تولد شمشیر شیطانی
قسمت: 1919
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 1919. فداکاری
صداهای خرچخرچی که توسط نوآ ایجاد میشد منطقه را پر کرد و کامیل را لال کرد. میدانست که او با آواتار قهوهای میجنگد، اما انتظار نداشت که نبرد او به این سمت برود.
کامیل میتوانست بپذیرد که نوآ آواتار را شکست داده است. موجود رده متوسط شمارنده سگها بود، اما هیچ توانایی خاصی نداشت. بهسادگی قوی بود، اما این در برابر نوآ کافی نبود.
کلمه شگفتانگیز در حق نوآ کم¬لطفی میکرد. چیزهای غیرمنتظره با او عادی میشدند و کامیل این را خیلی خوب میدانست. حیرت او از این بود که چقدر راحت آلیاژ قهوهای را میخورد. از این گذشته، نوآ فقط دارای بدن رتبه هشت در رده بالا بود. آن قدرت احتمالاً نمایانگر بهترین ساختار ممکنی بود که پوست، گوشت، ماهیچهها و اندامها میتوانستند به دست آورند، اما دو ردیف ضعیفتر از آواتار محسوب میشد.
کامیل مجبور شد چندین بار نیشهای نوآ را بررسی کند تا بفهمد چه اتفاقی افتاده است. وقتی آلیاژ قهوهای درون دستش به دندانهایش نزدیک میشد خطوط سیاهی ظاهر میشد. نابودیش به او این اجازه را میداد که مواد رده متوسط را طوری بخورد که گویی یک وعده غذایی معمولی است.
«تو قرار نیست نجاتش بدی.» کامیل درحالی¬که کف دستش را به سمت قدیس شمشیر نشانه رفته بود، اعلام کرد. «بهت اجازش رو نمیدم.»
«لازم نیست تو جلوم رو بگیری، اون خودش نمیذاره که نجاتش بدم.» نوآ قبل از اینکه به سوی قدیس شمشیر برگردد خندید. «درسته؟»
«چرا باید زنده بمونم تا با یه قانون معلول زندگی کنم؟» قدیس شمشیر با ضعف خرخر کرد.
«دیدی؟» نوآ درحالی¬که به کامیل نگاه میکرد پرسید: «لازم نیست که نگران من باشی، حداقل تا زمانی که اون هنوز زندهست.»
موجی از سرما از هوشیاری نوآ پخش شد و کل منطقه را از طوفان پاک کرد. او دوباره آلیاژ قهوهای را گاز گرفت و چشمان خزندهاش را روی تهذیبگر رتبه نهم دوخت. افکار بیشماری در مورد چگونگی نابود کردن او ذهنش را پر کرد.
کامیل یک ترس ذاتی را احساس کرد که سعی داشت کنترل ذهنش را به دست بگیرد. غریزه اولیهاش این بود که آسمان و زمین را صدا کند، اما محیط اطرافش تاریک شد زیرا آگاهی نوآ سفیدی را آلوده کرد. او هنوز هم میتوانست از طریق روشهای خاص به رهبرش برسد، اما آنها نمیتوانند او را در آن تاریکی پیدا کنند.
«مشکل چیه؟» نوآ درحالی¬که به سوی قدیس شمشیر میچرخید پرسید: «فکر میکردم تو اولین نفر از ما هستی که به رتبه نهم میرسه. الان الکساندر جایی بین طوفانهاست درحالی¬که تو در شُرُف مرگی. زندگی مثل یه جوک میمونه.»
«راست میگی.» قدیس شمشیر سرفه کرد. ...
کتابهای تصادفی


