شاهزادۀ یاغی
قسمت: 5
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 5: «حکم نهایی»
(هالورد اپلاریا)
بدون اینکه منتظر پاسخ رئیس بخش حفاظت قصر بمانم گفتم: «من را فرضاً دشمن هالورد اپلاریا در نظر بگیرید. ابتدا شاهزاده را میکشم که مبادا اتفاق غیرمترقبهای رخ دهد و ضمن گذاشتن کیسۀ پودر بیهوشکننده شمشیرشان را برمیدارم. لباس مبدل میپوشم و شبهنگام نزدیک اتاق شاهزاده پرسه میزنم. سپس وقتی مطمئن شدم کسی _ جناب بون هاست _ من را دیده بهسرعت از قصر غربی خارج میشوم. به آبراه زیرزمینی میروم و با کمی پودر بیهوشکننده باقیمانده نگهبانان را بیهوش میکنم. دو نفر را میکشم و دیگری را مصدوم میکنم تا شاهدی بر علیه شاهزاده باقی بماند.» در این زمان داشتم نزدیک نگهبان مصدوم بودم. سپس بهتدریج به آریانا نزدیک شدم. «به همراه جاسوسانی که وارد قصر کردم، به دروازۀ غربی میروم. با شمشیر شاهزاده که قبلاً برداشتم یکی از نگهبانان را میکشم و پنهان میشوم. قبلاً با مهاجمین هماهنگ کردم که در مورد شاهزاده صحبت کنند. سپس لباسم را عوض کرده، شمشیرم را جا گذاشته و به همراه مهاجمین فرار میکنم.»
ریچارد در ذهنم گفت: ((عجب مُخی داری تو پسر! اصلاً به ذهنم نرسیده بود.))
بدون توجه به ریچارد، به سمت کریسوس رفتم و گفتم: «داستانم قشنگ بود؟ بسیار زیرکانه و فریبکارانه.» لبخندی به لب داشتم. اگنور کریسوس بدون اینکه واکنش غیرعادی نشان دهد، گفت: «بله کاملاً ولی-»
پیشدستی کردم و نگذاشتم حرفش را ادامه دهد.
- «ولی چی جناب رئیس بخش حفاظت؟ این داستان مسخره است و پوچه؟ خب، با فرض درست بودن فرضیۀ شما و نادرست بودن فرضیۀ من، چرا من در اتاقم خونین و با زخمی عمیق و کشنده افتاده بودم؟»
کریسوس با لرزش کمی در صدایش که هرکسی متوجۀ آن نمیشد گفت: «خب شاید توسط نگهبانان زخمی شدید. همۀ ما از ضعف و استعداد ناچیز شما در مهارت رزمی خبر داریم.»
انتظار کمی خنده از حضّار داشتم ولی نمایش من چنان جذّاب بود که همه محو آن بودند. یا آنها بیتوجه بودند یا مهارت کم و ناچیز من آنقدر شهرۀ آفاق بود که دیگر مسئلهای عادی بهشمار میآمد و خنده نداشت.
پرسیدم: «پس چرا وقتی من را به زندان میبردید، در و دیوار راهروی منتهی به اتاق من خونی نبود؟ بهعلاوه، با آن زخمی که من داشتم فکر نمیکنم بتوانم مسیر زیادی را طی کنم.»
کریسوس گفت: «خب شاید خودتان را با شمشیر زخمی کردید که-»
سرم را مدام تکان دادم و گفتم: «جناب کریسوس جناب کریسوس، اگه دوست دارید بهانه بیارید و تحقیقات ناقص و سناریوی احمقانهتان را برای متهم جلوهدادن من توجیه کنید، بهتره تسلیم بشید.» سپس لبخند گشادی بر لب زدم و چهرهبهچهرۀ کریسوس گفتم: «من خودم را با شمشیر زخمی کنم؟ قبول دارم که اخیراً کارهای زشت و شرارتهای زیادی به دست من انجام شده ولی من خودم را بکشم؟ چرا؟ عذاب وجدان؟ ترس از مجازات؟ اصلاً چرا باید از اول دست به همچین حماقتی بزنم و خودم را نابود کنم؟» سپس به جای خودم برگشتم و پس از نگاهی به تمام افرادی که در سالن بودند، با نیمنگاهی شیطنتآمیز به کریسوس گفتم: «حدس میزنم کمک به فرقۀ بیچهره به همان اندازه مجرمانه باشد که استفاده از آنها برای سرنگونی یک شاهزادۀ منفور.»
