جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 319
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۱۹ - لیلیث از آینده آمده؟
«این درست نیست.» بای زهمین سرش را تکان داد و با قاطعیت گفت: «ببین، مگه همین الان به کمکت نیاز نداشتم تا بفهمم این چیزی که جلومونه خوبه یا بد؟ این فقط یکی از موردایی هست که در آینده به کمکت نیاز پیدا میکنم. بدون تو احتمالا الان توی یه گوشهی ناشناخته مرده بودم، بدون این که کسی نگرانم بشه یا صدایی ازم در بیاد.»
لیلیث با نگاهی پیچیده به او خیره شد و سرش را تکان داد: «تو نمی فهمی. به این سادگی هم نیست.»
«پس مشکل چیه؟» بای زهمین به او نگاه کرد و یک قدم جلوتر رفت، «لیلیث، من واقعا می خوام بهت کمک کنم... درسته هنوز توانم کمه و نمی تونم کار بخصوصی برات انجام بدم. حداقل دوست دارم آدمی باشم که بتونی نگرانیتو باهاش در میون بذاری. کسیکه شاید بتونی ازش یکی دو تا نصیحت بگیری.»
هرچند لیلیث مدت زمان طولانی تری نسبت به بای زهمین زندگی کرده و احتمالا نه فقط اطلاعات بیشتری در مورد کیهان دارد بلکه باید در مورد ذات زندگی هم اطلاعات بیشتری داشته باشد، به هر صورت یک موجود جوان به حساب می آید. بای زهمین با اینکه سن دقیقش را نمی داند اما مطمئن است که هنوز صد سالش هم نشده.
برای یک فرد بسیار جوان، خیلی از مواقع، توصیه ها یا نظرات افراد قابل اعتماد دیگر می تواند یک کمک بزرگ برای رهایی فرد از چالش هایی باشد که در واقع در ابتدا چندان هم قدرتمند به نظر نمیرسند.
بای زهمین امیدوار است که بتواند نگرانی لیلیث را کم کند، حتی اگر این نگرانی، بسیار کوچک باشد. این کمترین کاری است که او می تواند برایش انجام دهد و متاسفانه، بیشترین کاری است که از دستش بر می آید.
«تو نمی فهمی...» لیلیث سرش را تکان داد و وقتی به او نگاه کرد، نوعی حس نوستالژیک اما در عین حال، با نوعی حس غریبگی در صورتش سو سو زد: «تو بیش از اندازه نابهنجار شدی. اومدن من توی روز اولی که ثبت روح به این دنیا رسید ممکنه تصمیم عجولانه ای بوده باشه... هر چند بدون شک خوبه که قدرتت به این سرعت داره افزایش پیدا میکنه ولی من دوست ندارم که کنترل همه چیز از دستم خارج بشه.»
بای زهمین بی صدا به او نگاه کرد و سعی کرد آنچه را که شنیده بود پردازش کند.
در حین اینکه صرفا دو موجود زنده در این پهنهی پاکسازی شده که کاملا تحت تاثیر یک تخریب و حملهی خارج از تصور قرار گرفته به یکدیگر نگاه میکنند، باران مثل آبشاری که ظاهرا قصد متوقف شدن ندارد و بی پایان است، به باریدن خود ادامه میدهد.
رعد و برقی فراتر از ابر ها غرش میکند و در سراسر آسمان میچرخد و جهان را به واسطهی درخشش پرقدرت خود از نورهای آبی و بنفش سوسو زن پر میکند. این نور، برای چند ثانیه بر چهرهی مرد خوش تیپ و چهرهی زن زیبا می تابد و محو میشود و کل جهان، دوباره در تاریکی فرو میرود. تاریکی ای که پیش از این نیز جریان داشت.
«لیلیث.» بای زهمین بالاخره سکوت را شکست.
لیلیث به او نگاه کرد و وقتی متوجه آن نگاه جدی و غیر عادی درون صورتش شد، لبهای سرخ و خونینش را به شکل نامحسوسی به بالا خم کرد و منتظر کلمات بعدی او ماند.
بعد از یک نفس عمیق، چشمان مشکی و عمیق بای زهمین پر از عزم و اراده شد و در نهایت، سوالی که او را آزار میداد پرسید: «تو... قبل از این داستانا هم منو ملاقات کرده بودی؟»
لیلیث کمی سرش را به سمت خود تکان داد، که باعث شد مفهوم «این طور است» در چشمانش بدرخشد. او با لبخند کمرنگی به بای زهمین نگاه کرد که با نگاه نگرانش در هم آمیخته شد و حالتی بسیار پیچیده به وجود آورد و سپس با صدای واضحی گفت: «نه.»
رعد و برق، منطقه را روشن کرد و بلافاصله پس از آن، غرش شدید آن زمین را تکان داد. همانطور که نور طبیعی صورتش را روشن میکرد، حالت لیلیث نیز بدون تغییر باقی ماند.
بای زهمین به دلایلی احساس میکرد که ل...
کتابهای تصادفی
