تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1572
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1572: بحران
طمع محض در چهره ایروین، پِرل و سائول نمایان شد. آنها به وضوح به کره سیاه کوچک در کف دست نوآ علاقه داشتند.
پِرل در حالی که به هسته جعلی نزدیک میشد گفت: «هرگز فکر نمیکردم که اینطوری باشه. ما پیشبینی کرده بودیم که هستهها قراره بیضی شکل باشن.»
نوآ توضیح داد: «من محصول اصلی رو با توجه به دانش خودم از هستههای قدرت تغییر دادم. اولین بارم نیست که یه دانتیان رو احیا میکنم.»
زبان تهذیبگران خانواده بالرو بند آمده بود. آنها میدانستند که نوآ استاد کتیبهنویسیِ با استعدادی است، اما انتظار نداشتند تجربه او در مورد آناتومی تهذیبگران تا این حد زیاد باشد.
با فهمیدن این موضوع، سرما بر ستون فقرات آنها نشست. نوآ قبلاً نتایج آزمایشات خود را با موجودات جادویی و اسلحه به خانواده بالرو نشان داده بود. با این حال، او اکنون توضیح داده بود که بر روی انسانها نیز آزمایشاتی انجام داده است.
آن سه نفر نمیدانستند به چه چیزی فکر کنند. نوآ نه تنها به عنوان یک جنگجو، استعداد فوقالعادهای داشت بلکه یک استاد بزرگ کتیبهنویسی بود که در انجام آزمایشهایش به اصول اخلاقی اهمیتی نمیداد.
البته که این افکارشان در یک لحظه ازبین رفت و ترسشان مدت زیادی ماندگار نماند. کارشناسان به سرعت آن احساسات را سرکوب کردند و دوباره چهرههای مؤدبانه و خندانی به خود گرفتند.
پرل نظر داد: «با مهارتت به کمبود تیکههای دیگه ارثیه غلبه کردی. کاملاً تحسینت میکنم. میخوام در مورد امکان همکاری بیشتر تو آینده صحبت کنم.»
نوآ بدون نشان دادن هیچ احساسی پاسخ داد: «میتونیم بعد از آروم شدن وضعیت تو قلمرو انسانی، درباره معاملات آینده بحث کنیم.»
سائول پرسید: «میتونیم راجب وضعیتت نسبت به قلمرو انسانی بپرسیم؟» و دو کارشناس رتبه ۸ نگاه خود را پایین آوردند.
به نظر میرسید که آنها قصد داشتند این سؤال را بپرسند. منطقی نبود که ضعیفترینشان برای پرسش چنین موضوع دشواری، پا پیش بگذارد.
نوآ بدون اینکه به خود زحمتی برای توقف نوشیدن بدهد، صادقانه پاسخ داد: «من اهمیتی به سیاست نمیدم. فقط باور دارم که دشمنام نباید زنده بمونن.»
نشانه سردی از چهره نوآ بیرون آمد. هاله او احساساتش را حمل میکرد و به آن سه نفر میگفت که چقدر در مورد حرفهایش جدی است.
سائول و دیگران کاری به جز لرزیدن از ترس نتوانستند انجام دهند. حمله اخیر به خانواده سیلبرد به آن سه نفر نشان داده بود ک...
کتابهای تصادفی

