فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

تولد شمشیر شیطانی

قسمت: 90

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 90: شکار کردن

روزها گذشت و سفر نوآ کسل‌کننده شد. او بیشتر وقت خود را در زمان‌های بیداری تمرین می‌کرد و بعدازظهرها به سفرش ادامه می‌داد.

او این نوع زندگی را دوست داشت، قدرتش مدام در حال افزایش بود و فرار از چنگ خانواده حس آزادی را در او ایجاد می‌کرد.

تنها مشکل همراه خونی‌اش بود که باید آن را تغییر میداد.

از آنجایی که او فقط در روزها سفر می‌کرد، شانس او ​​برای مواجهه با جانور تاریکی رتبه 3 کم بود.

با این حال، این بدان معنا نیست که اصلا با جانوران جادویی برخورد نمی‌کرد.

نوآ روی یکی از شاخه‌های درختان اطرافش ایستاده بود. او در حالی که زیر پایش نبردی را تماشا می‌کرد، به آرامی مشغول خوردن غذا بود.

دو جانور اوج رتبه 3 روی زمین تا سر حد مرگ و با تمام وجود می‌جنگیدند، احتمالاً آنها با این کار تصمیم می‌گرفتند که آن قلمرو متعلق به کدام یک باشد.

یکی از نوع خرس سیاه بود که نوآ نام آن را نمی‌دانست و دیگری یک گرگ تندر بود.

گرگ از سرعت و حملات خود برای آسیب رساندن مداوم به حریفش استفاده می‌کرد، اما جان خرس بسیار زیاد بود و تمام صاعقه‌های گرگ را تحمل می‌کرد.

این خرسه احتمالاً یه جانور جادویی عنصر زمینه، دفاعش عالیه. اگه یک بار گرگ رو بگیره، جنگ تموم میشه.

همه چیز همانطور که نوآ پیش بینی کرده بود اتفاق افتاد. گرگ تندر خیلی به خرس نزدیک شد و ناگهان به سمت آن پرید.

خرس بدن چهار متری گرگ را گرفت و چنان به زمین کوبید که بدنش به خمیری از گوشت و خون تبدیل کرد.

جانوران جادویی نوع گرگ عموماً درون دسته و همراه گروهشان قوی هستند در حالی که خرس موجودی منفرد است. این احمقانه بود که با آن مبارزه یک به یک انجام دهد.

نوآ سرش را تکان داد و سفرش را از سر گرفت.

روزهای بیشتری گذشت، اما هیچ اثری از جانوران جادویی تاریکی وجود نداشت.

با نزدیک شدن به ایبونرست شکل یک کوه در مقابلش نمایان شد.

«این کوه شلفانه، شاید من برای دو هفته متوالی حواسم به سرعتم نبوده و خیلی حواس پرت بودم. حتی یک ماه هم نگذشته، اما من به اینجا رسیدم!»

او نمی‌خواست به این زودی به جامعه انسانی بازگردد.

«حدس می‌زنم که باید یکمی دیگه هم سرعتم رو کم کنم. من نمی‌خوام بیش از حد لازم در فضای باز بمونم.»

هر چه زمان بیشتری را در میان مردم می‌گذراند، احتمال بیشتری وجود داشت که کسی هویت او را کشف کند. از این گذشته، اتفاقات بعد جداگانه هنوز تازه بود، پس فعلاً برایش بهتر بود که پنهان شود.

من باید در طول شب هم شروع به جست‌و‌جو کنم، قدرت من داره به حدی افزایش پیدا می‌کنه که آسه نمیتونه دیگه پابه‌پای من بیاد...

حتی در برابر لنا، تنها استفاده ای که همراه خونی او داشت این بود که به نوآ اجازه می‌داد همزمان با افراد کمتری مبارزه کند.

در آکادمی، همه تهذیب‌کننده‌ها به طرز مسخره‌ای ثروتمند یا خیلی با استعداد هستن. من نمی‌تونم بیخیال باشم.

نوآ تهذیب خود را در تاریک‌ترین ساعت متوقف و اطراف خود را شروع به بررسی کرد.

بسیاری از جانوران جادویی مختلف در طول شب شکار می‌کردند، محیط جنگل به شدت متنوع بود.

انواع جغدها، مارها، عنکبوت‌ها، جانوران شب‌زی، همه و همه در جستجوی طعمه‌ به اطراف حرکت می‌کردند.

