سیستم خوناشامی من
قسمت: 186
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 186: آزاد شدن
وردن گفت: «من یه سوالی برام پیش اومده. تو از کجا فهمیدی ما میخوایم چیکار کنیم؟»
وردن مطمئن بود که تمام ردهایشان را از فکس پوشانده است. آخرین چیزی که میخواست این بود که گیر بیافتد، ولی باز هم این اتّفاق افتاد. اگر جایی گند زده بود و فکس توانسته بود متوجه شود، یعنی دیگران هم میتوانستند بفهمند.
لوگان به پیتر نزدیک شد، و پیتر سرش را چرخاند و با چشمانی بیحس به او زل زد. کوئین با دیدن این صحنه، بلافاصله مداخله کرد.
«پیتر، تمومش کن!»
کوئین تقریباً غریزی این کار را کرده بود. مثل موقعی که یک سگ به سمت یک غریبه پارس میکند.
لوگان ساعت مچی پیتر را گرفت و قبل از پس دادنش به او، تنظیمات جدیدی روی آن انجام داد.
دستگاه شنودی که داخل آن بود را برداشت، و در همان زمان بود که متوجّه شد حسگر تشخیص ضربان قلب، مدّتی است که سیگنالی دریافت نکرده است.
اگر کمی دیرتر متوجّه ان میشد، نگهبانان به آنجا یورش میآوردند. هرچند که دلیل این امر را نمیدانست، ولی حدس میزد که ربطی به تکامل یافتن پیتر داشته باشد. لوگان تصمیم گرفت که سگنالی تقلّبی بسازد تا نشان بدهد که پیتر هنوز زنده است.
پیتر خیلی کمحرفتر شده بود و همزمان، بهنظر میرسید که به اندازهی قبل ترسو نیست. همین باعث شده بود که فضای عجیبی در اتاق ایجاد شود.
کوئین که این وضعیت را دید، گفت: «پیتر، چرا نمیای پیش من؟»
سپس پیتر در حالی که با دقّت به اطراف نگاه میکرد، پیش کوئین رفت.
«وقتی از من خواستی تنظیماتی رو انجام بدم، یه دستگاه شنود توی ساعت مچی پیتر گذاشتم. احساس میکردم یه چیزی رو داری پنهان میکنی. پس این بهترین کاری بود که میتونستم بکنم.»
کوئین با شنیدن این خبر، احساس کرد که دلیلی برای ناراحت شدن از لوگان وجود ندارد. کوئین واقعاً داشت چیزهایی را از لوگان مخفی میکرد و هنوز چیزهایی بود که به او نگفته بود.
کوئین پرسید: «اشکالی نداره، ما هنوز دوستیم دیگه لوگان؟»
لوگان با چهرهای عجیب پرسید: «ما دوستیم؟»
کوئین توضیح داد: «البته. دوستا به هم کمک میکنن، و تو بیشتر از هرکسی به ...
کتابهای تصادفی



