جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 48
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
شانگوان بدون اینکه به او اجازه ادامه دادن را بدهد، حرفش را قطع کرد. چنهه لبخند تلخی زد، سرش را تکان و به کارش ادامه داد.
مشخصاً شانگوان میدانست که او چه میخواهد بگوید. با این حال، نه تنها هیچ علاقهای به چیزهای عاشقانه نداشت، بلکه با وجود اعتمادی که به چنهه داشت تا او را دوستش خطاب کند، او فقط در همین حد بود، یک دوست.
در پایان، دوستی ساده چیزی بود که شانگوان بیش از هر چیزی به آن نیاز داشت. اما اگر چنهه به دنبال چیزی بیش از این بود، در این لحظه پاسخ شانگوان تنها به او آسیب میرساند.
در مورد آینده؟ هیچکس از آن خبر نداشت. اما با توجه به سالیان درازی که شانگوان و چنهه باهم بوده و تنها یک رابطهی دوستی میان آنها شکل گرفته بود، تصور این مورد سخت است که حالا شکل این رابطه تغییر کرده و فراتر از این حد برود.
* * *
-در خوابگاه زنانه.
لینا در حالی که از هر دو دستش برای خفه کردن صدایش که سرشار از هیجان و شادی بود استفاده میکرد گفت: «عالیه، نجات پیدا کردیم!»
«قراره که نجات پیدا کنیم!» گائومین و فنوو همدیگر را در حالی که گریه میکردند، بهآغوش کشیده بودند.
حتی گائومین که همیشه مثبتاندیش بود، بعد از این همه مدت بیغذایی کشیدن و بودن در محلی که شبیه زندان است، شروع به از دست دادن امیدش کرده بود.
«دخترا، نگاه کنید!» ووییجون به سرعت متوجه مرد جوانی شد که در حال حرکت به سمت خوابگاه زنانه بود. اما وقتی میخواست به او اشاره کند تا دوستانش ببینند، مرد در یک آن ناپدید شد.
«چه سریع!» ووییجون متعجب و خوشحال شد.
هرچه این شخص قدرتمندتر میبود، خبر بهتری برای دختران بهحساب میآمد زیرا امیدشان برای نجات نیز به طور تصاعدی افزایش مییافت!
گرفتار شدن در خوابگاه بدون هیچ شانسی برای زنده ماندن، جایی که اگر از گرسنگی یا تشنگی نمیمردند، با خورده شدن...
کتابهای تصادفی

