جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 335
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۳۵ - هدف واقعی
بعد از اینکه به نظر میرسید همه چیز آرام شده و زمین نمیتواند بیش از این در اثر برخورد ضربه ی سنگینی که حتی قابل مقایسه با صدها یا شاید هزاران نارنجک است مورد تخریب قرار بگیرد، بای زهمین از مهارت دستکاری خون خود استفاده کرد تا زنجیرهای نگهدارنده را تحت کنترل خود درآورد. در این حین، توده ای از هوای فشرده، به آرامی به سمت زمین حرکت کرد.
گرداب خون همچنان در بلندی آسمان می چرخید و ابرهای سیاه، گهگاه با رنگ آبی کمرنگی از رعد و برق که لحظه ای جهان را روشن می کرد می درخشید.
صدها هزار زنجیر خونی که از مرکز گرداب خون بیرون زده بودند، به طور کامل و تا حداکثر توان خود کشیده شدند تا موجوداتی را که بعد از به دست آوردن مانا و شانس تکامل، تبدیل به موجودی جهش یافته شدند را زندانی کند. بعضی از این موجودات به اندازه ای بزرگ هستند که با قلعه های متحرک کوچک، قابل مقایسه هستند. با این وجود، مهم نیست که چقدر تلاش کنند، هیچ کدام از این جانوران موفق نشدند تا از زنجیر های کلفت جادویی فرار کنند.
بای زهمین به آرامی زمین را لمس کرد و صدای چکمههای رزمی او در میان سکوت مقبره به آرامی پیچید.
قطرات باران، توسط گرداب خون جذب شد، غرش آسمان فروکش کرد و رعد و برق هم چندان زیاد نبود.
بای زهمین در ناحیه بیرونی دهانه ای که به نظر میرسید توسط یک شهاب سنگ ایجاد شده است، به آسمان نگاه کرد و دید که به آرامی اما پیوسته، ابرهای سیاه غلیظ، شروع به پراکندگی یکی پس از دیگری کردند.
«طوفان داره از بین میره.» با صدای بلند فکر کرد.
صدای او به شدت حس سوت و کوری دارد و این در حالیست که در احاطه هزاران موجود شرور قرار گرفته که با ترس و عصبانیت به او نگاه می کند، او در مقابل این موجودات، بسیار کوچک و ناچیز به نظر میرسد.
بای زهمین بدون اینکه اجازه دهد کسی به او نزدیک شود، آهسته جلو رفت. پاهایش به آرامی حرکت میکردند و او را بیشتر و بیشتر به دهانهای که به سبب حملات خودش به وجود آمده، نزدیک میکند. از دور فقط سرش قابل مشاهده بود و بدنش ناپدید شد.
بای زهمین عجله نکرد، به سادگی پیش رفت. تنها صدایی که در دو گوشش شنیده می شود صدای قدمهای خودش و گهگاهی خرد شدن سنگ های کوچک است.
تقریباً ده دقیقه بعد، سرانجام به عمیق ترین منطقه رسید. در آنجا، تکههای گوشت یک جانور غیرقابل تشخیص و همچنین تکههای ریز چیزی که به نظر میرسید نوعی فلز قهوهای رنگ باشد، وارد خط دید او شد.
آنها آشکارا بقایای کرم خاکی مرتبه اول بودند.
جانور، علیرغم اینکه چندین متر زیر زمین مخفی شد، نتوانست از برخورد سلاحی که وزن آن در حدود یک تن و به صورت معلق است، و قدرتی در حدود بیش از ۷۰ مرد در شرایط عالی قبل از آخرالزمان و با افزایش مستقیم ۱۵ برابری گرانش زمین به پیش رانده میشود، جان سالم به در ببرد.
بای زهمین سرش را بلند کرد و به آسمان نگاه کرد. وقتی نسیم ملایمی از سطح، وارد دهانه شد، زمزمهای از آن محدوده خارج شد:
«بای زهمین، حالت خوبه؟»
بای زهمین چند ثانیه پلک زد تا متوجه شد آن صدا متعلق به کیست. به دلیل پژواک، او بلافاصله آن را تشخیص نداد، اما مدت زیادی طول نکشید که آن را شناسایی کرد.
«بینگشو؟ من خوبم.» او در حالی پاسخ میدهد که همچنان مشغول نگاه کردن به بالای سر خودش است.
او یک چراغ قوه کوچک بیرون آورد و قبل از چشمک زدن سیگنال ها، به سمت بالا اشاره کرد، زیرا به دلیل عمق دهانه و تاریکی شب، حتی با وجود تک...
کتابهای تصادفی



