فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس

قسمت: 259

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲۵۹ – قاتل، از آسمان نازل می شود.

با وجودِ صدای موتورها- که از دور نزدیک می‌شدند- و گلوله‌هایی که گَهگاهٰ توسط مردان مسلح به بای زه‌مین و گروهش شلیک می‌شدند، صدای تیراندازیِ اسنایپر چنان طنین‌انداز شد که به نظر رسید رعد و برقی از آسمان فرود آمده است.

چشمان بای زه‌مین برق زدند و بدنش، پیش از آنکه ذهنش دستوری صادر کند، به حرکت درآمد.

به طوری که انگار غریزه‌ی بقا در وجودش ریشه دوانده باشد، از گوشه‌ی چشمش به سمت چپ نگاه کرد و درست یک ثانیه قبل از شلیکِ گلوله، دستش را روی سرش گذاشت.

بَنننننگ!

گلوله‌ی اسنایپر که با دو مهارتِ افزایش قدرت همراه شده و شدت قدرتش خیلی بیشتر شده بود، به کف دستِ بای زه‌مین خورد. به طور دقیق تر، گلوله‌ای که قرار بود جان او را بگیرد، به دستکشِ جمجمه‌شکنِ سطحِ ۱ برخورد کرد.

«مَرد، واقعا درد داشت.»

بای زه مین این را با اخمی زمزمه کرد و دست هایش را تکان داد. روی سطح دستکشش-که قبل از آن کاملا سیاه بود-حالا لکه ای سفید دیده می شد.

اگرچه قدرتِ نافذ و کشنده ی گلوله رد شده بود، اما بای زه‌مین احساس می کرد که گوشتِ روی دستش توسط یک جفت انبرِ سخت و محکم، فشرده شده است. اگر استقامت، سلامتی و قدرت بالای او نبود، این حمله قطعاً باعث خونریزی‌اش می‌شد.

چشمانش را به سمت چپ چرخاند. نگاهِ سردش، جوری که گویی از تونلِ زمان عبور می‌کند، با نگاه وحشت زده‌ی تک تیراندازی در چند صد متری برخورد کرد.

تک تیرانداز نمی‌توانست چیزی را که جلوی چشمش دیده بود، باور کند. چشمان تک تیرانداز همه چیزِ او بودند. اما برای اولین بار؛ نمی‌توانست آنچه را که چشمانش به او نشان می‌داد، باور کند.

این که دشمنی مورد حمله بگیرد و کشته نشود، طبیعی بود... اما اصلا مرگ به کنار؛ این جوانِ مرموز گلوله را با دستانش گرفته بود. آن هم جوری که انگار توپ تنیس در دست دارد!

در همان زمانی که تک تیراندازْ شلیک دومش را آماده می‌کرد، دخترِ مو نقره‌ای را دید که در کنار مرد جوانِ وحشت‌انگیز ایستاده بود. دختر ناگهان دست راست خود را بالا برد و یک نیزه‌ی یخیِ پنج متری ساخت.

دخترِ مونقره ای دستش را با ظرافت تکان داد و نیزه به سمت تیرانداز حرکت کرد.

تک تیرانداز که می دانست این نیزه قرار است سرش را سوراخ کند، لبخند تلخی زد.

علاوه بر آن مرد جوان که مثل کوه سرسخت بود؛ دخترِ مونقره‌ایِ کنارش نیز به طرز باورنکردنی‌ای کشنده بود.

حتی آن یکی دختر جوان-آنی که هنوز حمله نکرده بود- هم مهارت دفاعی وحشتناکی داشت.

زن قبل از اینکه نیزه به سرش برسد با خود فکر کرد: این سه ‌تا هیولا از کجا اومدن؟

با این حال، همانطور که از قبل تسلیم شده و آماده ی مواجهه با مرگ بود، نیزه ی یخی یک اینچ مانده به او، در بین دو اَبرویش متوقف شد.

دانه‌های عرق، روی صورت تیرانداز لغزید. چشمانِ ترسیده‌اش بار دیگر با نگاه هیولاها که در فاصله‌ای نزدیک به یک کیلومتر از او ایستاده بودند؛ روبرو شد.

دختر مو نقره‌ای زیر نگاهِ ناباورِ او، چیزی به مرد جوان مرموز گفت. بعد، دستش را تکان داد و نیزه‌ی یخی‌ای که زندگی او را تهدید کرده بود، منفجر شد. نیزه به قطعات یخیِ کوچکی تبدیل شد که قبل از ذوب شدن، به آرامی روی زمین افتادند.

تک تیرانداز به بارت نگاه کرد. آهی کشید و گفت: «بیا بریم خونه.»

او اسلحه ی خود برداشت و قبل از اینکه بی ‌سر و صدا از ساختمان خارج شود، آن را با احتیاط در کیسه‌ای قرار داد. او منظور جوان سیاه پوش و زن زیبای مونقره‌ای را فهمیده بود. حمله ی قبلی یک هشدار بود و شک نداشت که اگر به لجبازی ادامه دهد، خواهد مُرد.

به هر حال، او فقط بخاطرِ پول برای کانگ‌رونگ کار می‌کرد. اگر زندگی اش بهایی بود که باید می پرداخت، ترجیح می‌داد در این مسائل دخالت نکند.

بای زه‌مین به آرامی در حالی که به جلو رفتن ادامه می‌داد، گفت: «بعد از اینکه کارِمون تموم شد و هماهنگی ها رو انجام دادیم، می‌خوام این تک‌تیرانداز به ما ملحق بشه.»

ادامه داد: «گروه ما در حال حاضر فقط چَن هه رو به ع...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی