فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 82

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۸۲ – شانس بد

نوآ نفس نفس می‌زد، نقطه‌های انرژی او از قبل «نفس» را در بدنش پر می‌کرد، اما دانتیانش کاملاً خالی بود، هر قطره از «نفس» را که داشت در آن ریخته بود.

این بهترین کاریه که می تونم انجام بدم، حتی آسه رو برای عبور از دور مصدوم کردم.

برگشت و به رون‌ها نگاه کرد و دید که هاله در حال شدت گرفتن است.

به من نگو که بیشتر از اینم هست؟ الان قراره چی بشه؟ شیش تا رتبه 3؟ یه رتبه 4؟

صحنه‌های صخره تویلبویا دوباره در ذهنش تداعی شد و با به یاد آوردن مارِ رتبه 4، کمی لرزید.

من نمیتونم در برابر اون چیز پیروز بشم، حتی اگه سه تا از منم با اون مبارزه کنن بازم فایده نداره.

او در حالت چهار زانو نشست تا دانتیان خود را دوباره پر کند، او نمی‌خواست کاملا خسته به مرحله بعدی برود.

من فقط میتونم ببینم که یه چیزی بیرون می‌آد و بعد رون رو در کره من می‌شکنه...

انرژی بدن او از قبل زخم‌هایش را التیام می‌بخشید، زیرا نقاط انرژی‌اش در چرخش بودند، در 10 دقیقه استراحت او حداقل می‌توانست جدی‌ترین آسیب‌هایش را درمان کند.

با این حال، ده دقیقه گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد، نور همچنان اتاق را روشن می‌کرد، بدون اینکه هیولای جادویی دیگری ایجاد کند.

سی دقیقه گذشت و هنوز هیچ تغییری در هاله ایجاد نشد.

نوآ به خود زحمت نداد که زیاد در مورد آن فکر کند و از زمان اضافه‌ای که برای بهبودی به او داده شده بود، در حالی که به تهذیب ادامه می‌داد، استقبال کرد.

شفای آسه به زمان زیادی نیاز داشت، بنابراین او بر روی تجمع مایع «نفس» تمرکز کرد.

بعد از گذشت یک ساعت، هاله پراکنده شد و چهره‌ای عجیب را به نوآ نشان داد.

آن فرد یک ردای نارنجی گشاد با رعدهای طلایی دوخته شده بر رویش به تن داشت.

او با چشمان بسته، به حالت دو زانو در هوا معلق بود و ریش سفید شانه شده بلندی داشت.

چیزی که بیش از همه توجه نوآ را به خود جلب کرد، کلاه نوک تیز فوق‌العاده بزرگ او بود.

به نظر می‌رسید یکی از آن کلاه‌هایی باشد که جنگجوها یا جادوگران در بازی‌های دنیای قبلی‌اش بر سر می‌گذاشتند، اما آن کلاه تقریباً سه متر قطر داشت و از مواد فلزی ساخته شده بود.

نوآ چنان تعجب کرد که از مراقبه دست کشید و فقط به مرد مسن خیره شد.

سپس مرد چشمانش را باز کرد و با حالتی گیج به اطرافش نگاه کرد.

رون‌های کنار او منفجر شدند و پودری را آزاد کردند که در بدنش جاری شد.

وقتی پودر جذب شد، چشمانش شفافیت پیدا کردند و شروع به تکان خوردن کرد.

«همم، فهمیدم.» درست بعد از رسیدن، مردک چشمانش به نوآ بود که اولین کلماتش را به زبان آورد و همچنان که به او نگاه می کرد و بعد از چند بار تکان دادن سر به صحبتش ادامه داد: «تو از عنصر تاریکی هستی، درسته؟»

چشمان نوآ گشاد شد و در حالی که سرش را تکان می داد با صدای بلند آب دهانش را قورت داد.

تهذیب‌گر مسن جواب او را دید و سرش را تکان داد.

«چه حیف، چه حیف.»

نوآ می‌خواست بیشتر بفهمد و به سختی ایستاد تا قبل از صحبت کردن یک تعظیم محترمانه انجام دهد.

«چی شده جنا-؟»

مرد نگذاشت جمله‌اش را تمام کند و دستش را تکان داد و پودر نارنجی را به سمت نوآ فرستاد.

پودر خیلی سریع بود و زیر نگاه ناباورانه نوآ وارد بدنش شد.

او به طور غریزی شروع به عقب رفتن کرد، اما هاله‌ای نارنجی از قبل او را احاطه کرده بود.

نوآ شروع به وحشت کرد اما بعد متوجه شد که دانتیان او خود به خود دوباره در حال پر شدن است.

