تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 593
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۵۹۳ . خاطرات
نوآ خود را محدود به صحبت در مورد زندگی خود نکرد، او حتی به جون در مورد طرز فکری که هنگام پشت سر گذاشتن اتفاقات خاص داشت گفت.
او در مورد این صحبت کرد که چگونه اعتیادش به تهذیب با دیدن توماس بالوان در حال شکست دادن اژدهایی که به عمارت بالوان حمله کرده بود، شروع شد و فاش کرد که علاقه اش به رشته ی جانوران جادویی احتمالاً آن روز شروع شده بود.
او درباره لیلی به او گفت، که چگونه او به جای تلاش برای فرار با او، تهذیب را انتخاب کرده بود، و اینکه چگونه این تصمیم در نهایت به مرگ او منجر شده بود.
او در مورد ویلیام صحبت کرد، در مورد اولین باری که جان یک انسان را گرفت، در مورد مواجهه اش با موجودی با رتبه ی ۵ در زمانی که هنوز دانتیان اش شکل نگرفته بود.
جون مدتها بود که ش+راب خود را ننوشیده بود، ماجراهای نوآ به سادگی بیش از حد باورنکردنی بود.
خانواده ای اشرافی که سعی کردند او را سرکوب کنند، مادرش به جای او مجازات شد، خیانت بالر، نیرنگ ریس، او به سختی میتوانست باور کند که یک کودک کمتر از پانزده سال از تمام این ها جان سالم به در برده بود.
سپس داستان او به زندگی او در آکادمی رسید.
نوآ به او گفت که تادئوس فوراً هویت واقعی او را فهمیده بود، اما میخواست از او برای انجام کارهای کثیف خانواده ی سلطنتی استفاده کند.
او در مورد رویای خود در حین آزمایش نگرش اش صحبت کرد، از ستاره های آسمان سیاه، از جاه طلبی خود.
«من توی اون زمان، خواب یه مبارزه ی بی پایان رو دیدم. دشمن های قدرتمند می اومدن و من ساعت ها وقت صرف شکست دادنشون میکردم. با این حال، بعد از هر پیروزی، دشمن های قوی تر ظاهر میشدن. تو میخوای به آسمون برسی، ولی من برای یه میدون جنگ بی پایان تلاش میکنم. ما شبیه هم هستیم، ولی کاملا متفاوتیم.»
جون محتوای رویای خود را فاش کرد و نوآ نتوانست در مورد آن اظهار نظر نکند.
«مثل یه دیوونه ی جنگ واقعی. حیف با کسی آشنا شدی که هرگز شکستش نمیدی.»
نوآ وقتی آن کلمات را به زبان آورد لبخندی زد، بحث و جدل با جون به همان اندازه که به یاد می آورد سرگرم کننده بود.
«شاهزاده ی شیطانی یه زن نجیب زاده رو برای فرارش دزدید، دوست دارم بدونم طر...
کتابهای تصادفی