نوآ نیز به آنها پیوست، چشمانش در تاریکی می‌درخشید و دید کاملی به او می‌داد و احساس می‌کرد که حواسش تیزتر است.

به نظر می‌رسه که چون عنصر تاریکی توی فضا بیشتر شده، وضعیت من هم متمرکزتر و با ثبات‌تره!

با این حال، کاوش آن شب ناموفق بود. نوآ خیلی ناراحت نشد و فقط شب بعد کار خود را تکرار کرد.

یک هفته به همین منوال گذشت و نوآ هنوز هیچ سرنخی از هدفش پیدا نکرده بود. شب هفتم با توجه به اطرافش از این شاخه به آن شاخه می‌پرید.

او قصد داشت تا شکار خود را متوقف و مکانی برای استراحت پیدا کند که یک سایه با سرعت زیاد در نزدیکی او پرواز کرد.

دست نوآ به سرعت حمله و جانور کوچک را گرفت.

این یک جانور جادویی از نوع خفاش بود، قدرتش در ردیف میانی رتبه 1 بود، اما وقتی نوآ آن را بررسی کرد، احساس کرد انرژی آشنایی در آن وجود دارد.

عنصر تاریکی!

خفاش در تلاش بود تا از چنگ او فرار کند اما نوآ فقط به آن خیره شد. سپس دستش را باز کرد و خفاش فوراً از او دور شد.

نوآ آن را دنبال کرد تا این که جانور وارد سوراخ کوچکی در زمین شد.

او به سوراخ نزدیک شد و انرژی ذهنی خود را به داخل آن فرستاد تا ایده‌ای از ساختار آن داشته باشد.

به نظر می‌رسید که این حفره به یک غار زیرزمینی منتهی می‌شود و او وجود بسیاری از اشکال حیات از آن را احساس کرد.

«بالاخره یه چیزی پیدا کردم.»

او برای جمع آوری اطلاعات بیشتر ترجیح داد یک روز در نزدیکی ورودی استراحت کند. در طول روز، ورودی ساکت بود و سایر جانوران جادویی به سادگی از روی آن عبور می‌کردند.

با این حال، در شب، برخی از خفاش‌ها از آن بیرون می‌آمدند و با قربانیان کوچک‌شان به لانه برمی‌گشتند.

هنگامی که نوآ یک خفاش رتبه 2 را دید که یک جانور جادویی رتبه 2 دیگر را به داخل میبرد، می‌دانست چه اتفاقی در حال افتادن است...

آنها در حال جمع آوری غذا برای رهبرشان بودند.

نوآ ناخودآگاه لبخندی زد و در طول روز بعد آماده ورود به غار شد. او حدس می‌زد که این نوع جانوران در آن زمان استراحت می‌کنند، بنابراین بهترین لحظه برای کاوش در غار بود.

بعد از ظهر آمد و او مستقیماً درون ورودی پرید. او قبل از تماس با زمین حدود سه متر سقوط کرد.

در مقابل او راهرویی طولانی امتداد داشت. نوآ در امتداد آن قدم زد و متوجه بسیاری از سوراخ‌های دیگر شد که به سطح زمین منتهی می‌شدند.

خفاش‌هایی که دیدم احتمالاً فقط بخشی از گروه بوده. این خوبه، به این معنیه که شانس بالایی برای رسیدن به رتبه 3 اونا وجود داره.

او چند صد متر پیش رفت تا اولین موجودات زنده ظاهر شدند.

آنها بیشتر جانوران جادویی از نوع خفاش بودند، اما تعداد کمی از نوع عنکبوت و جونده نیز در میانشان وجود داشت.

البته سطح باقی جانوران بسیار پایین بود، بدیهی بود که یک خفاش بر آن منطقه زیرزمینی حکومت می‌کند.

او سپس به جایی رسید که به نظر می‌آمد به نقطه مرکزی غار می‌رود، زیرا اتاقی وسیع در مقابل او گسترش می‌یافت.

زمین خالی بود، اما روی سقف، صدها جانور جادویی نوع خفاش وجود داشت که به صورت وارونه روی پنجه‌های خود آویزان شده بودند.

در وسط دسته، سه جانور بزرگ نمایان بود.

آنها دو جفت بال داشتند و یکی از آنها کمی بزرگتر از دوتای دیگر بود.

نوآ نتوانست لبخند نزند. «بالاخره پیدات کردم.»

{پایان چپتر 90.}

کتاب‌های تصادفی