جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 334
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۳۴ - غرش آسمانها و تکان دادن زمین
پس از رانندگی تقریباً دو کیلومتری، تمام خودروهای اصلاح شده وارد دروازه های پایگاه شدند و سربازان، پشت دیوارها پنهان شدند. اگرچه دیوارها به سختی ۲ یا ۳ متر ارتفاع داشتند، اما در صورتی که اتفاقی می افتاد، اولین و شدید ترین ضربه ها متوجه دیوارها میشد و این شانس بقای شان را در مواجهه با خطر افزایش میداد.
در همین حال، لویان و بقیهی تکامل دهندگان روح که در سطح بالاتر از 15 هستند، هوشیار شدند تا ببینند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. متاسفانه، فقط تعداد محدودی از آن ها دوربین دو چشمی دارند، به این ترتیب، بقیه فقط به شکل بی فایده ای سعی میکردند به چشم های خود برای دیدن آنچه که در حال اتفاق افتادن است فشار بیاورند.
یان تو با صدایی جدی مشغول صحبت و زمزمه کردن شد، چرا که چشمان تیزش می توانست تصویری از گرداب خون را در دور دست ها منعکس کند.
دیدن این منظره با چشم غیر مسلح غیر ممکن به نظر میرسد چرا که در فاصله ای بیش از دو هزار متر در حال اتفاق افتادن است اما دیدن این منظره برای او که در سطح بالایی قرار داشت، به راحتی امکان پذیر است.
«...» لویان در ابتدا سکوت کرد و بعد از چند ثانیه بالاخره با صدایی جدی گفت: «یانتو، اگر هنوز به فکر رسیدن به قدرت حکمرانی هستی، پیشنهاد میکنم که بیخیالش بشی.»
یانتو سکوت کرد تا بالاخره یک کلمه گفت: «متوجهم.»
یانتو کاملاً به خانواده لویان وفاداری داشت و حاضر بود هر کاری برای آنها انجام دهد تا از آنها برای کارهایی که در گذشته برای او انجام داده اند تشکر کند. لویان از دیدگاه او مردی شایسته پیروی است و هوش و ذکاوت او را برای حکومت، تاییدصلاحیت می کرد.
با این حال، وفادار بودن و احمق بودن دو چیز کاملاً متفاوت هستند. یانتو قبلاً متوجه شده بود که او هیچ امیدی به شکست دادن کسی در حد بای زهمین ندارد. امشب، او همچنین متوجه شد که شکست دادن مهتاب مو نقره ای یعنی شانگوان بینگ شو حتی دشوار تر از قبل شده است.
در مورد بای زهمین.... یان تو حتی به سختی جرات کرد که برای یک لحظه، با تحقیر در چشمان او نگاه کند. او می تواند با قدرتش، تمام روحش را به لرزه در آورد، درست مثل ساختمانی که پایه و اساس آن برای مقاومت، سست و بیهوده است. قدرت بای زه مین، حکم یک زمین لرزه ی اساسی را دارد.
همانطور که دو مرد با هم صحبت می کردند، صدای سردی از پشت سرشان به گوش رسید:
«تا اونجایی که من بای زه مین رو میشناسم، اون فرد صبوریه، ولی یه چیزی هست که قطعا تحمل نمیکنه، میدونید اون چیه؟»
لویان تغییر کرد و ماهیچه های یانتو به طور خودکار منقبض شد و هر دو مرد همزمان چرخیدند و دیدند که در لحظه ای نامعلوم، شانگوان در بیست متری شان و در آن طرف ساختمان ایستاده است.
چشمان آبی اش با رنگی سرد برق زد و بی تفاوت ادامه داد: «خیانت. اگه کسی جرات کرد که یه قدم اشتباه برداره، حتما به روش بیارید که نتیجه اش نه به معنی مرگه بلکه باعث بردگی ابدی تمام اعضای خونواده اش هم میشه.»
لویان به او نگاه کرد و با خونسردی پاسخ داد: «هیچ کدوم ما به همچین چیزی فکر نمیکردیم.»
چشمانش به طرز نامشخصی برق زد و با خونسردی گفت: «منم نگفتم که شما دارید به همچین چیزی فکر میکنید.»
پس از گفتن این کلمات، شانگوان از نوک انگشتان خود استفاده کرد و به آرامی به سمت ساختمان دیگری رفت و مانند پروانه ای در هوا شناور شد و کمی بعد، از دید آن دو مرد ناپدید شد.
لویان با دیدن این موضوع، آهی کشید و سرش را تکان داد. هر فکر عجیبی که تا به حال داشت بالاخره به ...
کتابهای تصادفی


