شاهزادۀ یاغی
قسمت: 6
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 6: «بدرود»
(مِلیشیا اوریندرا)
از وقتی اخبار را شنیدم، بیشتر از هر زمانی نگران بودم. اضطراب و تشویش شده بود خورۀ وجودم. نمیتوانستم خوب فکر بکنم. فقط میدانستم باید کاری انجام دهم وگرنه تنها پسرم طعمۀ دسیسههای بدخواهانش میشود.
شنیده بودم هالورد مدتی شرورانه و غیرقابلتحمل رفتار میکند؛ پچپچهها و نگاههای خصمانۀ خدمتکاران و قصرنشینان باعث اذیت و ناراحتیام میشد. پسری که آرزو داشتم رقیبش را کنار بزند و وارث تاجوتخت پدرش شود، حالا روز و شب سرگرمیاش اذیتوآزار خدمتکاران و سربازان و ندیمههای قصر شده بود. دیگر هیچکس حاضر نبود ندیمهی او باشد. هرکسی را که میفرستادم هم بهگونهای از زیر کار فرار میکرد.
بارها بهخاطر ندانمکاریها و خطاهای جبرانناپذیرش دچار دردسر بزرگی میشد و هربار من باید با التماس به همسرم، آلیوس، او را از چاهی که برای خود درست کرده بود نجات میدادم. با این حال، گمان نمیکردم این دفعه بتوانم کاری از پیش ببرم. محاکمه قرار بود عصر برگزار شود و من باید هنگام ناهار یا زودتر با همسرم گفتوگو میکردم و تمام سعیام را میکردم تا هالورد از این تبرئه شود.
با خودم گفتم: نه، باید زودتر راه بیافتم.
بار دیگر روبهروی آینۀ بزرگ و شکیل اتاقم ایستادم. موهای مشکیام براق و بلند بودند؛ مثل همیشه. مژههای بلندم با رنگ قرمز چشمهایم هماهنگ بوده و قدرت اغوایم را افزایش میدادند؛ مثل همیشه. لباس مجللی با دامن چینچین و آستینهای پفی بهرنگ اقیانوس نیگون و پولکهایی مانند فلس ماهی طلایی بر روی آن به تن داشتم و زیبا بودم؛ مثل همیشه. مواد آرایشی که تازه خریده بودم، ککومکها و چروکهای پوست یک زن سیوپنجساله را بهخوبی محو میکردند؛ مثل همیشه. با وجود ظاهر مطمئناً زیبا، دلم سراسر غم بود و آشفتگی؛ مثل همیشه.
وقتی از ظاهرم مطمئن شدم برگشتم تا عطرم را بردارم که ناگهان هالینا سراسیمه و با آشفتگی وارد اتاقم شد. پرسیدم: «چی شده هالینا؟ چرا اینقدر آشفتهای؟»
هالینا که از صدای نفسنفسزدنش مشخص بود بیدرنگ و باعجله مسیری طولانی را دویده است گفت: «هالورد تبعید شد، مادر! هالورد تبعید شد!» سپس وارد شد و روی یکی از صندلیهای راحتی نشست، دستش روی سینهاش بود و داشت میلرزید. به خدمتکار پشت در اشاره کردم تا در را ببند و وارد نشود. نزدیک هالینا شدم و پرسیدم: «چی میگی هالینا؟ درست توضیح بده.»
هالینا که کمکم نفسهایش آرامتر شد، با چشمی که نزدیک بود از اشک منفجر شود گفت: «یه ساعت پیش محاکمه برادر تموم شد. خدمتکارها میگفتن برادر به یه شهر دور تبعید شده.»
اضطرابی که دیروز داشتم داشت غلیان میکرد. پرسیدم: «از کجا معلوم راستش رو گفتن؟ شاید میخواستن تو رو اذیت کنن. محاکمه باید عصر برگزار-» یکدفعه متوجۀ موضوع شدم. کارِ اولدرین پیر بود. احتمالاً او به آلیوس پیشنهاد داده بود که محاکمه زودتر برگزار شود تا من را فریب بدهد، تا من در روند دادگاه سلطنتی دخالت نکنم، تا آسوده و بیدردسر از شرّ هالورد راحت شوند.
