تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 889
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۸۸۹ ۸۸۹. بحث
جون دستش را به سمت نیمتنه برهنه نوآ دراز کرد و سعی کرد پوستش را بخراشد. با این حال، انگشتان او حتی نتوانستند روی او زخمی بگذارند.
جون گفت: «بعضی وقتا فکر میکنم که اگه نینا رو ملاقات نمیکردی چه اتفاقی میافتاد.»
نوآ دست او را گرفت و به قلبش فشرد. لرزش ناشی از ضربان قلبش به کف دست جون رسید و سخنانش به دنبال آن. «شاید نینا به من یاد داده باشه که میتونم با کسی باشم، اما تو اون کسی هستی که باعث شد برای اولین بار انتقالم رو زیر سوال ببرم.»
جون لبخند کوچکی به لبش نشاند، اما سرش را پایین انداخت. هر چند دستش را پس نگرفت. نمیخواست حتی یک ضربان از قلب نوآ را در حالی که گفتگو میکردند از دست بدهد.
جون پرسید: « توی زندگی گذشتت یاد گرفتی با کلمات بازی کنی؟»
نوآ خواست دستش را به او برساند و سرش را بلند کند، اما جلوی خود را گرفت. نمیتوانست جون را وادار کند که او را بپذیرد یا ببخشد. این چیزی بود که خودش باید صمیم میگرفت.
نوآ گفت: «چیزی یاد نگرفتم. دارم خیلی ساده حقیقت رو میگم. در هر دو زندگیم، تنها کسی که تونست منو بشناسه، تو هستی.»
لرزشی در دست جون دوید و نوآ یک بار دیگر خودش را نگه داشت. میدانست جون میخواهد تسلیم احساساتش شود، اما غرورش هنوز اجازه نمیداد او را بپذیرد.
جون پرسید: «کس دیگهای از زندگی اولت خبر داره؟»
نوآ پاسخ داد: «بقیه تا الان باید چیزایی رو حدس زده باشن. اما تو تنها کسی هستی که درموردش میدونه.»
در آن لحظه جون سرش را بلند کرد و چشمانش را در چشمان نوآ دوخت. ضربان قلب و نگاهش به او میگفت که دروغ نمیگوید و او میتوانست نگرانی جزئی نهفته در امواج ذهنی او را حس کند.
حقیقت این بود که تصمیم او برای مخفی نگه داشتن موضوع انتقالش را درک میکرد. درز چنین اطلاعات باورنکردنی در دنیایی پر از هیولا و کارشناسانی که آماده انجام هر کاری برای به دست آوردن برتری نسبت به مصیبتها هستند، بسیار خطرناک بود.
این نیز بخشی از رازهایی بود که آنها باید در صورت افشای رابطهشان حفظ میکردند. نوآ قو...
کتابهای تصادفی
