شاهزادۀ یاغی
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 3: «تقلبِ غیرمنتظره»
(هالورد اپلاریا)
چشمهایم را باز کردم ولی جز یک بارقۀ نور چیزی ندیدم. مدت زیادی طول نکشید تا توانستم تمام حواس و کنترل بدنم را به دست بگیرم. فضای سلول تاریک، سرد و نمور بود. بهسختی صورتم را از کف سنگی سلول جدا کردم و نشستم. با وجود گیجی، تصمیم گرفتم در مورد آنچه در رؤیا دیده بودم فکر کنم و شرایط را تجزیه و تحلیل کنم.
پیرمرد بینام شخصیت و ظاهری بسیار مرموز داشت. او از اتفاقاتی که برایم افتاده بود کاملاً آگاه بود؛ خیلی بیشتر از خودِ من. هنوز نمیتوانستم خیلی خوب همهچیز را هضم کنم ولی در رفتار پیرمرد خصومتی ندیدم. با این حال، نسبت به شرایطم آگاهتر شده بودم. من دیگر نمیتوانستم به دنیای سابقم برگردم و باید برای همیشه با همۀ آنچه در خاطراتم بود، ***حافظی میکردم؛ پدربزرگ، ریورا، عتیقهفروشی، والدین فوتشدهام، دانشگاه و...
واقعیت تلختر این بود که اکنون درون بدن کسی بودم که واقعاً بیفایده و بیمصرف بهشمار میآمد؛ حال چه با معیارهای جهان پیشین، چه با ملاکهای این دنیا. ولی چیزی که کمی من را امیدوار نگه میداشت، جایگاه شاهزادگی هالورد اپلاریا بود. هرچه که این شخص احمق و دردسرساز هم میبود، بالاخره یک شاهزاده را نمیشد به این راحتی سرنگون کرد. با این وجود، همین نقطۀ قوت میتوانست نقطۀ ضعف هم باشد. در دنیای سابقم، با دیدن سریالهای شرقی متوجه شده بودم که حتی شاهزادهها هم با شکستن قوانین خاصی ظرفیت به خاکِ سیاه نشستن را دارند.
در مجموعِ تحلیلهایم، با توجه به پیشینۀ احتمالاً افتضاح و اتفاق ناگوار اخیر در مورد جایگاه کنونی هالورد اپلاریا، وضعیت را پنجاه-پنجاه ارزیابی کردم. متغیرهای زیادی وجود داشت که از آنها مطلع نبودم و نمیتوانستم از آنها استفاده کنم.
پیرمرد بینام حقایق زیادی را برملا کرده بود ولی راهروی مقابلم همچنان تاریک بود و نمیشد بیمهابا در آن قدم برداشت. علیرغم چرخش تند و ناگهانی و صدالبته ناخوشایند وقایع، خوشحال بودم که اتفاقی برای ریورا نیفتاده بود. هنوز هم نمیدانستم دقیقاً چه ارتباطی بینمان وجود دارد ولی با یادآوری آنچه هنگام مرگم دیدم، گونههایم سرخ شد. حرکت او کاملاً بیمعنی بود مگر اینکه...
سرم را تکان دادم و کانال دیگری در مجاری ذهنم باز کردم؛ وقتی دیگر راهی برای برگشت نداشتم، اینگونه افکار برایم هیچ سودی نداشت و گرهگشا نبود. جدای از حضور پیرمرد مرموز بینام در جهان قبلی و رؤیایم و دادن آن کرۀ فلزی که مجهولات زیادی پیرامون آن بود، نکتۀ دیگر علت مرگ من توسط آن شخص داسدار در سرنوشت رخنداده و ورودم به این دنیا بود. بهطور قطع، من دشمن _ یا شاید هم دشمنانی _ داشتم که قصد داشتند من را بکشد و یقین نداشتم مثل پیرمرد بینام نتوانند بین دو جهان جابهجا شود. با وجود حضور چنین دشمن متخاصمی من در این جهان هم در امان نبودم.
- گرچه با اتهامی که بهم داده شده عاقبت خوشی داشته باشم...