به دامنم چنگ زدم و صدای ساییدهشدن دندانهایم را شنیدم. نگاهی به هالینا کردم و گفتم: «زود باش، باید پیش پادشاه بریم.» دستش را گرفتم و بلندش کردم. هالینا بدون سرپیچی همراهیام کرد و با یکدیگر از اتاق خارج شدیم.
راهروهای قصر شلوغ بودند. صدای پچپچههای ندیمهها و خدمتکاران خبرچین و شایعهپراکن مثل وزوز زنبورهایی که تازه به شهد لذیذی رسیده بودند، مثل سوزنی جایجای بدنم را سوراخ میکرد. نگاههای تیز و سرشار از نفرتشان همچون تیرهای سهشعبه قلبم را میشکافتند. با این حال سرم را بالا نگه داشتم و وقارم را حفظ کردم. من ملکۀ این سرزمین بودم و نباید در مقابل رعیت ضعفی نشان میدادم. ولی حتی بدون نگاهکردن هم میتوانستم غم فراوانی را که هالینا تحمل میکند ببینم. خوشبختانه بالاخره از تونل وحشت قصر گذشتیم و وارد راهروی منتهی به اتاق همسرم شدم که جز نگهبانان گارد کسی در آن به چشم نمیخورد. نگهبانان با مشاهده من و دخترم تعظیمی کردند و جلوی ما را نگرفتند. مقابل در باشکوه و کندهکاری شده ایستادیم. با صدای رسا گفتم: «عالیجناب، ملیشیا هستم. هالینا نیز همراهم هست. اِذن ورود میدهید؟»
صدای کسلی از درون اتاق گفت: «وارد شوید.»
با احتیاط در سنگین را باز کردم و وقتی روی پاشنه چرخید و بسته شد، من و هالینا داخل اتاق بودیم و تعظیم محترمانهای انجام دادیم. نمیدانستم برای چندمینبار این اتاق بزرگ مجلل را میدیدم؛ پردههای قرمز با طرح اژدها، دیوارههای سنگی محکم و کندهکاریشده، کمدهای بلند و شیک، مبلمان سلطنتی که از چوب صنوبر و پارچۀ مخمل رودوزیشده تهیه شده بود، و در نهایت میز پهن و صندلی پشتش که همسرم روی آن نشسته بود.
آلیوس نگاهی به من کرد و گفت: «میدونم برای چی اینجا هستید. بشینید تا حرف بزنیم.» سپس با صدای نافذ و طنیناندازی تأکید کرد: «من بهعنوان قاضی و شما بهعنوان مادر و خواهر هالورد.» خوب بود که نباید مکالمه را با حاشیه و مقدمهچینی شروع میکردیم. با این حال، حدس میزنم اولدرین بهخوبی آلیوس را مهیای مواجه با من کرده است.
وقتی من و هالینا همزمان و مقابل یکدیگر نشستیم، بدون معطلی گفتم: «عالیجناب، چرا من را برای محاکمه سلطنتی دعوت نکردید؟ همچنین هالینا. و احتمالاً خیلی از اشراف دیگر. مطلع هستید محاکمه بدون رعایت پیششرایط لازم باطل محسوب میشود؟»
آلیوس چشمدرچشم من، از پشت میز جواب داد: «البته که جای سؤال داره، ولی فکر میکردم سؤالت اولت یه چیز دیگه باشه ملیشیای عزیزم.» سپس با تکان دادن زنگولهای طلایی گفت: «فکر میکنم صحبتمون طول میکشه. نظرتون در مورد یکمی شیرینی و چای چیه؟»
هالینا گفت: «اما پدر، توی این شرایط-» حرفش را قطع کردم و گفتم: «هرطور شما دستور بدهید پادشاه من.» و با نگاه خیرۀ هالینا روبهرو شدم که از واکنشم سر در نمیآورد. ساکت شد و تا وقتی که خدمتکاری سه ظرف شیرینی زنجفیلی و سه فنجان چ...
برای خواندن نسخهی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید.
درحال حاضر میتوانید کتاب شاهزادۀ یاغی را بهصورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید.
بعد از یکماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال میشود.
کتابهای تصادفی


