فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 91

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت ۹۱: شکار

نوآ در راهروی صخره‌ای چاله‌ای حفر کرد. آن را دو متر مکعب بزرگ کرد تا راحت باشد، قصد نداشت به‌این زودی‌ها آن را‌ترک کند. برنامه تمرینی معمول خود را از سر گرفت و در تاریکی چاله منتظر بود تا خفاشی از آنجا بگذرد.

هنگامی که شب فرا رسید و رهبرِ خفاش‌ها دستوری ارسال کرد و صدها حیوان درجه‌یک و درجه‌ی۲ دسته‌اش منطقه مرکزی را‌ترک نموده و به سطح زمین حرکت کردند.

یکی از موجودات رتبه 2 فشرده شدن بدنش را حس کرد و به داخل‌یکی از حفره‌های راهرو کشیده شد.

نوآ مستقیماً با چاقو به قفسه سینه‌ی آن جانور زد و آن را درجا کشت، هیچ کس از گروهش متوجه ناپدید شدن آن نشد.

نوآ به دقت به خفاش و جزئیات بدنش نگاه کرد.

دفتر خاطرات اوریا را بیرون آورد و قسمت مربوط به طرح‌ها را باز کرد. پس از کمی ارزیابی در ذهنش، شروع به کشیدن تصویر خفاش مرده‌ی مقابلش روی زمین کرد.

او تمام شب به کشیدن نقاشی ادامه داد و هنگامی که دسته برگشت و به خواب رفتند، از حفره‌ی خود بیرون آمد تا دید بهتری از بزرگترین خفاش حاضر در مرکز گروه داشته باشد.

فرم آن را روی زمین کشید و‌ این کار را آنقدر تکرار کرد تا دوباره شب فرا رسید.‌یک هفته را صرف تمرین بر شکل خفاش کرد تا به محض جمع‌آوری مواد از بدن خفاش، آماده‌ی شروع فرایند شود.

روز هشتم نوآ کاملا آماده بود.

او منتظر شد تا گله به شکار برود و از سوراخی که‌ایجاد کرده بود خارج شد.

دو شمشیر نقره‌ای را محکم در دستانش گرفت. نیم تنه‌اش از قبل‌اشکار شده بود و تصویر‌یک مار آزادانه روی سینه‌اش حرکت می‌کرد.

در سقف اتاق بزرگ زیرزمینی، ده‌ها خفاش درجه ۲ هنوز در اطراف سه جانور بزرگ دسته‌ی خود نگهبانی می‌دادند.

ورود نوآ توجه‌شان را به خودش جلب کرد و آنها شروع به حملات صوتی به او کردند.

او بلافاصله آسه را در نزدیکی خود مستقر کرد تا ارتعاشات حمله را تضعیف کند.

امواج شوک نتوانست از بدن مار بگذرد و مسدود شدند.

خفاش ها، وقتی دیدند حمله شان هیچ تأثیری نداشته، جیغ کشیدند ولی با ده‌ها برش بادی سیاه که به طرفشان آمد متوقف شدند.

اجساد مجروح از سقف سقوط کرده و صدایی ‌ایجاد کردند که سه جانور بزرگتر را از خواب بیدار کرد.

هر سه با صدای بلند جیغ کشیدند و مار سیاه را هدف گرفتند. بدن آسه در بسیاری از نقاط‌ترک خورد و لرزشی به نوآ برخورد کرد که از گوش هایش خون جاری شد.

با‌ این حال، به جای عصبانی شدن از آسیبی که متحمل شده بود، حالت او بسیار خوشحال به نظر می‌رسید.

«دو رتبه 3 سطح بالا و ‌یک مرحله اوج!»

او می‌دانست که خفاش بزرگتر دقیقاً همان چیزی است که او به آن نیاز دارد.

«شکل شیطانی.»

بدن آسه به شکل شیطانی که دود سیاه دائماً از آن خارج می‌شد به داخل بدنش برگشت و نوآ برش‌های دودی بیشتری پرتاب کرد.

این ضربات به جانوران بیشتری روی سقف اصابت کرد و دود خورّنده‌ایی را در قسمت بالایی اتاق زیرزمینی منتشر کرد.

گروه از درد شروع به فریاد زدن کرد و اعضای آن مجبور شدند برای فرار از ابر سمی، روی زمین فرود‌ بیایند.

نوآ هم وقت را تلف نکرد و به سمت خفاش‌های سه رتبه 3 که به پایین پرواز می‌کردند پرید.

یکی از کوچکترها مستقیماً توسط او مورد اصابت قرار گرفت. دود سیاه از جایی که شمشیر بود گسترش ‌یافت و بدن آن را در چند ثانیه بلعید.

یک جانور سطح بالای رتبه 3 در چند لحظه کشته شد!

گروه با دیدن‌اینکه ‌یکی از اعضای گروهشان به همین راحتی شکست خورده، شروع به پراکنده شدن کرده و دیوانه شدند، اما سرعت آنها از نوآ در شکل شیطانی پایین‌تر بود.

او قبلاً از خفاش درجه 3 دیگری عبور کرده و به او ضربه می‌زد.

سر خفاش به دو قسمت تقسیم شد و دودی که شمشیرهایش رها می‌کردند قسمت بالایی بدنش را خوردند.

رهبر فهمید که نمی‌تواند فرار کند و برگشت تا فریاد قدرتمند دیگری به سمت او بفرستد.

زره ساخته شده از دود می‌لرزید، اما ارتعاشات را جذب می‌کرد و تنها آسیبی جزئی به اندام‌های داخلی او وارد شد.

نوآ پرید و بدنش را روی خفاش فشار داد.

جانور از شدت درد فریاد زد زیرا دود اطراف، بدنش را ذره ذره می‌خورد و ذوب می‌کرد.

با‌ این حال، دود تقریباً با سرعت زیادی از بین رفت و پیکر ‌یک انسان جوان که محکم روی بدنش آویزان شده، قابل مشاهده بود.

خفاش می‌خواست حمله کند اما متوجه شد که نمی‌تواند صدایی در بیاورد، تیغه‌ای عمیقاً بر گلویش اصابت کرده بود.

جانور در هوا معلق بود و پس از چند رد و بدل شدید ضربات روی زمین افتاد.

همانطور که زندگی از بدن‌اش خارج می‌شد، نوآ آن را در حلقه‌ی فضای خالی گذاشت و از غار زیرزمینی فرار کرد.

هنگامی که به سطح زمین رسید، به دویدن ادامه داد تا ‌اینکه درخت بزرگی را ‌یافت که سوراخ بزرگی در تنه‌اش وجود داشت.

داخلش شش متر عرض و سه متر قدش بود. نوآ با دیدن محل سرش را تکان داد و جسد خفاش را بیرون آورد.

کاسه‌ی بزرگی زیر گلویش گذاشت و تیغه را از آن بیرون آورد.

خون به سرعت جاری شد و کاسه را پر کرد. سپس‌ یک بطری در مقابل او ظاهر شد و نوآ مستقیماً آن را نوشید.

انرژی ذهنی‌ای که در جنگ آن را مصرف کرده بود با سرعت زیاد دوباره پر ‌شد!

همونطور که انتظار داشتم، معجون‌های لنا از کیفیت بالایی برخوردارن!

وقتی کاسه به اندازه‌ی کافی از مقدار خون مورد نیاز پرشد، نوآ قفسه سینه‌ی خفاش را باز کرد، قلب جانور را بیرون آورد و همراه با لاشه‌ی آن داخل حلقه فضایی قرار داد.

سپس روی زمین نشست تا با نفس خود، خون درون کاسه را پر کند.

از آنجایی که او در مرحله مایع بود، فرآیند کمتر از دفعه‌ی قبل طول کشید و تنها در نیم روز خون به استانداردهای مورد نیاز رسید.

او با دیدن مایع غلیظِ تیره رنگ لبخند زد و آن را نیز در حلقه فضایی گذاشت.

مشتاق بود که ‌یک همراه خونی جدید بسازد، اما باید ابتدا جا را برای‌ او باز می‌کرد.

«امروز روزیه که بلاخره قدرت پایه‌ای که برای طلسم نیاز بود رو به دست میارم...»

{پایان چپتر 91}

کتاب‌های تصادفی