درست بود. دخالت من در شبیخون فرقهای که قصد دستبرد به خزانه سلطنتی را داشت و اتهام جاسوس بودن بسیار گران برایم تمام میشد. با اینکه شاهزاده بودم ولی با توجه به شخصیت هالورد اپلاریای مرحوم، بعید بود بتوانم از این مخصمه جان سالم به در ببرم. با حرفهایی که آلفرد _ احتمالاً برادر بزرگم _ زده بود، باید منتظر واکنش پادشاه _ پدرم _ و بقیۀ اعضای حکومت و خاندان سلطنتی میشدم.
دوباره روی سطح زبر و سنگی سلول دراز کشیدم. نمیدانستم چه موقع از روز است. یا اصلاً ممکن بود شب شده باشد.
- اصلاً توی این دنیا ساعت هست؟
ناگاه، ذهنم بهسوی این دنیای جدید رفت. من از این دنیا جز یک اتاق مجلل و راهروی قصر و زندان چیز بیشتری ندیده بودم. هرچند در وضعیت بغرنجی بودم ولی کتمان نمیکنم دوست داشتم این دنیای جدید را ببینم. آیا این دنیا شبیه دنیاهایی بود که در داستانهای فانتزی و تناسخی خوانده بودم؟ آیا تمدن مدرنی در این دنیا وجود داشت یا همه مثل دوران قرون وسطی زندگی میکردند؟ آیا نیروی ماورایی یا همان جادو و امثالشان در این دنیا وجود داشتند؟ سبک زندگی مردم چگونه بود؟ شهرها چه وضعیتی داشتند؟ آیا موجوداتی غیر از انسان و حیوانات در این دنیا زندگی میکردند؟ آیا مثل دنیای سابق، روی یک کره خاکی زندگی میکردیم؟ اصلاً این دنیا تا کجا ادامه داشت؟
سؤالات زیادی ذهنم را فرا گرفت. در میان تولید سؤالات مختلف، صدای عجیبی را شنیدم؛ انگار از ته چاه میآمد.
- ((اِهِم... هوی، کسی اونجا هست؟ صدای من رو میشنوید؟))
ناخودآگاه همهچیز برایم متوقف شد. گویی زمان ایستاده بود. نگاهی به اطراف کردم، حتی از دریچۀ تنگ سلول راهروی بیرون را دید زدم. هیچ اثری از منشأ صدا نبود. با این فکر که احتمالاً صدای موش یا هر موجود موذی دیگری را شنیدم، زیر لب زمزمه کردم: دیگه رسماً دیوونه شدی، هالورد اپلاریا. اینکه ایدۀ سخن گفتن موش خیلی فانتزی باشد مربوط به دنیای پیشین بود. تا زمانی که در این دنیا اطلاعات بیشتری کسب نمیکردم، حتی موشها هم میتوانستند حرف بزنند. البته امیدوار بودم این آخرین چیز شگفتآوری باشد که در این دنیا به گوشم میخورَد. در نهایت با این فکر که خیال برم داشته به سر جایم برگشتم که ناگهان دوباره همان صدا را شنیدم.
- ((چطور جرئت میکنی به شاهزادۀ این پادشاهی بیاحترامی بکنی، ابله؟! صدای من صدای موشه؟ صدای من زیباترین صدای موجود توی این دنیاست.))
این دفعه مطمئن شدم در خیال و اوهام به سر نمیبرم. و البته متوجه شدم صدا از درونم میآید، نه از بیرون. پس از کمی شوکهشدن، خودم را جمعوجور کردم تا جواب صدا را بدهم که احساس عجیبی به من دست داد. پس از آن کلمات در ذهنم طنینانداز شد.
(تو کی هستی که اینطور صحبت میکنی؟! اگه راست میگی، بهجای اینکه فقط صدای ویز ویز موش بدی، بیا بیرون تا نشونت بدم شاهزادۀ واقعی کیه!)
لبهایم اصلاً تکان نخوردند. در واقع حرفهایم را از طریق دهان نگفته بودم، بلکه انگار یک شخصیت مجزا و در عین حال منطبق با خودم درون ذهنم این حرفها را زده بود. با کمی کند و کاو بیشتر فهمیدم صدای ناشناخته را درست از همانجا متوجه میشوم.
صدا دوباره گفت: ((من ویز ویز میکنم؟! الآن نشونت میدم!))
