فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

سیستم خوناشامی من

قسمت: 345

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۳۴۵ گذشته لئو

"چی" برای کوئین کلمه ای ناآشنا است. تا حالا اسم آن را نشنیده، حتی نشنیده که کسی در مورد آن صحبت کند. با توجه به گفته های لئو، به نظر می آمد که نیرویی عرفانی باشد که مردم، سالیان پیش، از آن استفاده می‌کردند.

حالا که فکرش را می‌کرد، یاد چیزی افتاد که چند وقت پیش، وردن گفت؛ وردن توانسته بود که قدرت های لئو را برای مدتی کپی کند. وقتی که به لئو نگاه می‌کرد، می‌توانست چیز هایی را که او می‌دید، ببیند. اما با این حال، احساس می‌کرد که انرژی اش، به مراتب ضعیف تر از انرژی لئو است.

شاید این، ربطی به " چی" داشت.

کوئین با خودش فکر کرد:« "چی"یعنی ممکنه انرژی زیادی که وردن احساس کرده، همون "چی" باشه؟».

هر چه که بود، کوئین دوست داشت که آن را یاد بگیرد. او کاملا آماده بود تا داستان لئو را گوش کند. زیرا به او در زمان جنگ، لقب قهرمان را داده بودند و حتی توانست که قدرت را ببیند.

به هر حال، هر قدرتی که کسب می‌کرد به منزلهٔ یک امتیاز بود.

« من نابینا به دنیا اومدم. برعکس اون چیزی که بیشتر مردم فکر می‌کردن، این نابینایی در اثر حادثه یا توی دوران جنگ اتفاق نیفتاد. من از همون اولش هم چیزی نمیدیدم. هرگز رنگ آسمون و سبزه ها رو ندیده بودم.»

« حتی قبل از این‌که توانایی ها هم به وجود بیان، دنیا جای بی رحمی بود. هر جارو نگاه می‌کردی، درست مثل امروز، تبعیض به شکلای مختلفی وجود داشت. والدینم من رو بیرون یه معبد ول کردن. حدس میزنم به خاطر همین کور بودنم باشه. شاید اونا تحمل بزرگ کردن یه بچهٔ نابینا رو نداشتن، هرچند هنوز هم که هنوزه سرزنششون نمی‌کنم.»

« کشوری که توی اون بزرگ شدم، کشور فقیری به حساب میومد و اوضاع جایی که توش زندگی می‌کردم، بدتر. مردم صاحب فرزند می‌شدن به امید این‌که در آینده بهشون کمک کنن یا به کارهای مزرعه رسیدگی کنن. در این شرایط، یه بچهٔ نابینایی مثل من، فقط یه بار اضافه روی دوش خانواده بود.»

« در آخر، فکر می‌کنم که والدینم من رو به اندازه ای دوست داشتن که حداقل توی مکان امنی ول کنن. به خاطر همین هم نمی‌تونم ازشون متنفر باشم.»

کوئین همچین داستان هایی را شنیده بود که والدین، فرزندانشان را به خاطر داشتن ظرفیت پایین سلول های ام سی رها کرده بودند. به نظر می‌آمد که اوضاع نسبت به گذشته، به جای بهتر شدن بدتر شد.

« خوشبختانه، معبدی که من رو توش رها کردن، یک معبد معمولی نبود. اون ها می‌دونستن که من نابینا هستم، به خاطر همین هم من رو به یتیم خونه نبردن. اگه مردم حق انتخاب بین یه نوزاد سالم و یه نوزاد نابینا رو داشتن، مسلما مدت زیادی طول می‌کشید تا کسی سرپرستی من رو به عهده بگیره.»

« مدیر اون جا، یه استاد "چی" بود. اون همچنین یه دوجو رو اداره می‌کرد و دانش آموزای زیادی داشت. تصمیم گرفت که به من آموزش بده، نه به این دلیل که می‌خواست مبارزه کردن رو یاد بگیرم، بلکه فکر می‌کرد که به رشد من کمک می‌کنه.»

« می‌دونی، "چی" به تو اجازه میده تا انرژی موجودات زنده اطرافت رو حس کنی. به همین خاطر هم استادم معتقد بود که با یاد گرفتن "چی"، در واقع می‌تونم دید جدیدی به دست بیارم که هرگز نداشتم. سال ها در کنار ...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب سیستم خوناشامی من را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی