جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 272
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۲۷۲ - شانگوان حال بدی دارد؟
صبح روز بعد.
خورشید نگاهی اجمالی به افق دور انداخت که با درخشش قرمز کم رنگی رنگ آمیزی شده بود که به تدریج به رنگ آبی مات در آمد که به آرامی اما مطمئناً بیشتر و بیشتر پخش شد و نقاط سفید روشن را جایگزین پوشش سیاه کرد.
آنهایی که در پایگاه بودند، اول صبح از خواب بیدار شدند و خیابانهای سابقاً خالی به آرامی پر از تاجرانی شد که آسایش تخت و گرمای خانه خود را در تلاش برای به دست آوردن غذای بیشتر رها کرده بودند.
بازماندگانی که فرصت یافتن شغل را نداشتند و جرات بیرون رفتن و جنگیدن را نداشتند یا خیلی ضعیف بودند یا انرژی لازم برای انجام این کار را نداشتند، به آرامی در مناطق مختلف که فرنی امدادی در آنجا قرار میگرفت، جمع شدند. زیرا اگرچه هنوز خیلی زود بود که توزیع شود، اما هرچه زودتر به رتبه دار ها برسند بهتر است زیرا میتوانند سریعتر غذا بخورند.
مردان مسلح در اطراف دیوارهایی به ارتفاع حدود دو متر قدم میزدند در حالی که دیگران روی چندین برج دیده بانی به ارتفاع ۸ یا ۹ متر ایستاده بودند و با احتیاط اطراف را بررسی میکردند.
از سوی دیگر، در قسمت جنوب شرقی پایگاه در محدوده منطقه ممتاز، حتی یک مبارز وجود نداشت. این امر همراه با صدای تیراندازی و گریه شب قبل طبیعتاً توجه بسیاری را به خود جلب کرد و ساکنان اطراف شروع به پخش کردن شایعات بین خود کردند.
با کمال تعجب، به دلایلی عجیب، بخش شمال شرقی منطقه ممتاز به شدت محافظت نمیشد. اگرچه چند مرد مسلح در لباس پلیس حضور داشتند، اما دفاع، کمتر از گذشته به نظر میرسید. عجیب بود با توجه به اینکه نه چندان دورتر، جناح دیگر با قدرت مشابه در جنوب، مورد حمله قرار گرفته بود.
بای زهمین چون دیروز دیر به خواب رفت، وقتی چشمانش به آرامی باز شد ساعت تقریباً ۹ صبح بود.
شاید در حالت نیمه خواب، با دیدن سقف ناآشنای بالای سرش، چشمان سیاهش با رنگی از سردرگمی برق میزد. با این حال، چند ثانیه بعد، او بالاخره متوجه چیزی شد و نگاهش به سمت راستش چرخید. در سمت چپ تخت.
او مانند یک فرشته کوچک شیرین، پاک و بیگناه، به قدری زیبا میخوابد که فقط به خاطر قرار گرفتن در کنار او توانسته بود نیروهای جهان را به درگیری بکشاند و جنگی عظیم راه بیندازد. بازوهای لاغر و به ظاهر ضعیف او بازوی راستش را محکم در آغ+وش گرفته بودند در حالی که دستان کوچکش به آن چسبیده بودند.
فقط این بود که این زن زیبا یک فرشته نبود، او یک شیطان بود که به یک جناح شیطانی به رهبری لوسیفر، ارتش اهریمنی تعلق داشت.
قدرت او به قدری بالا بود که حتی اگر مردان بیشماری وجود داشته باشند که به زیبایی او طمع میکردند، هیچکدام جرأت نمیکردند او را تحر+یک کنند و شاید همه کسانی که جرأت میکردند عاقبت به خیر نمیشدند، این به اندازه کافی عجیب بود که اگرچه لیلیث یک شیطان بود اما تا به حال این کار را انجام نداده. «با این حال من آلوده به کثیفی هر کسی بودم.»
در تمام ماه قبل، به جز موارد خاص، بای زهمین همیشه با لیلیث در نزدیکی او خوابیده بود. با این حال، او هرگز دست به آن کار بخصوص نزد.
اما نه تنها شب قبل مثل یک آدم معمولی خوابیده بود، بلکه در همان تخت کنار او هم خوابیده بود و بدنش به او چسبیده بود.
این اولین باری بود که بای زهمین نه تنها از نظر فیزیکی، بلکه از نظر عاطفی نیز تا این حد به لیلیث نزدیک بود. اتفاقی که دیشب افتاد آن دو را بسیار به ...
کتابهای تصادفی

