب رسیده بود که صدای ضربان قلبش در محیط منعکس میشد!«آرریان مطمئنی بهت گفت پادشاه!!!»«مگه پادشاه چیه!!»«احمق اگر یه جادوگر قدرتمند کس دیگه ای رو پادشاه خطاب کنه یعنی از اون قوی تره یا قوی تر میشه میفهمی!؟ این یعنی تو قراره اعجوبه جدید تاریخ باشی؟»«استاد الان برام مهم نیست که قراره پادشاه باشم یا قویترین چون یه عقرب میتونه من رو بکشه پس بیا بریم غذا بخوریم تو رو *** به الهه آتش قسم زود بریم این شادولف بیچاره هم از گرسنگی مرد!آ..راستی استاد این شادولف از چه نژادی هست؟» زینارفیل بعد از شندین نظرات آریان سرش رو ت*** میده و دل خود به ساده بودن پسر بچه روبرویی خودش میخنده«خب پسر این گرگ شبه هست، واقعا فکر نمیکردم اون تخم ارزون قیمت یه موجود بسیار نادر باشه ،اگه بخوام ساده بگم تو پادشاه مانایوزر ها باشی اون شاهزاده موجودات جادویی هست و تنها ققنوس سیاه از اون قویتره»« وایی شنیدی شادولف تو یکی از قوی ترین هایی.. البته الان نه چون با این بدن کوچول موچولت نمیشه تو رو گرگ دوسنت بلکه شبیه سگی!»« بابایی قول میدم قوی تر بشم تا ازت محافظت کنم!»« میدونم پسرم»،زینارفیل که متعجب از پشت به آن دو نگاه میکرد در دل خود حسرت و حس افتخار فوران بود و میگفت«آتریوس پسرت یه روزی دنیارو عوض میکنه همونطور که تو گفتی»