زخم‌های بدنش در یک لحظه خوب شد و حتی انرژی ذهنی دریای هوشیاری او به حداکثر ظرفیت خود بازگردانده شد.

شکل ترک خورده آسه به طور کامل بازسازی شد و آنقدر انرژی پر شد که همدم خونی به طور مستقل از بدن نوآ بیرون آمد و نهایتا غرش کرد.

«این واقعاً طلسم خوبیه. انتظارشو نداشتم که طلسم‌های مربوط به عروسک‌ها در آینده به همچین سطحی برسه...»

نوآ هنوز بدنش را که به اوج خود بازگشته بود معاینه می‌کرد.

وقتی مرد صحبت کرد، نگاه نوآ به سمت او رفت، فقط چشمانش احترام را نشان می‌داد.

نوآ با تکرار تعظیم گفت: «بسیار متشکرم، جناب.»

مرد سالخورده پاهایش را روی زمین گذاشت و یکی از بازوهایش را دراز کرد و حالتی باشکوه گرفت.

«دنیا من رو به عنوان تندر عجیب و غریب می‌شناسه، من صدها سال برای خودم ثروت اندوختم و این زمینه وراثت رو برای یافتن وارثی بوجود آوردم که شایستگی داشته باشه که شاگرد من نامیده بشه.»

به نوآ خیره شد، اندکی ناامیدی از چشمانش بیرون زد.

«من در حال حاضر مردم، اما اراده من در رون ابعادم حضور داره. ای جوان، تو واقعاً شایسته شاگردی من هستی اما متأسفانه به نظر می‌رسه که شانس هر دوی ما خیلی بده.»

تندر عجیب و غریب قبل از ادامه سخنرانی آهی کشید.

«دو شرط برای وارث من وجود داره. شرط اول داشتن قدرت لازم و تو به وضوح اون رو داری وگرنه من اینجا نبودم. اما شرط دوم اینه که اون فرد باید کاربر عنصر رعد باشه...»

نوآ احساس ناراحتی می‌کرد، او خیلی سخت جنگیده بود تا بخواهد به‌خاطر بدشانسی‌اش مجازات شود.

تندر عجیب و غریب با دیدن حالت او ادامه داد.

«من فقط یک اراده هستم، من باید از قوانین تعیین شده توسط خود واقعی خودم اطاعت کنم، خود واقعیم همونی که اون بعد رو ایجاد کرد. از اونجایی که تو در این آزمون موفق شدی، حق داری ارزشمندترین دارایی من در عنصر تاریکی رو به دست بیاری. خوشحال باش، این یه سطح برتره. طلسمی که تو رو در تمام سفر تزکیه‌‌ات همراهی می‌کنه.»

چشمان نوآ با شنیدن سخنانش روشن شد و ذره‌ای اشتیاق به او هجوم آورد.

«من واقعا متاسفم، جوان. قوانینی که من تنظیم کردم به وضوح بیان می‌کنه که هر کسی که این دو شرط رو برآورده نمی‌کنه حق داره فقط یک پاداش دریافت کنه. من نمی‌تونستم ریسک کنم چون ممکن بود انباشته‌های من از قبل خرج بشه. پس تا زمانی که جانشینم رو پیدا میکنم، هر آزمون یک پاداش داره، این قانونه. بُعد الان آماده میشه تا نمودار رو مستقیماً به دریای آگاهی تو منتقل کنه، تو به زودی به بیرون فرستاده میشی پسر.»

نوآ در فکر فرو رفت.

یه طلسم اونقدر به من کمک نمی‌کنه که فرار کنم، هنوز محافظای نخبه در ورودی مرحله اول منتظرن و من نمی‌تونم اونا رو شکست بدم.

دوباره تعظیم کرد.

«جناب، خروجی دیگه‌ای از بعد جداگانه به دنیای بیرون وجود داره؟»

مرد عجیب خرخر کرد و پرتو دیگری از پودر نارنجی را به سمت نوآ فرستاد.

«همف، به نظر تو من کیم؟ بیا، این نقشه کامل زمین ارثیه‌ست. اون رو به عنوان یه عذرخواهی برای پاداش واحد در نظر بگیر.»

اطلاعات زیادی به ذهن نوآ وارد شد و از اینکه دید امیدی برای فرار از گروه بالوان وجود دارد خوشحال شد.

می‌خواست دوباره تعظیم کند که فکر عجیبی در ذهنش شکل گرفت.

با نزدیک شدن به مرد مسن، لبخندی بی‌شرمانه بر لبانش ظاهر شد.

{پایان چپتر 82.}

کتاب‌های تصادفی