جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 49
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
قسمت 49: ساکیباس پاک
پس از لحظهای فکر و با توجه به اینکه موجودی وجود داشت که میتوانست زندگی او را تهدید کند، بای زهمین تصمیم گرفت به جای خودنمایی جلوی لیلیث، تا جای ممکن محتاط عمل کند.
او به سمت پلهها رفت تا به طبقه دوم رسید و در آنجا منتظر زامبیها ماند. پشتش تقریباً با یکی از دیوارها تماس داشت و سمت چپ بدنش به گوشهای بود که دیوار راه پله و دیوار طبقه پایین به هم میرسیدند. به این ترتیب او میتوانست از حملات پشت سرش جلوگیری و با دست آسیب دیدهاش از خود دفاع کند و در عین حال میتوانست تمام حواس خودش را بر تنها مسیر قابل دسترسی بگذارد تا با هر موجودی که ظاهر میشد با دست راستش مبارزه کند.
اولین زامبیها خیلی زود به پلهها رسیده و شروع به پایین آمدن کردند. با این حال، همانطور که انتظار میرفت، هنگامی که به سمت جایی که بای زهمین منتظر آنها بود رسیدند، با صورت به زمین افتادند. زامبیها نمیتوانستند بدن خود را به درستی کنترل کنند و از آنجایی که آنها فقط میدانستند چگونه در یک خط مستقیم پیشروی کنند، عبور از پلهها برایشان مثل جهنم بود.
بای زهمین شمشیر خود را بیامان حرکت میداد و دانهدانه سر زامبیها روی زمین میافتادند و خون پس از کشتار شدید آنها شروع به جمع شدن کرده بود و حوضچه قرمز کوچکی را زیر پایش تشکیل داد.
اما این فقط بای زهمین نبود که زامبیها را میکشت.
موج بزرگ زامبیها باعث میشد تا تعداد زیادی از آنها در گوشهای گیر افتاده و سرانجام زیر مشت و لگد باقی زامبیها له شوند یا بهخاطر ازدحام جمعیت و فشار زیاد از پلهها پایین افتاده و با برخورد به زمین نابود شوند.
دو دقیقه بعد، تمام پنجاه زامبی توسط بای زهمین به طور کامل محو شده بودند. حتی یکی از آنها هم نتوانستند در برابر هوش بای زهمین عملکرد متفاوتی از خودشان نشان دهند.
«کار با شمشیرت یهمقدار بهتر شده.» لیلیث در حالی که به او نگاه میکرد لبخندی زد و با صدایی بازیگوش گفت: «موندم کارت با اون یکی شمشیرم همینقدر خوبه یا نه...»
گوشه دهان بای زهمین یکی دو بار منقبض شد. با این حال به جای اینکه مثل همیشه سکوت کند، این بار تصمیم گرفت سوالی را بپرسد که چند وق...
کتابهای تصادفی


