فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 52

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

نوآ با سرعت زیاد به سمت ته دره مه آلود سقوط کرد.

تحمل فشار روی صورتش حتی با بدن رتبه 2 هم غیرممکن بود، اگر با این سرعت به زمین برخورد می‌کرد، نمی‌توان گفت چه اتفاقی می‌افتاد!

نوآ در ذهنش نفرین‌ کرد و سعی کرد شمشیرهای خود را بر روی دیواره سنگی دره بکوبد، اما صخره‌ها به طرز باورنکردنی سخت بودند و فقط نوک تیغه‌هایش توانست سطح آنها را سوراخ کند.

در حالی که نوآ مدام در حال سقوط بود و اسلحه‌هایش را نگه می‌داشت، دو مسیر مستقیم روی دیوار باقی‌ماند.

سرعت او به آرامی پایین آمد، اما سپس سنگ‌های کنار دیوار سخت‌تر شدند و شمشیرهایش از شیاری که ایجاد کردند بیرون آمدند.

سرعت سقوط نوآ دوباره افزایش یافت و هر چند بار تلاش کرد، شمشیرهای او دیگر نتوانستند سنگ‌ها را سوراخ کنند.

به زیر خود نگاه کرد و حفره کوچکی را در چند صد متری پایین در سمت چپ خود دید.

عزم خود را جزم کرد و شمشیرهایش را غلاف کرد، سپس دست و پاهایش را به دیوار فشار داد.

صخره‌ها همراه با سرعت او، به سرعت پوست او را پاره می‌کردند اما نوآ منتظر بهترین لحظه برای عمل بود.

هنگامی که حفره در فاصله مناسبی قرار داشت، به دیوار سمت چپ خود فشار آورد...

نوآ به صورت مورب سقوط کرد و در هوا می‌شد تا سطح مقطع خود را کاهش دهد و سر خود را بین پاهایش قرار داد تا از آن محافظت کند.

بدن او به دیواره داخلی حفره کوبیده شد و صداهای ترک خوردگی از آن شنیده شد اما وقتی زمین را لمس کرد دوباره به سمت دره لیز خورد.

نه پاهایش و نه بازوی چپش واکنشی نشان نمی‌دادند، بنابراین با دست راستش به لبه حفره چنگ زد.

{انگار که شکسته شده باشن.}

نوآ فشار شدیدی را روی شانه راست خود احساس کرد اما هرگز اجازه نداد دستش وضعیت خود را از دست بدهد، او دردی را که احساس می‌کرد تا زمانی که فشار از بین رفت، تحمل کرد.

چشمانش را باز کرد و خود را در لبه چاله آویزان دید. سایر اندام هایش بدون قدرت به سمت پایین دره آویزان بودند.

نوآ با بازوی راستش، خود را کشید و بلند کرد، سپس به زور زمین را گاز گرفت، بازویش را به عمق حفره حرکت داد و بدنش را در آن حفره کشید.

دندان‌های او سنگ‌ها را سوراخ نمی‌کردند، اما می‌توانستند برای مدت زمانی که دستش برای پیدا کردن جای دستی در عمق سوراخ لازم داشت، به عنوان یک نگهدارنده دوام بیاورند.

پس از چند بار تکرار این عمل، بدن نوآ کاملاً روی کف حفره خوابیده بود.

من زنده ام.

{عجب هیجانی!}

وقتی توانست جلوی سقوط خود را بگیرد، این اولین فکر او بود.

از نیروی باقی مانده‌اش استفاده کرد و جایی را روی کمرش در زیر لباسش چک کرد و وقتی حلقه نقره‌ای را از آن بیرون آورد لبخندی زد.

او با دیدن حلقه آرام شد و پس از آخرین فکر بیهوش شد.

من می تونم زنده بمونم.

.

.

نوآ روز بعد با موجی از درد، که از بدنش می‌آمد از خواب بیدار شد.

به اطرافش نگاه کرد و اتفاقات جنگ را به یاد آورد.

نمی‌دونم موندن در اونجا بدتر بود یا نه. باسیل احتمالاً مرده، پس اگه در نبرد باقی می‌موندم، سرنوشت من باید همونطوری می‌شد.