ناگهان سردرد عجیبی به سراغم آمد. گویی با سوزن مغزم را سوراخسوراخ میکردند. ناخودآگاه سرم را با دستهایم گرفتم و دندانهایم را به هم فشردم. این سردرد با سردردهای قبلی بهکلی متفاوت بود؛ با این حال، خوشبختانه خیلی زود فروکش کرد. قبل از اینکه فرصت جیغ زدن داشته باشم، بهتدریج حضور فردی را در ذهنم احساس کردم که خیلی عجیب بود.
مانند دفعۀ قبلی پرسیدم: (این کار تو بود؟)
پاسخ رسید: ((به غیر از من کار کی میتونه باشه؟))
در کمال تعجب پرسیدم: (تو کی هستی؟ چطوری داری توی ذهنم باهام حرف میزنی؟)
صدای ناشناخته با کمی غرور گفت: ((من هالورد اپلاریا، فرزند آلن ششم و شاهزادۀ پادشاهی اپلاریا هستم.))
لحظهای شوکه شدم. این نام متعلق به صاحب این بدن بود، قبل از اینکه من به این دنیا و این بدن وارد شوم. اگر واقعاً هالورد اپلاریا مرده بود، پس این صدای عجیبوغریب چه میتوانست باشد؟ آیا هنوز قسمتی از روح هالورد یا چیزی شبیه به این در بدنش باقی مانده بود؟
سؤالات زیادی در ذهنم شکل گرفت و تصمیم گرفتم با این صدای مرموز گفتوگو کنم تا شاید متوجه شدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
با آرامش پرسیدم: (اگه تو هالورد اپلاریا هستی، پس من که این بدن رو دارم کی هستم؟)
- ((جواب سؤالت رو نمیدونم ولی مطمئنم من هالورد اپلاریا هستم. حداقل... خاطراتش رو دارم.))
ناگهان به یاد حرفهای پیرمرد بینام افتادم. بیشک، این مشکل که من هیچچیزی از این دنیا نمیدانم جدّیترین معظلی بود که با آن مواجه بودم. وقتی این را به پیرمرد گفتم، او گفت یک تقلب ریز برایم آماده کرده است که وقتی بیدار شدم، آن را دریافت میکنم. لابد منظور او از تقلب ریز، داشتن خاطرات و دانش هالورد اپلاریا بود. با این حال، اصلاً پیشبینی نمیکردم که اینگونه با یک مخزن اطلاعات سخنگو روبهرو شوم.
با این تصوّر پرسیدم: (تا حالا کجا بودی؟ اصلاً از جایی که هستی خبر داری؟)
پس از مکث کوتاهی، صدا با سردرگمی بیشتری گفت: ((من چیزی نمیدونم. الآن توی یه جای کاملاً تاریک هستم و فقط یه تصویر جلوم هست که داره یه دیوار سنگی رو نشون میده.))
این ایده بهنظرم رسید که او همان چیزی را میبیند که من میبینم. از دریچۀ کوچک سلول به راهرو نگاه کردم که با نور مشعل آویزان به دیوار روشنایی داشت. پرسیدم: (حالا چی میبینی؟)
- ((یه جایی مثل راهرو که نور خیلی کمی داره.))
حدسم درست بود. هر دو از طریق یک چشم قادر به دیدن بودیم. برگشتم و سرِ جایم نشستم. سردی سنگها بار دیگر به بدنم نفوذ کرد و ارتعاش کوچکی بر روی پوستم ایجاد کرد.
با فرض اینکه این ذهن خودآگاه بجامانده از هالورد واقعی بود و تمام دانش صاحب قبلی را داشت، من باید بهنوعی به آن اطلاعات دسترسی پیدا میکردم. قبل از آن بایستی ارتباط مناسبی با این پسر احمق و دمدمیمزاج برقرار میکردم؛ کاری که تاکنون در آن موفق نبودهام.
گفتم: (خب. تا جایی که فهمیدم تو باید توی ذهن من باشی و میتونی علاوهبر ارتباط با من، هر چیزی رو که من میبینم تو هم ببینی. در نتیجه تو دیگه زنده نیستی. تو فقط خاطرات بجا مونده از صاحب قبلی این بدنی هستی که داره با من حرف میزنه.)
صدا با پرخاشگری محسوسی گفت: ((چی میگی؟ من زنده نیستم؟! یادت باشه داری با کی حرف میزنی!))