کریسوس بالاخره از کوره در رفت و رفتار خونسردش را از دست داد. «ادعا میکنید من با افراد فرقۀ بیچهره در ارتباطم؟ من برای سرنگونی یک شاهزاده به یک مشت دزد پاپتی نیاز ندارم!» یکدفعه متوجۀ سخنش شد و دهانش را بست، عرق بر صورتش نشست. با این حال، به هدفم رسیدم. دستهایم را به هم زدم و برای شنوندگان تکرار کردم: «که شما برای سرنگونی یک شاهزاده به فرقۀ بیچهره نیاز ندارید؟» قهقهای سر دادم و مواظب بودم مؤدبانه و در عین حال تمسخرهآمیز باشد. نوای شادیام در سالن سراسر سکوت پخش شد.
قدمزنان به جایگاه اولیهام، درست مقابل سکویی که پادشاه، اولدرین ویزنگارد و ویلیام ولفگرید روی آن بودند برگشتم. چشمدرچشم پادشاه و سپس دو نفر کنارش گفتم: «اجازه دهید روایتی دیگر را تعریف کنم. فرضاً من اگنور کریسوس، رئیس بخش حفاظت قصر هستم. تمام نیروهای امنیتی قصر _ بهجز گارد سلطنتی _ تحت فرمان من هستند. کدورتی از شاهزاده هالورد در دل دارم و میخواهم ایشان را سرنگون کنم. اتفاقاً تمام قصر از ایشان کینه و نفرت به دل دارند و مطمئناً از هیچکس جز مادرشان کمکی دریافت نمیکنند. طبق روایت قبلی که تعریف کردم، نقشهای میکشم و آن با کمک گروهی که نمیدانم واقعاً فرقۀ بیچهره هستند یا نه عملی میکنم.» سپس تعظیم کردم و گفتم: «مطمئن هستم که بهعنوان عادلترین و بزرگوارترین مرد این پادشاهی بهخوبی حکم میکنید، عالیجناب. همۀ ما منتظر قضاوت شما هستیم.»
چند لحظهای سکوت در سالن برقرار شد. اگنور کریسوس سرش را پایین انداخته بود، صورتش دیده نمیشد. همۀ حضّار، از اولدرین و ویلیام گرفته تا شاهدین با تعجب و حیرت به من نگاه میکردند و منتظر پاسخ پادشاه بودند. یقین داشتم اصلاً انتظار چنین نمایشی را از هالورد اپلاریا نداشتند و گمان میبردند این دفعه کارم تمام است؛ از همین رو هم آتش خصومت در دلشان زبانه میکشید.
پادشاه از روی تختش بلند شد و از روی سکوها پایین آمد. در همان حال که تعظیم کرده بودم، دستی روی شانهام گذاشت و من سر بلند کردم؛ لبخندی امیدوارانه به لب داشت. سپس رو به کریسوس کرد و گفت: «از دیروز که گزارشت رو خوندم، مشکوک شدم. میدونی چرا؟ چون حتی یه واژۀ مغرضانه هم علیه هالورد که حتی خردهسنگهای قصر هم ازش تنفر دارن ننوشته بودی. بهعلاوه، گزارشت خیلی نقاط مبهم و گیجکنندهای داشت.» سپس دست از روی دوشم برداشت و روبهروی کریسوس ایستاد.
- «در نظر داشتم طی یه نقشۀ دیگهای تو رو رسوا کنم ولی تدبیر هالورد از من قویتر بود. اون همینجا با یه نمایش خارقالعاده و زیرکانه دست تو رو رو کرد. مطمئنم همۀ ما این چنین چیزی رو از اون بعید میدونستیم.»
لبخند کجو...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب شاهزادۀ یاغی را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی


