شاهزادۀ یاغی
قسمت: 4
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 4: «محاکمهی سلطنتی»
(هالورد اپلاریا)
وقتی صبح شد، دو سربازی که قبلاً من را از اتاقم تا سلول همراهی کرده بودند و ظاهراً آدام و رابرت نام داشتند، آمدند تا من را به محل محاکمه ببرند. شب قبل، من و ریچارد ساعتها به گفتوگو پرداختیم و او اطلاعات زیادی را در مورد قصر به من داد. متأسفانه پلکهایم سنگین شدند و خواب به من غلبه کرد، وگرنه در مورد این جهان و سرزمینهایش نیز سؤالاتی که داشتم که کنجکاو بودم هرچه زودتر پاسخش را دریافت کنم. با این حال، توانستم کمی افکارم را سر و سامان بدهم و نقشهای برای محاکمه بکشم.
طبق دانستههای ریچارد، شکی وجود نداشت که این محاکمه برایم بسیار گران تمام میشد. بهلطف خرابکاریهای او در گذشته و سابقۀ بسیار تیرهوتارش، در بدترین حالت اعدام میشدم و در بهترین حالت به مدت طولانی باید در حبس خانگی به سر میبردم. بدبختانه هیچکس در قصر حامی من نبود و همه بهنوعی یا دشمن سرسخت من بودند یا دشمن معمولی من بودند. تنها مادرم پشتیبانم بود که گمان نمیکردم در این فقره بتواند کمکی به من بکند.
وقتی همراه با آدام و رابرت از راهپلههای زندان بالا آمدم، نور شدید آفتاب که از پنجرۀ بزرگی به داخل میتابید، باعث شد چشمهایم را ببندم و دستهایم را جلوی تابش آن قرار دهم. خوشبختانه به دلیل ملاحظاتی به پا و دستم غلوزنجیر نبسته بودند. بهتدریج با عادت به آفتاب صبحگاهی، به راه افتادم. از راهروها که پرچمهای سفیدرنگ به آنها آویزان بود عبور کرده بودیم. میان این پرچمها نشان پادشاهی اپلاریا قرار داشت که شامل یک سر اژدها و دو شمشیر میشد.
چند دقیقه بعد، من و دو سربازی که همراهم بودند، مقابل در بزرگی متوقف شدیم که نقش یک اژدهای خشمگین روی آن به زیبایی حک شده بود. حدس میزدم که جنسش از فولاد و برنج باشد. در هر صورت، برقِ خیرهکنندهاش که متأثر از انعکاس نور خورشید بود به خوبی چشم را کور میکرد. ظاهراً باید اجازۀ ورود دریافت میکردیم، چند لحظه بعد کسی از پشت در گفت: «وارد بشید.»
وقتی در بزرگ از وسط باز شد، با محوطۀ بزرگی مواجه شدم که هوای تازهای داشت. آهسته وارد شدیم و از مسیری که فرش قرمز نشان میداد جلو رفتیم. در نگاه اول، اتاق تاجوتخت شکوه و عظمت مقهورکنندهای داشت. شاید عوام و کسانی که عادت به چنین اماکنی نداشتند، در وهلۀ اول خود را میباختند؛ سالن بزرگ و پر زرقوبرق، گنجایش صدها نفر را داشت. دیوارها با دیوارکوبها و سنگهای قیمتی تا سقف سربهفلککشیده امتداد داشتند و پردههای سرخ با طرح زرین اژدها یادآور نفسِ آتشین این موجود مخوف بودند. در انتهای سالن، بر روی یک سکوی نسبتاً بلند، چهار جایگاه مختص خانوادۀ پادشاه قرار داشت که صندلی پادشاه بهخوبی نسبت به بقیه متمایز بود.
وقتی چند قدمی سکو رسیدیم، از حرکت باز ایستادیم. دو سرباز بدون اینکه کسی به آنها دستور دهد، عقب رفتند. اولین کسی که دهان باز کرد، پیرمردی با ریشهای سفید و بلند بود که لباس آبی تیره به درازای قدش به تن داشت. علیرغم کهنسالی بهخوبی میتوانست صحبت کند، او گفت: «بسیار خب، اکنون ما محاکمۀ سلطنتی شاهزاده هالورد اپلاریا را شروع میکنیم.»