- (آروم باش هالورد اپلاریا-)
- ((منو باید جناب شاهزاده صدا بزنی رعیت احمق.))
آهی بیرون دادم و به دیوار سرد زندان تکیه زدم. با اینکه مکالمۀ طولانی نداشتیم ولی بهخوبی میتوانستم شخصیت او را تجسم کنم. در واقع، حالا بیشتر از عاقبت خودم میترسیدم؛ اگر من صاحب بدنی بودم که قبلاً این چنین موجودی در آن بوده، باید غزل ***حافظی را میخواندم. گمان نمیکردم کسی در این سرزمین باشد که حامی من شود و از من دفاع کند.
به پیروی از یک داستان تاریخی که در زندگی قبلیام خوانده بودم، گفتم: (جناب شاهزاده والامقام، حال چنین میفرمایید، یک قدم بردارید.)
صدا کمی لرزید و گفت: ((قدم بردارم؟))
- (بله.)
- ((ولی من... نمیتونم.))
با همان لحن پرسیدم: (چرا والامقام؟)
صدا سکوت پیشه کرد. در واقع، جوابی نداشت که باعث شد سکوت کند.
شروع کردم به توضیح دادن و گفتم: (جناب شاهزاده، دلیل اینکه شما در ذهن من هستید این بود.) سپس لحنم را عوض کردم و ادامه دادم: (تو حتی نمیتونی قدم از قدم برداری، اون وقت ادعا میکنی شاهزاده هستی؟! چه بخوای چه نخوای، الآن من هالورد اپلاریا، شاهزادۀ این سرزمین هستم. تو هم فقط خاطرات باقیمانده هستی که به من تعلق داری، گرفتی چی میگم؟)
صدا با پرخاش بیشتری نسبت به دفعۀ قبل گفت: ((حد خودت رو بدون رعیت ابله! میدونم که فقط توی ذهن تو هستم و تو اختیار این بدن رو داری ولی من هنوز هم هالورد اپلاریا هستم.)) سپس بهطور ناگهانی آرامش غیرمعمولی گرفت و پرسید: ((راستی، اسم تو چیه؟))
روی زمین دراز کشیدم و دستم را تکیهگاه سرم قرار دادم. از تغییر لحنش متعجب شدم. تصمیم گرفتم با او مدارا کنم. حالا که قبول کرده بود فقط درون ذهن من است، نیمی از راه را رفته بودم. با فکر به اینکه چه جوابی باید به سؤالش بدهم، چانهام را خاراندم.
- (راستش حالا که توی این بدن هستم، اسمم هالورد اپلاریاست. ولی اسم قبلیام کلاد ایندر بوده.)
صدا گویی که دستهایش را به هم میکوبد گفت: ((خب پس کلاد ایندر-))
حرفش را قطع کردم و گفتم: (علاقهای ندارم به اسم قبلیام صدام بزنی.)
- ((خب پس چی؟ من تو رو هالورد صدا بزنم و تو هم من رو هالورد صدا بزنی؟ بهنظرت عاقلانهست؟))
با تعجب پرسیدم: ((عاقلانه؟!))
- ((چیه؟! تا حالا این اسم به گوشت نخورده؟! از اولش هم حدس میزدم.))
نیشخندی زدم و گفتم: (نه نه! راستش با توجه به چیزهایی که ازت شنیده بودم، خندهدار به نظر اومد.)
صدا که اگر صورت داشت، اخم میکرد پرسید: ((مگه چی شنیدی؟))
- (بیخیال، مهم نیست. بیا یه فکری در مورد اسمهامون بکنیم. چون بقیه من رو هالورد صدا میکنن سختمه که یه اسم دیگه داشته باشم. میتونی یه اسم جدید برای خودت پیدا کنی؟)
صدا کمی مکث کرد: ((باشه...)) و سپس گفت: ((ریچارد چطوره؟ خوبه؟))
- (از کجا به ذهنت رسید؟)
- ((راستش ریچارد اسم یه قهرمان قدیمیه که داستانهاش رو توی کتاب خوندم. همیشه دوست داشتم اسمم ریچارد باشه.))
دستهایم را به هم کوبیدم و به حالت نشسته درآمدم.
- (خب، توافق انجام شد. از حالا تو ریچارد و من هالورد اپلاریا هستم. راستی، گفتی کتاب میخوندی؟)
صدا که گویی باد در گلویش انداخته گفت: ((پس چی خیال کردی؟ من بهعنوان یه شاهزاده باید مطالعۀ زیادی داشته باشم. من بیشتر عمرم رو توی کتابخونۀ سلطنتی گذروندم.))
- اینکه همچنین آدمی کتابخون باشه واقعاً عجیبه. شاید از حرف زدن یه موش هم عجیبتر.
سرم را تکان دادم و به بُعد دیگری نسبت به حرف ریچارد فکر کردم. اینکه او کتابهای زیادی خوانده بود، به من کمک زیادی میکرد. با اطلاعاتی که او داشت میتوانستم بیدردسرتر به زندگی در این دنیای جدید بپردازم.
در همین لحظه، ناگهان صدای پایی به گوش رسید. ظاهراً سکوتِ زیاد باعث شده بود شنواییام تقویت گردد. سپس در سلول باز شد و مردی جوان، کمی بزرگتر از من، با موهای زرد وارد سلول شد. بعد از دیدن صورت او و زره نقرهایاش، اولین چیزی که توجهام را جلب کرد، لباسهایی بود که در دست داشت.
مرد جلوتر آمد و وقتی من از جایم بلند شدم، تعظیم کرد و گفت: «ژنرال کریسوس دستور دادن تا اینها رو برای شما بیاورم.» بدون هیچ تأمل زیادی میتوانستم حس کنم احترامش به من، برخلاف آن شوالیه _ که ظاهراً اگنور کریسوس نام داشت _ واقعی نبود. حتی آن تعظیم هم از روی اجبار بود. سردی لحن و نگاه بیاحساسش از یک سرباز شدیدتر بود.
لباسها را گرفتم، قبل از اینکه سرباز از سلول خارج شود، پرسیدم: «الآن چه موقعی از روزه؟»
سرباز نیمنگاهی به من کرد و گفت: «چند ساعت دیگه نیمه شبه.» سپس بدون هیچ حرف اضافهای از سلول خارج شد. وقتی صدای قدمهایش کمتر و کمتر شد، به لباسها نگاه کردم. با اینکه بهخاطر کمبود نور آنها را خوب نمیدیدم، اما ظاهرش کاملاً درخور یک شاهزاده بود. حتی یک جفت چکمۀ چرم باکیفیت هم در میانشان بود.
بیدرنگ ولی بدون عجله لباسها را روی لباسهای راحتیام پوشیدم. کاملاً اندازه بود. وقتی چکمهها را به پا کردم، ایستادم و خواستم خود را در آینه ببینم ولی متوجه شدم در کجا هستم. یک سلول سرد و نمور و تاریک آینه نداشت. حتی احتمال میدادم آینه جزء کالاهای لوکس و گرانقیمتی باشد که فقط اشراف و ثروتمندان از آن استفاده میکنند.
از ریچارد پرسیدم: (نظرت در مورد لباسها چیه؟)
او با کمی لحن کسل و خسته جواب داد: ((چی میخوای بگم؟ ناسلامتی لباسهای خودم رو پوشیدی! بدنت هم که مال من بوده. خب، ولی اگه یکمی شرور و تُخس باشی میشی عین خودِ من.))
- (حق با توئه.)
نظرخواهی در مورد ظاهری که غالباً میبینی کار معمولی نبود. با این حال، مکالمه و معاشرت با ریچارد باعث میشد بیشتر به او و اینکه در ذهنم حرف میزند عادت کنم. بهعلاوه، سردی سلول را هم فراموش میکردم.
پرسیدم: (حالا چطوری میتونم به حافظه و خاطراتت دست پیدا کنم؟)
ریچارد با کمی مکث گفت: ((قبل از جوابدادن به این سؤال باید یه سؤالی ازت بپرسم. تو کی هستی و توی بدن من چیکار میکنی؟ من چرا اختیار بدنم رو ندارم؟ اصلاً چرا توی زندانیم؟))
با صبر و حوصله شروع کردم به توضیح دادن همۀ آنچه میدانستم. من پسری جوان از دنیای دیگری بودم که بر اثر حادثهای به این دنیا منتقل شدم و در بدن هالورد اپلاریا چشم باز کردم. من کاملاً از اتفاقاتی که برای هالورد اپلاریای سابق افتاده بود آگاهی نداشتم؛ تنها چیزهایی که میدانستم این بود که در شب شبیخون یک فرقۀ تفرقهانداز به قصر و دستبرد ناموفق آنها به خزانه، کشته شده بودم. اینکه توسط چه کسی و چرا هنوز برای خودم هم در هالهای از ابهام قرار داشت. سپس، دستگیری توسط شوالیهای به نام اگنور کریسوس و رفتار تند و خشن آلفرد و در نهایت آمدنم به این سلول را برایش تعریف کردم.
ریچارد پس از شنیدن همۀ داستان، مکث نسبتاً طولانیمدتی داشت. سپس گفت: ((آخرین چیزی که یادمه این بود که من مثل همیشه رفتم توی تخت خوابم و خوابیدم. هیچ اتفاق مشکوکی هم رخ نداد.))
- (احتمالاً توی خواب کشته شدی.)
ریچارد گفت: ((درسته ولی قاتل چطوری به اتاقم اومده. اتاق من در مرتفعترین ناحیۀ قصره و دسترسی به پنجرۀ اون غیرممکنه. اگر هم از در وارد شده، باید دستِ کم ده نگهبان رو کشته باشه.))
گفتم: (وقتی داشتم از راهرو رد میشدم نگهبان زیادی اطراف اتاق نبودن. هیچ رد خونی هم روی دیوار و زمین نبود.)
هر دو سکوت کردیم و حرفی نزدیم. تنها فرضیۀ باقیمانده، همکاری نگهبانان با قاتل _ یا قاتلین _ یا حتی اقدام خودشان به کشتن هالورد بود. این احتمال هم وجود داشت که بهدلیل حملۀ فرقۀ مهاجم، نگهبانها برای مقابله با آنها پُست خود را ترک کرده بودند. سپس قاتل وارد اتاق شده و بهراحتی هالورد اپلاریا را کشته است.
ناگهان به این فکر کردم که تصورم چقدر از ریچارد _ هالورد اپلاریای سابق _ اشتباه بوده است. او جدا از عصبانیت و پرخاشگری، پسری باهوش و اهل فکر و استدلال بود. تازه بیشتر وقتش را به مطالعه میگذراند؛ گرچه مطمئن نبودم که در این مورد دروغ نمیگوید. حتی در مدت کوتاهی که با هم آشنا شده بودیم، توانستیم ارتباط خوبی با یکدیگر برقرار کنیم. نمیدانستم علّتش حضور من در بدن او بود یا عامل دیگری که از آن خبر نداشتم.
یکدفعه به یاد خاطرهای از زندگی پیشینام افتادم. زمانیکه هنوز ریورا در امتحان ورودی دانشگاه شرکت نکرده بود، برای تدریس خصوصی اغلب اوقات به کتابخانه میرفتیم. در بین مکالماتمان او گفت که برخلاف دخترها، پسرها خیلی سادهتر با یکدیگر دوست میشوند و ارتباط میگیرند و در تعجب بود که چرا من دوستان زیادی ندارم. با این حال من علاقهای به دوست پیدا کردن نداشتم و بارها با پسرهای دیگر صحبت میکردم ولی هیچ دفعه به دوستی طولانی منتهی نشد. در اغلب اوقات هم من آنها را ناخواسته طرد میکردم.
حالا که به ارتباطم با ذهن باقیماندۀ هالورد فکر میکردم، متوجۀ نکتهای شدم که ریورا آن زمان به من گفت. من میتوانستم خیلی راحت دوست پیدا کنم و این را مهمترین کار در زندگی جدیدم میدانستم. داشتن افراد آشنا و قابلاعتماد باعث میشد کمتر در این دنیا آسیبپذیر شوم.
ریچارد که فهمیده بود حواس و افکارم جای دیگریست، گفت: ((از اونجایی که به احتمال زیاد فردا محاکمه میشیم، لازمه یهسری اطلاعات در مورد قصر و افرادی که توی اون هستن داشته باشی.))
با تعجب سؤال کردم: (محاکمه؟!)
ریچارد که گویی آهی کشیده باشد با لحن تلخی گفت: ((آره... متأسفانه هرکسی که میخواد من رو از قصر بیرون بندازه، اینبار توی کارش بدجوری موفق بوده.)
کتابهای تصادفی
