جادوگر خون: بقا همراه یک ساکیباس
قسمت: 349
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل۳۴۹- یک شمشیر برای شکست یک ارتش
از بالای بلندترین ساختمان پایگاه بای زهمین تقریبا تا کیلومترها دورتر به هر چیزی در مناطق اطراف دید داشت.
بای زهمین در حالی که سپری خونی مانع از رسیدن تیرهای استخوانی دشمن به او و سد خونی بزرگ مانع از اصابت تیرهای استخوانی به ساختمان و فروریختن آن میشد، با دقت همهٔ اتفاقهایی را که جلوی چشمهایش اتفاق میاُفتاد را تماشا میکرد.
چشمهای تیرهٔ او باری دیگر زشتی بشر را منعکس میکرد.
او شاهد بود که چگونه یک مرد بالغ پیرمردی را که احتمالا پدر یا پدربزرگش بود، رها کرد.
او شاهد بود که چگونه یک مرد بالغ، زنی مجروح را که احتمالا مادرش بود، رها کرد تا سریعتر فرار کند.
او شاهد بو که چگونه مردی همسرش را و زنی شوهرش را رها کرد.
«در زمانهای روشنی، همه دوست هستند، اما در زمانهای تاریکی، هیچکی احتمالا با ما نخواهد بود.» این جملهای بسیار قدیمی بود که بای زهمین همیشه آن را دوست داشت و در گذشته فکر میکرد که به خوبی معنای آن را متوجه میشود. اما پس از آنکه ثبت روح به زمین رسید و زندگی همه را مجبور به تغییر کرد، آن موقع واقعا متوجه شد که تاریکی واقعی چیست و تنهایی به چه معناست.
این موضوع درباره آن دسته از تاریکی نبود که با نور برطرف شود، بلکه درباره آن لحظاتی بود که انسان بدون راهنما سرگردان بود.
این موضوع درباره آن تنهایی نبود که با رفتن به یک مکان شلوغ برطرف میشد. بیشتر درباره احساس ذهنی غم و اندوه بود. آن لحظهای که واقعا به تنهایی خود پیمیبرید و هیچکسی نیست که کمی از دردتان را التیام بخشد، آن لحظهای که حتی خودتان هم نمیتوانید خودتان را دلگرم کنید.
همانطور که قلب بای زهمین سردتر و سردتر میشد، صدای دختری که از او تقاضای کمک میکرد او را از افکار درونی خود بیرون کشید.
بای زهمین او را دید، یکی دیگر از افرادی که عزیزش را رها کرده بود.
دختر در مقایسه با زنانی که در این لحظه سفیدی و درخشندگی پوست خود را از دست داده بودند به مقدار قابل توجهی زیبا بود. با این حال، از نظر بای زهمین او درست مانند گابلینها زشت بود… نه، شاید حتی زشتتر از آنها.
بای زهمین گریهها، التماسها و فریادهای پی در پی دختر را برای کمک نادیده گرفت.
تیرهای استخوانی تمامی نداشتند و به زودی تمام مناطق اطراف ساختمانی که بای زهمین بر روی آن ایستاده بود را پوشاندند.
دختر که فقط یک انسان معمولی بود طبیعتا نتوانست در برابر این حمله تمام عیار مقاومت کند و در نهایت مورد اصابت تیرهای استخوانی قرار گرفت. تیر اول به پای راست او اصابت کرد و قدرت زیاد حمله باعث شد تمام پای او از ران به پایین کنده شود. دختر پس از آنکه بر روی زمین سقوط کرد حتی فرصت نکرد دردی را احساس کند زیرا بلافاصله به تودهای غیر قابل تشخیص از گوشت خرد شده تبدیل شد
در نهایت، رها کردن معشوق، برای او فایده چندانی نداشت. تنها کاری که او در انجام آن موفق شد این بود که با عذاب وجدان بمیرد، مردی غمگین را پشت سر خود رها کند و چندین متر بدود تا سرانجام توسط تاریکی بینهایت بلعیده شود.
« چه مضحک.» بای زهمین در حالی که از مهارت دستکاری خون خود استفاده میکرد با خود گفت:«تو به کسی که میدونی احتمالا کاری برات انجام نمیده درخواست کمک میکنی درحالی که اون کسی رو که احتمالا حاضر بود برای تو جونش رو فدا کنه رها کردی.»
بای زهمین با مصرف مقدار زیادی از ذخیره مانا، سپر خونی که او را پوشانده بود و سپر خونی بزرگ دوم که همانند یک سد غیر قابل نفوذ از ساختمان محافظت میکرد، به طرز عجیبی پیش از آنکه یک شمشیر عظیم به طول بیش از یک کیلومتر در آسمان شکل بگیرد شروع به پیچیدن کردند.
گابلینهای کماندار در حالی که آماده دور دوم حملات تمام عیار خود میشدند ناگهان متوقف شدند و اصوات عجیب غریب، از دهان هیولاوارشان خارج شد. گابلینهایی که با خود شمشیر های استخوانی و نیزه حمل م...