سیستم خوناشامی من
قسمت: 541
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 541
پس از اینکه پائول سخنان خود را گفت، آنها به خودشان آمدند.
آنها واقعاً باید در این مورد تصمیم بگیرند، همچنین بهعنوان یک گروه، اما چگونه این امکان وجود دارد؟ خوب میشد اگر تنها چیزی که داشتند افراد حاضر در اتاق بود، اما بسیاری از آنها خانوادهای داشتند که باید از آنها مراقبت میکردند.
و یک بار دیگر اتاق ساکت شده بود. پائول اکنون نقاط ضعف بنیادی این تیم را میدید. آنها نمیتوانستند همدیگر را برای مدت طولانی بشناسند. سیستم مدرسه اجازه نمیداد. با این حال آنها مجبور بودند به یکدیگر اعتماد بسیاری داشته باشند.
این ثابت کرد که کوئین، در حال حاضر، صلاحیت رهبری را ندارد. اگر چنین بود، پائول پیشنهاد دومی به همه آنها میکرد، اما اکنون زمان آن نبود. این واقعیت که کوئین خودش این را پیشنهاد نداده است نیز آن را ثابت میکرد.
پائول گفت: «من فکر کنم دوباره شروع کنم، ما باید گزینهی رفتن به ارتش رو رد کنیم. افرادی که در اونجا قدرت دارن، تا آخرین لحظه جایگاهشون رو حفظ میکنن. شما باید از پایین شروع کنین و واقعاً نمیتونیم کاری برای نفوذ یا تغییر چیزی انجام بدیم.»
«اول فکر میکردم شاید بتونم از موقعیت قدرتم استفاده کنم، اما با توجه به این شرایط فکر نمیکنم دیگه این امکان وجود داشته باشه. به احتمال زیاد از من میخوان که یک تیم رو رهبری کنم و من رو به این سفرها میفرستن که در اونجا جانور شکار میکنن.»
«اونها در یک لحظه متوجه میشن که من دیگه مهارتم رو ندارم. توضیح دادنش سخته و حتی اگه بشه در چنین مواقعی از مقامم تنزل پیدا میکنم. ملحق شدن به ارتش برای هیچکدوممون مفید نیست.»
یک گزینه رد شد، اما به دلایلی کوئین احساس نمیکرد آسانتر شده است، و تنش در اتاق سنگین بود.
فقط باید به طور تصادفی یک گزینه را انتخاب کنم؟ بعد از پیدا کردن هرچه که میتوانیم همیشه برایمان فرصت تغییر وجود دارد. اما اگر آن جناح ضعیفتر شود چه؟ اگر انتخاب اشتباهی کردم چه؟ سنگینیاش روی شانههایش احساس میشد. او انتظار نداشت به این زودی به همه اینها برگردد.
وُردن گفت: «کوئین، شاید باید کار رو خودمون انجام بدیم.»
کوئین که سرش را بلند کرد، نمیتوانست بفهمد وُردن چه چیزی را پیشنهاد میکند.
«منظورم اینه که بیشتر از یک راه وجود داره. بالاخره باید به دنیای خون آشامها برگردی. جایگاه تو در هیچکدوم از این مکانها نیست.» وُردن با فشار دادن مشت خود و تنفس عمیق، خود را آماده کرده بود. «من فکر میکنم به هر حال باید کار رو خودم انجام بدم. با تمام این اتفاقات باید پیش خانوادهم برگردم. ببین چه بلایی سرشون اومده.»
کوئین میخواست چیزی بگوید. در تمام این مدت هرچه که شد وُردن در کنارش بود. حتی زمانی که آنها به دنیای خون آشامها رفته بودند، و کوئین نمیخواست او را ببرد، او از پاسخ دادن به نه خودداری کرده بود. با این حال، حالا برای اولین بار میگفت که میخواهد برود.
کوئین گفت: «ما میتونیم باهات بیایم!»
وُردن پاسخ داد: «نه، نمیتونی کوئین.»
«این بار باید به بقیه هم فکر کنی.»
کوئین در دوران خونآشام بودن، توانست یاد بگیرد که چگونه به ضربان...
کتابهای تصادفی