به آرامی دستش را به سمت حلقه نقره‌ای که در کنارش بود حرکت داد و آن را در انگشت کرد، احساس سرمایی به پوست کف دست او وارد شد.

تکه ای از گوشت خشک شده جلویش ظاهر شد و نوآ با عجله آن را خورد.

از آنجایی که حلقه فضایی را به دست آورده بود، شروع به جمع آوری آذوقه و اقلام مفید در داخل آن کرده بود تا برای سفر خود به آکادمی آماده شود.

در حالی که مشغول غذا خوردن بود به اطراف حفره نگاه کرد و وضعیت بدنش را بررسی کرد.

این حفره به سختی دو متر مربع عرض و یک متر ارتفاع داشت، نوآ که در آن خوابیده بود تقریباً تمام فضای آن را اشغال کرده بود.

خوشبختانه این چاله کوچیک‌تر از این نبود وگرنه نمی دونم می‌تونستم خودمو با این سرعت توی مرکزش قرار بدم یا نه...

سپس روی بدنش تمرکز کرد.

پاهام شکسته، دست چپم هم شکسته. پوست دست‌ها و پاهام تیکه تیکه شده، شونه راستم نزدیک به دررفتگیه و کاملا مطمئن‌ام که بعضی از دنده‌هام ترک خورده.

او به بیرون از سوراخ نگاه کرد و فقط مه ضعیفی را دید که در تنگه باقی مانده بود.

با توجه به این واقعیت که تو جایی‌ام که حتی یک خانواده اصیل متوسط ​​نتونست ازش زنده بیرون بیاد، می تونم بگم که ‘احتمالاً’ مردم...

{این دره پر از حیوانات و موجودات وحشیه که حتی یک خانواده اصیل هم نتونسته قلعه شو اونجا بنا کنه.}

او دوباره به رعد و برقی که کالسکه باسیل را نابود کرد فکر کرد و لبخند کوچکی زد.

خب، احتمالاً’ مرده، بهتر از صد درصد مرده‌اس. عجیبه که استاد بهم اجازه داد تو این ماموریت انتحاری شرکت کنم...

کمی فکر کرد اما بعد سرش را تکان داد.

نه، اگه اون همه چیز رو در مورد وضعیت می‌دونست، مطمئناً جلوی من رو می‌گرفت. با این حال، کی همچین قدرتی داره که باعث بشه عمدا اطلاعات بهش نرس و منو به اینجا بفرسته؟

چهره پدرش در ذهنش ظاهر شد اما فکرش را دور انداخت.

بعداً به اونم فکر می‌کنم، حتی اگه اون باشه، کاری از دستم بر نمیاد. اگه میتونستم کاری بکنم مادرمو از رنج نجات می‌دادم.

نوآ به آرامی بلند شد، خودش را به دیوار تکیه داد و به جراحاتش نگاه کرد.

قبل از اینکه به این فکر کنم که چطوری از اینجا خارج بشم، باید بهبود پیدا کنم. غلظت "نفس" در اینجا حتی بیشتر از سطح به نظر می‌رسه، پس باید سریع تر بهبود پیدا کنم، اما هنوز باید کاری برای سرعت بخشیدن به این روند انجام بدم.

در حالی که لباس‌هایش را پاره می‌کرد تا چند تار بسازد، سه سلاح در پهلویش ظاهر شد.

او اندام‌های شکسته خود را صاف کرد و از سلاح‌های‌ موجود در حلقه فضایی خود به عنوان آتل استفاده کرد و آنها را به هم گره زد.

سپس یک تکه گوشت خشک دیگر ظاهر شد و او به آرامی آن را خورد، سپس چشمانش را بست و روی "نفس" درونش متمرکز شد تا روند بهبودی را به جای تغذیه در اولویت قرار دهد.

روزها برای نوآیی می‌گذشت که بی حرکت روی زمین دراز کشیده بود و منتظر بود تا جراحاتش بهبود یابد.

گاهی چشمانش را برای خوردن و آشامیدن یا تغییر وضعیت آتلش باز می‌کرد اما بیشتر وقتش صرف هدایت "نفس" به زخم‌هایش می‌شد.

تنها دو هفته بعد بود که توانست دوباره حرکت کند...

{پایان چپتر 52.}

کتاب‌های تصادفی