ناگهان متوجۀ صدای بلندی شدم. بدون اینکه سرم را بچرخانم متوجۀ طبل بزرگی شدم که مردی آن را به صدا در آورده بود. ظاهراً این صدا همانند کوبیدهشدن چکش قاضی دادگاه در دنیای سابقم عمل میکرد؛ اینکه جلسه واقعاً شروع شده است.
ریچارد در ذهنم گفت: ((همونطور که دیشب گفتم، اون پیرمرد صدراعظمه. اسمش اولدرین ویزِنگارده. مرد دانشمند و زیرکیه. میگن از وقتی پدرم به سلطنت رسیده صدراعظم و دستِ راستش توی مسائل مختلف بوده. فقط چند باری توی کتابخونه از نزدیک دیدمش، با این حال فکر نمیکنم خصومت زیادی باهام داشته باشه.))
پرسیدم: (خصومت زیاد؟ مگه چی بینتون اتفاق افتاده؟)
- ((هیچی، چیز خاصی نبود. خیلی تصادفی باعث شدم نوهاش تا آخر عمر فلج بشه.))
خواستم لبخندی بزنم ولی خودم را کنترل کردم. نباید غیرعادی رفتار میکردم. با خودم گفتم: معلومه که خصومتی نداره. واقعاً که فلج کردن نوهاش چیز خاصی نیست...
نگاه اولدرین که نفرت نامحسوسی از آن میبارید از من گذشت و به اگنور کریسوس رسید که کمی دورتر از من ایستاده بود. او برخلاف دفعۀ پیش لباس نظامی به تن نداشت و به یک لباس بلند رسمی اکتفا کرده بود. صدراعظم آمرانه گفت: «رئیس بخش حفاظت، آنچه که چند وقت اخیر رخ داد را برای همه بخوان.»
اگنور کریسوس بیمعطلی ورقهای که در دست داشت را جلوی خود گرفت و شروع به خواندن محتویات آن کرد.
- «دو شب قبل، کمی گذشته از نیمهشب، چند تن از افراد فرقۀ بیچهره که قصد دستبرد به خزانۀ سلطنتی را داشتند، از دروازۀ غربی وارد قصر شدند. در درگیری اولیه بین نگهبانان و مهاجمین، حدود بیست نگهبان کشته شدند، هیچ اطلاعاتی هم از تلفات دشمن وجود ندارد. نیروهای حفاظت بهسرعت وارد عمل شدند و توانستند قبل از نفوذ بیشازحد مهاجمین آنها را فراری بدهند. بعد از آن تحقیقات شروع شد و متوجه شدیم مهاجمین از طریق آبراه زیرزمینی قصر وارد قصر شده بودند و از پشت به دروازه غربی یورش بردند.»
اگنور کریسوس که تازه برایم مشخص شده بود رئیس بخش حفاظت است، مکث کرد. نگاهی به من و حضّار انداخت و سپس ادامه داد: «طبق شواهد موجود، یعنی گزارش نگهبانان شب و بازجوییای که از خدمتکاران به دست آمده، شاهزاده هالورد اپلاریا آن شب مخفیانه از محل اقامت خود خارج شده بودند و ما شمشیر خونی ایشان را که طبق شواهد آغشته به خون نگهبان دروازه بوده پیدا کردیم. متأسفانه هیچیک از مهاجمین برای اعتراف دستگیر نشدند ولی چند شاهد اکنون حاضر هستند.»
کریسوس ورقه را پایین گرفت و به چند نفر که عقبتر ایستاده بودند دستور داد بهترتیب جلو بیایند. اولین نفر، مردی جوان با موهای بور بود. در ابتدا سعی داشت با چشمهای قهوهای رنگش به من نگاه نکند ولی عاقبت با من چشمدرچشم شد...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب شاهزادۀ یاغی را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی

